گریه کردم
باهاش حرف زدم
درد دل کردم
بهش گفتم داری اذیتم میکنی با شیفت شب کارت
من زنم نیاز دارم شب خونه باشی
حرفامو شنید
حالمو دید
بازم به کار خودش ادامه میده
با اینکه مطمنم دوسم داره هر حرفیمو گوش میده بجز همین یک خواهش
دیگه خستم
حتی الانم که شده۵ صبح تنهام اخرین بار گفت این بچه بازیات کنار بذار گفتم اکی برو از همه زنا بپرس کدومشون اگه وضعشون خوب باشه
خودشونم شاغل باشن
حاضرن شب تنها باشن؟
در صورتی ک اصلااااا ما نیازی نداریم ب این شغل دومت
اشکام بند نمیاد خیلی خستم از همین موضوع تکراری خستم از بازگو کردنش اصلا نمیدونم چیکار کنممممم
( با برادرم و دامادم هستش شغل دومش ک کارگاه چوب سفارس زیاد میگیره شبا میمونه شغل اولشم شرکت
علاوه بر زندگیمون خودشم داغون شده بدنش