2821
2789
عنوان

گیسو جانم

214 بازدید | 18 پست

عزیز دلم، سلام. دلم خواست برات اینجا بنویسم. از حال و روز الآنم. بمونه یادگاری برام. دخترکم، به قول مامان خدیج، دختر نازنازی ، بس که منو بابا برای داشتنت تلاش کردیم، نمیدونی چند ساله که آرزوی دیدن دست و پاهای کوچولوها رو دارم مامان. گاهی گریه کردم. گاهی غصه خوردم. یه وقتایی ، خبر بارداری بقیه رو که شنیدم ، راستش.... حسودی هم کردم. الان که بعد از ۱۲ سال، خدا قراره تو رو به من و بابا هدیه کنه، نمیدونی چقدرررررر حالم عجیبه. گیسو کمندم، دیگه دو هفته مونده تا روی ماهت رو ببینیم. هم نگرانم و استرس دارم، هم خوشحالم، حال عجیبیه. الهیییییی این حال و روز قسمت همه ی اونایی که آرزوی فرزند دارن

ایجانم مبارک باشه عزیز دلم چقدر خوشحال شدم برات چه مامان خوبی داره این گلدختر الاهی عزیز دلم به حق خدای مهربون گیسوی عزیز به بالا بالاها برسه و موفقیتاشو باهم جشن بگیرین و قشنگ ترین خاطره هارو برای هم بسازین و هر لحظه با اشک شوق از ته دل خدارو بابت خوشبختیاتون شکر کنین الاهی امین 😍💕

.

سال ۹۲ که آی وی اف کردیم و نشد، روحیه من داغوووون شد. طفلی بابا رضا، خیلی تلاش کرد تا حالم خوب باشه. اصلا حوصله هیچ کس رو نداشتم. تلفن کسی رو جواب نمی‌دادم. دلم فقط تو رو میخواست. 

زد و از شانس، همون روزها ، اخبار آزمون استخدامی اومد برای آموزش و پرورش. من تا حالا برای آموزش پرورش ثبت نام نکرده بودم. دوست داشتم همیشه معلمی رو هاااااا اما هیچوقت متناسب با رشته م نیرو نمی‌خواستن. 

برای سرگرمی رفتم دفترچه رو نگاه کردم. 😳 مگه میشه. دقیقا رشته ی منو میخواست. همون دبیری ریاضی که همیشه آرزویش رو داشتم. معطل نکردم. سریع ثبت نام کردم. بابا هم شدیداً استقبال کرد. حداقل از اون حال پریشان یکم خارج میشدم.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

شروع کردم به خواندن درس ها و خودم رو از فکر داشتنت خارج کردم. بابا رضا، خونه رو برام تبدیل به کتابخانه کرده بود. سکوت ، همکاری، مهربانی، ..... منو بابا خیلی دردری هستیم، حالا بیای دنیا، خودت میبینی🤭 اما به خاطر من، چند ماه از خونه در نیومدیم. اردیبهشت ۴۰۳ آزمون دادم و با تعجب فراوان ، همون دفعه اول قبول شدم به لطف خدا😍 اما کد ۱۹ شدم🥴🥴🥴نگم برات که چقدر سر این کد منو بابا دویدیم. سر اینکه من نمازهای قضا دارم😶 

خلاصه، تا آذر ۴۰۳ رفتیم و اومدیم تا قبول کردن. قرار شد از سال دیگه برم سر کلاس😍😍😍😍😍 

جالب شد

يک‌ روز كه تصورش را نمیكنی،جايی كه در خواب هم نديده‌ای،لحظه‌ای كه به هيچ چيز فكر نمیکنی،و تازه رها شده ای از بند آرزو،از جانب پروردگار دريافت خواهی كرد ،چيزی فراتر از آنچه در طلبش بودی...

الان دیگه حال روحی جفتمون خیلی خوبتر شده بود. با بابا رضا صحبت کردم. گفتم تا سال دیگه مهر ۱۰ ماه مونده. بریم دنبال داشتن دخترمون . هنوز سه تا جنین دیگه داشتیم. بابا مخالف بود. از حال و روز من میترسید. دو سال بود که زندگی ش رو زهر کرده بودم با ناراحتی هام🥺🥺🥺 دلش نمی‌خواست دوباره گریه های منو ببینه. 

من اما دست بردار نبودم ، رفتم استخاره گرفتم. می‌دونی جواب چی بود. 

گفت خیلی خوبه و عالیه ، ولی راهش خیلی سخت و ناهموار ه. 

چند روزی فکر کردم. به اینکه آیا توانایی رفتن به یه مسیر سخت دیگه رو دارم آیا؟؟؟ اما نتونستم در برابر نیاز داشتنت تحمل کنم، دل رو زدم به دریا ، بعد از راضی کردن بابا 🤭 رفتم شروع درمان مجدد. 

فکر میکردم که نهایت یک ماه دیگه عمل میشم و سال دیگه مهر هم شما دو ماه میشی و میتونم بزارمت خونه مامان خدیجه و برم مدرسه. اما انگار قرار بود از همین اول سختی ها خودش رو نشونم بده. عمل افتاد ۲۶ دی. گفتم اشکال نداره میسپارم به خدا. به هیچ کس نگفتم. من میدونستم و بابا رضا فقط. غریبانه رفتم اتاق عمل. دلم میخواست برای مامانم ناز کنم. دلم میخواست خواهرام بیان خونه م برام آرزوهای خوب کنن. اما نگفتم . نخواستم مثل دفعه ی پیش ، وقتی نشد، ضربه ی محکم تری بخورم. بگم از بابات. فرشته یک زندگی من. الهی شکر که همچین پدری داری دخترکم. الهی شکر که قراره این مرد بشه پدرت عزیزم. جای همه ی آدمایی که قرار بود بیان، بهم محبت کرد. همه جوره. یک بار هم از علاقه ش به داشتنت بهم نگفت. حتی یکبار نگفت دلش بچه میخواد. منم که میگفتم مثلاً فلان علایم رو دارم می‌گفت بهش فکر نکن. اگه صلاح باشه میشه. 

خلاصه دو هفته گذشت. تو این دو هفته ، همه نگرانم بودن. آخه سابقه نداشت اینهمه وقت نرم خونه مامان خدیجه و مامان توران. دیگه باید میرفتم آزمایش تیتر بتا. حالا خودت متوجه میشی چیه، انگار تو اون آزمایش ، میفهمن که من تو دلم نی نی دارم. تا جوابش بیاد عمرم تموم شد. ظهر جواب رو دادن😭😭😭😭😭😭 دخترم تو دلم بود. زنگ زدم بابا. از بس گریه کردم ، اول بابا فکر کرد جواب منفی شده. بعد که فهمید مثبته، فقط می‌گفت الله الله الله . الآنم که دارم می‌نویسم بازم گریه م گرفته دختر خانم😂🥰

دکتر گفت دو روز بعد هم دوباره تیتر بتا بده. اگر دو برابر شده باشه یعنی جواب درسته. دادم و دوبرابر بود. الهی شکررررر. خدا نعمت رو به منو بابا تموم کرده. زودی رفتم به مامان خدیجه گفتم. آبجیا. بعدش هم مامان توران. همه از ذوق گریه میکردم فقط. دخترم ، خاطرخواه زیاد داریاااااا

هشت هفته و نیم بودم دیگه. با کلی ذوق. قرار شد برم دکتر صدای قلب بچه رو بشنوم. منو خاله معصومه رفتیم. مثل گنجشک بود صدات. ای خدا این لحظات نسیب همه ی آرزو متدها بشه انشالله ......

قرار بود شب برگردیم خونه مامان خدیجه. آبجی ها و زندایی خوریه اومدن اونجا شب. برای منو تو حلیم پختن برای صبحانه . 🤩 فرداش دیگه کم کم همه رفتن خونه هاشون. بابا رضا گفت ، پنج طبقه پله برات سخته. دو روز بمون همین جا بعد بریم. منم گفتم چشم. دو روز بعد ، دیدم افتادم به خونریزی

این دفعه ی دوم بود. دفعه ی اول خونه یه خودمون بودم. بابا سرکار بود. یهو افتادم خونریزی . با گریه و زاری ، تنهایی پاشدم رفتم دکتر. مگه راه تموم میشد 😢 یک ساعت و نیم تو راه فقط گریه کرده بودم . از همون ماشین زنگ زده بودم بابا. اونم نگران شده بود. دلش پیش ما بود. نمیدونی چطوری رسیدم دکتر. راننده اسنپ دلش برام سوخت بس که گریه کردم😢 اما خداروشکر اون بار به خیر گذشته بود. اما این سری. لخته های بزرگ بزرگ ارم جدا می‌شد. انگار یه چیزی به جز خون بود. رفته بودم تو اتاق که یهو یه تیکه ازم اومد بیرون. مامان خدیجه رو صدا کردم و نشونش دادم. گریهههههههه. چه جوووووور. مامان هم که دید ، گفت شبیه بچه س. 😭😭😭😭😭😭😭 زنگ زدم ابن سینا. گفتن سریع برو اولین بیمارستان. مامان زنگ زد خاله معصومه زود اومد. خدا بهش خیر بده . نبود من نمی‌دونستم چیکار کنم

دلم گرفته بود. آخه تو یه هفته دو باااااار استرس. چه روزای سختی بود خدا جون. چطور طاقت آوردم من. دیگه گریه نمی‌کردم. شده بودم بی حرکت. مامان هم نمیدونست چیکار کنه. انگار که لج کرده باشم. مامان می‌گفت آروم راه برو من از قصد محکم راه میرفتم. تا معصومه بیاد رفتم سر کوچه وایسادم. اومد رفتیم بیمارستان. خودمو زده بودم به اون راه. میگفتم اصلا هم برام مهم نیست. کی بچه خواست اصلا. نشد که نشد. یه دقیقه بعد گریه میکردم. دوباره میگفتم هیچم ناراحت نیستم. میرم خونه تکونی میکنم به جاش. میریم مسافرت اصلا . زنگ زدم رضا.‌ بابا رضا برای من شدیداً نگران شد. هی میگفتم غصه نخوریا. گریه نکنیا. هر چی خیر باشه میشه. تو اصلا ناراحت نباش. منم میگفتم اصلاااااا. هیچم گریه نمیکنم. مگه بچه م. نشد که نشد. گفتم ما داریم میریم بیمارستان توام بیا. رفتیم با آبجی پذیرش ، تا خانمه گفت وی شده زدم زیر گریه 😭😭😭😭🥺🥺🥺🥺🥺🥺 خب معلومه که من برای داشتنت خیلی خوشحال بودم . خوب معلومه که ناراحت بودم که نکنه از دستت داده باشم. اونم با اینهمه صبوری. خلاصه... خاله منو گذاشت رو ویلچر و برد پیش دکتر. دکتر خونریزی منو دید جا خورد. گفت معاینه نمیکنم. اول برو سونو تا مطمینم بشیم سقط شدی بعد. 😔 رفتیم. اما همه جا بسته بود. سر ظهر بود خوب. برگشتیم نشستیم یه جا به اسم نصر نبوی. تا ساعت سه باید منتظر میموندیم. همین وسطا بابا هم رسید. اومد بخش لبخند زدم. پیشونی می رو بوسید و گفت ناراحت نباشیا. گفتم من، عمرا، اصلا، عین خیالم هم نیست. آقا دو دقیقه که گذشت زار زار زدم زیر گریه 😔🥺 بابا رضا هم که مونده بود چیکار کنه. خود ساز من بدتر بود ولی باید منو دلداری میداد

انتظار برای اینکه نوبت ما بشه مگه تموم میشد، این وسطا رفتم سرویس بهداشتی. قشنگ یادمه مامانی. رفتم تو اینه سرویس خودمو نگاه کردم. بعد به خدا گفتم، خدایا من غلط کردم اگه امروز وسط گریه هام ناشکری کردم. تو بچه بدی یا ندی، خدای بزرگ منی. من به خاطر ضعف خودم گریه کردم نه شک به بزرگی تو. به خدا گفتم که ، هر چی تو صلاح بدونی من تابع هستم. 

بالاخره نوبت من شد. رفتم سونو. آرومتر بودم. با خدا که حرف زدم سپردم بهش خودمو. دیگه مطمینم بودم بچه ای در کار نیست. ازش برای خودم و همسرم آرامش خواسته بودم فقط. آقای دکتر تا اون دستگاه سونو رو گذاشت روی شکمم ، صدای قلبت رو شنیدمممممممم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 گیسوی من. تو مونده بودی. قربون صدای قلبت بشم. باورم نمیشد. فکر کردم الکیه. دکتر گفت بچه محکم سرجاش نشسته گریه واسه چیه. هماتوم داری اما. برو پیش دکتر . 

از اتاق اومدم بیرون . بابا و خاله پشت در بودن. گفتم بچه سالمه. یهو خاله زد زیر گریه. بغلم کرد. بابا رضاااااا. نصف شد بچممممم. فقط می‌گفت یا الله. همش میگفت من خواب دیدم  . مطمینم بچه طوری ش نمیشه. اونجا گفت دیدی گفتم. خدا خودش بهم گفته بچه سالم میمونه 

از دستت تو دختر ...

منم دارم با گریه میخونم  چه روزایی سختی گذروندی ...

خداروشکر پایان این صبر ها شیرینه شیرینه

يک‌ روز كه تصورش را نمیكنی،جايی كه در خواب هم نديده‌ای،لحظه‌ای كه به هيچ چيز فكر نمیکنی،و تازه رها شده ای از بند آرزو،از جانب پروردگار دريافت خواهی كرد ،چيزی فراتر از آنچه در طلبش بودی...

تو راه دکتر ، سریع زنگ زدم مامان خدیج. طفلی نگران بود شدیداً. زنگ زدم وسط گریه و خنده گفتم مامان بچه م سالمه. دیگه نگم از اون طرف تلفن🥺🥺🥺 

آبجی گفت تو بمون پایین تا من برم پیش دکتر سونو رو نشون بدم و بیام. منو بابا موندیم پایین. خاله اومد گفت که دکتر گفته هماتوم از پنجاه درصد بیشتره و خیلی خطرناکه. استراحت مطلققق. حتی برای غذا خوردن هم نباید بلند بشم. پیاده روی اصلا. توالت فقط فرنگی. حمام اصلا . نشستن اصلا. .... خلاصه، بابا رضا گفت میمونی خونه مامان خدیج تا خوب شی. خونه خودمون هم پله داره هم برای دکتر رفتن اومدن سخته . تو راه به مامان توران هم زنگ زدم. جالبه که اون بنده خدا اصلا خبر نداشت از این اتفاق ها اما اون روز مدام زنگ میزد و می‌گفت نگرانم. 

رفتیم خونه ی مامان جون، رختخواب انداخت برام. از هفته نهم تا هفته ی هجدهم ، یعنی تقریبا دو ماه و نیم، ازم پرستاری کرد . الهی بمیرم برای مامانم. خودش نمی‌تونست راه بره. کارای منم میکرد. آبجیا داداش زن‌داداش ها، همه میومدن سر میزدن. کارای منو میکردن. سعی میکردن حوصله م سر نره. 

نگم از بابا رضاااااا الهی بگردم. بابا خیلی اذیت شد این مدت. هر شب از سرکار میومد اونجا. تا آخر شب میموند. خسته داغون معذب، هر روز از خجالت یه چیزی می‌گرفت دست ش میومد. تو خونه تنها بود. دلتنگ بود . سختتتتتت گذشت گیسو جانم. خیلی سخت. من گاهی زیر پتو بی صدا گریه میکردم. آخه هنوز هم هر روز خونریزی داشتم. و میگفتن که خونریزی خطرناکه. تو این دو ماه ، دو سه بار دیگه هم همه رو تا سکته بردی. یه بار که مشکوک شدم به سوراخی کیسه آب. اووووووف. به قول خاله، هر چی بلا سر همه میومد، سر منو تو یکجا اومد. دیگه نمی‌گم از بقیه ش.  احساس کردم انرژی م خیلی منفی شد.🤭😬 

این وسطا امور شود پرورش هم برای کارای ثبت نامش زنگ زد. با این حالم ، دو سه روزی دنبال همین کارای اداری بودم. آبجی معصومه دوباره به دادم رسید. منو می‌برد و می‌آورد. یه جاهایی اصلا منم نمی‌رفتم. خودش می‌رفت انجام میداد.تا بالاخره کارای ثبت نام تموم شد.

 عید نوروز ، تولدم، ولنتاین ، همه رو خونه مامان بودیم. اردیبهشت شده بود که دکتر اجازه داد برم خونه. انگار دنیا رو بهم دادن. از خوشحالی گریه میکردم. بابا رضا که رو ابرا بود. رفتیم خونه. با کلی ذوق. دلم برای همه جای خونه تنگ بود. رضام...... سه ماه بود برق خونه خاموش بود. دلش گرفته بود. باید براش جبران میکردم. الهی شکررررر. دیگه انگار سختی ها تموم شده بود. افتادیم تو شیرینی بارداری. البته هنوز هم از خونه بیرون نمی‌رفتیم. چون پله زیاد بود و من هنوز هم اجازه حرکت های طولانی نداشتم. اما همین هم غنیمت بود. محسن و رضا و زهرا و امید و مامان خدیج و مامان توران، میومدن سر میزدن . شام میپختن میاوردن. آخر شب هم میرفتن 


این بین ، مامان اومد خونه ی خودش. دوباره نزدیک شدیم. من حال و روزم بهتر شد یکم. دکور خونه رو عوض کردیم با کمک عمو . و پودمان های من که قرار بود حضوری بشه ، شد یه نگرانی برامون. باید دو ماه میرفتم شریعتی تهران هر روز از هشت صبح تا هشت غروب. نگران بودم . اما سپردم به خدا. گفتم ، خودت گفتی بیا تو مسیر، خودت هم کمکم کن. 

از شانس، همه ی استانها پودمان ها شروع شد به جز تهران. میگفتن ، جا نداریم. نیرو نداریم . استاد نداریم . خلاصه ، من فکر میکردم که خیلی بده که تشکیل نشده و ناراحت بودم. یهو شد آخرای خرداد. شب بود و خواب بودیم. با صدای انفجار بیدار شدیم. منو بابا . بابا رضا می‌گفت نترسیا. هیچی نیست. من نترسیده بودم اما میدونستم صدای انفجاره. چند بار پشت هم. زدیم اخبار. اسراییل زده بود. نصفه شبی. کلی از کله گنده ها رو. سردارها رو . دانشمند ها رو. 

تقریبا دو هفته ادامه داشت. یه جنگ کامل. اونا میزدن ما می‌زدیم. همه ترسیده بودن و رفته بودن شهرستان ها. به منم اصرار میکردن که برم اما من نمی‌خواستم از بابا جدا بشم. بالاخره با اصرار بابا، قرار شد من بمونم خونه مامان خدیج. تقریبا یه هفته موندم اما کلافه شدم. رفتم خونه خودمون. 

جنگ که تموم شد ، گفتن پودمان ها آنلاین و غیر حضوری شده و به جای دو ماه برای هر ترم، دو هفته ای تموم میکنن. 

دیگه خدا چطوری بیاد بگه هوای ما رو داره. تیم سه نفره ی منو بابا و گیسو، زیر سایه ی لطف خدا ، همیشه در امانیم. 

تو یک ماه ، فشرده کلاس ها رو برگزار کردن. صبح ساعت هشت با کلاس بیدار می‌شدیم و شب تا ۱۲ شب در حال انجام پروژه ها بودم. با سربلندی این مرحله رو هم گذروندیم. با معدل ۱۹😍😍😍😍

هفته ی پیش هم رفتم برای گرفتن ابلاغیه. برای مشخص شدن مدرسه مون.  مامان خدیج بهم اطمینان داده که از تو خیالم راحت باشه . گفت که خودش تو رو نگه میداره. 

2824
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

جهیزیه

malakehhh | 9 ساعت پیش
2791
2779
2792