امشب حنابندون پسر دایی همسرم بود
تو حنابندون ما که سال پیش بود مادرشوهرم نذاشت اصلا درست حسابی حنابندون بگیریم!!!! و حالا قضیش مفصله
دیر اومد تالار مثل مهمونا بعد انقد حالش بد بود تو فیلمم هست بدون اینکه هیچ ذوقی داشته باشه نه لبخند میزد نه میرقصید کلا حالش خیلی خراب بود به فامیلای من میپرید
حالا امشب😂 کلا وسط بود تو مراسم برادرزادش هی دور عروس میپلکید لباسشو درست میکرد دستشو گرف چرخوند کلا تو ک …. عروسی بود😐
بعد اومد تو ماشین ما نشست من کلا محلش نمیذارم خیلی چون بشدت پروعه
شوهر منم ادم جوگیریه هی بهش جو میداد شوهرم تند و وحشتناک رانندگی میکرد اینم میدید من میترسم بدتر میکرد میخندید به شوهرم جو میداد😐
بعد شوهرم همش بهم ابراز علاقه میکرد برگشت بهش گف پسرم اروم برو من حاملم بچم سقط میشه
بعد دوباره بامن حرف میزد شوهرم زود صداش کرد گف دیجی اونجا به من گف نمیدونم تو چقد خوشگلی اومد باهام رقصید😐😐
روانی!!!!