پدر عزیزم ۶سال پیش، ۳۰شهریور ساعت۶صبح برای همیشه رفت💔💔💔😭😭😭😭😭
مامانم کیک سفارش داده بود. قرار بود با شوهرم بریم خونشون و سوپرایزم کنن. ولی خدا یجور دیگه سوپرایزم کرد....😔
خونمون پر شد از فامیل و دوست و آشنا همه مشکی پوش با گریه و جیغ و داد... مات و مبهوت دور و برمو نگاه میکردم تو شوک بودم
مامانم بهش آرامبخش زده بودن و گیج بود که یهو گوشیش زنگ خورد ساعت۸ شب بود.گوشی رو برداشتم، از قنادی زنگ زدن گفتن خانوم پس کی میاین کیکتون رو بگیرین😭😭😭😭😭😭😭اون لحظه بود که بلند زدم زیر گریه و حالم خیلی بد شد و تازه به عمق دردم پی بردم💔عجب شبی شد عجب تولدی.... خدایا حکمتتو شکر
به هزار بدبختی شب رو گذروندیم و دو ساعت به زور خوابمون برد. صبحش شوهرم من و خواهرم رو برد بیمارستان ، من و خواهرم دستای همو محکم گرفته بودیم رفتیم سردخونه، فقط میلرزیدیم... امضا کردیم و اثر انگشت زدیم و تمام....😔
هیچوقت اون روزا رو یادم نمیره...از روز نحس تولدم...
نمیخاستم ناشکری کنم، قطعا حکمت خدا بوده
خدایاشکرت بابت هرچیزی که دادی و گرفتی شکرررر...