من اومدم از تجربه ۱۶ ساله مادربزرگ و پدر بزرگ پیر و مریضم بگم
زمانی که من ۱۰ سالم بود مادربزرگم آنقدر مریض شد که دیگه به زور دستشویی میرفت در نتیجه مادرم و خاله هام رفتن ۲۴ ساعته مراقبت از مادربزرگم.
مثلا ۲۴ ساعت مادرم، ۲۴ ساعت خاله ام و ۲۴ ساعت اون یکی خالم . ۵ تا دایی هم داشتم که کاری نمیکردن.
مامانم خیلی وابسته بود. تصور کنید اون سن چقدر من میترسیدم از تنهایی .دوسال بعد در ۱۲ سالگی گفتم پرستار بگیرید .چنان دعوایی مادرم با من کرد که نگم.
تا اینکه بالاخره پرستار گرفتن که صبح تا ظهر بیاد و ظهر تا فردا صبح مادرم و خاله هام. بعد از مدتی شوهر خالم رفت گفت پسر ها شب ها بیان . جنگ شد از طرف یکی از داییام ولی بالاخره اومدن .
برنامه اینجوری شد: صبح تا ظهر پرستار. ظهر ساعت ۱۱ دخترا تا ۹ شب . ۹ شب تا ۷ صبح پسرا .
لازمه بگم من به عنوان یک بچه بازم میترسیدم این حجم تنها بودم اما خب مادربزرگم رو خیلی دوست داشتم .
دیگه مادربزرگم دستشویی هم نمیرفت و پوشک میشد.
ادامه در پست بعدی.