این بین ، مامان اومد خونه ی خودش. دوباره نزدیک شدیم. من حال و روزم بهتر شد یکم. دکور خونه رو عوض کردیم با کمک عمو . و پودمان های من که قرار بود حضوری بشه ، شد یه نگرانی برامون. باید دو ماه میرفتم شریعتی تهران هر روز از هشت صبح تا هشت غروب. نگران بودم . اما سپردم به خدا. گفتم ، خودت گفتی بیا تو مسیر، خودت هم کمکم کن.
از شانس، همه ی استانها پودمان ها شروع شد به جز تهران. میگفتن ، جا نداریم. نیرو نداریم . استاد نداریم . خلاصه ، من فکر میکردم که خیلی بده که تشکیل نشده و ناراحت بودم. یهو شد آخرای خرداد. شب بود و خواب بودیم. با صدای انفجار بیدار شدیم. منو بابا . بابا رضا میگفت نترسیا. هیچی نیست. من نترسیده بودم اما میدونستم صدای انفجاره. چند بار پشت هم. زدیم اخبار. اسراییل زده بود. نصفه شبی. کلی از کله گنده ها رو. سردارها رو . دانشمند ها رو.
تقریبا دو هفته ادامه داشت. یه جنگ کامل. اونا میزدن ما میزدیم. همه ترسیده بودن و رفته بودن شهرستان ها. به منم اصرار میکردن که برم اما من نمیخواستم از بابا جدا بشم. بالاخره با اصرار بابا، قرار شد من بمونم خونه مامان خدیج. تقریبا یه هفته موندم اما کلافه شدم. رفتم خونه خودمون.
جنگ که تموم شد ، گفتن پودمان ها آنلاین و غیر حضوری شده و به جای دو ماه برای هر ترم، دو هفته ای تموم میکنن.
دیگه خدا چطوری بیاد بگه هوای ما رو داره. تیم سه نفره ی منو بابا و گیسو، زیر سایه ی لطف خدا ، همیشه در امانیم.
تو یک ماه ، فشرده کلاس ها رو برگزار کردن. صبح ساعت هشت با کلاس بیدار میشدیم و شب تا ۱۲ شب در حال انجام پروژه ها بودم. با سربلندی این مرحله رو هم گذروندیم. با معدل ۱۹😍😍😍😍
هفته ی پیش هم رفتم برای گرفتن ابلاغیه. برای مشخص شدن مدرسه مون. مامان خدیج بهم اطمینان داده که از تو خیالم راحت باشه . گفت که خودش تو رو نگه میداره.