من با مامان و بابام دیروز صبح رفته بودم روستای مادری شوهرم رفته بود سرکار من دیشب ساعت دو شب رسیدم خونه اومدم دیدم مادر شوهرم و چهارتا از خواهر شوهران بچه هاشون نشستن دارن فیلم عروسیمونو نگاه میکنن چهار ماهه عروسی کردیم خونه پره جا خوردم رفتم رو مبل کنار با همسرم نشستیم نیم ساعت بعدش ک تموم شد مادر شوهرم گفت یه چای نمیدی بهمون با اینکه خونشون طبقه پایینه
منم پاشدم با اکراه کتری گذاشتم خسته هم بودم تو ماشین خوابم برده بود اصلا حال و هوای یچیز دیگ بود و شرایط این جو رو نداشتم شوهرم صدا زدم لیوانا آب کشیدیم و چیدیم تو سینی چون یکم خاکی شده بود چای رو دم کردم شوهرم لیوانا برد من چای رو گذاشتیم رو جلو مبلی شوهرم ریخت تو لیوانا کم اومد چای آبجوش رو گاز بود بود گفتم یکم دیگ چای بریز بعد آبجوش آورد دو لیوان دیگ ک کم بود ریخت بعد موقع رفتن خواهر شوهرم بزرگم و مادرش
هی میگفت دستت درد نکنه به شوهرم میگفتن مادر شوهر میگفت چای دم کرده پسر خیلی خوبه
از شوهرم این دو نفر خدافظی کردن و منو نادیده گرفتن و رفتن
چه واکنشی داشته باشم خیلی حرصم دراومده اینم بگم من آدم ساکت و کم حرفیم نسبت به اونا ولی خانوادم ازونا خیلی با فرهنگ ترن