یادممیاد باهاش ک میرفتم بازار با بدترین نوع پوشش میومد بیرون چقدر تو کوچه عشوه وناز میکرد
چقدر پسرا بهش متلک مینداختن
اون هم بافحش های رکیک جوابشونو میداد
چقدر دوست پسر داشت
من از ۴تاشون حداقل باخبر بودم
توکوچه بلند بلند جلو پسرا میخندید
اگه ب خانوادم میگفتم شاید فوقش ی کتک میزدنش حداقل فرار نمیکرد
البته ی سری ب داداشم گفتم داداشم انقدر بهش اعتماد داشت میگفت هیچی نیس
یعنی من دروغ میگم
کمر خانوادمون رو شکست مفت خور پر توقع
مامان ۵۰ سالم تمام کارهارو میکرد دست ب سیاه وسفید نمیزد فقط تو اتاقش سرش تو گوشی بود