بچه ها من چندماهه میخوام جدا بشم کاراشو میکردم وکیل و خونه جدا و ...
بعد یه جریانی پیش اومد تاپیکای قبلی هست که مجبور شدم با شوهرم حرف بزنم
قضیه از این قراره شوهر من از تقریبا یک سال و نیم دوسال پیش یهو دستاش کم توان میشد ولی خیلی جزئی نه همیشه منم شک کردم
اما تازگیا کلا دستاش بی حس میشد گوشی از دستش می افتاد یا تعادل کامل حین راه رفتن نداره اما بیشتر دستاش بی حس میشد الان یک هفته ای میشه فهمیده ام اس داره مدارکشو نشونم داد الان من دوسش دارم چندماهه روزگارم سیاه همش گریه افسردگی فکرمیکردم دوسش ندارم ولی وقتی جدا شدم فهمیدم خیلی وابستم از پدرمادرم بیشتر دوسش دارم بنظرتون برگردم باهاش چون گفته من دکتر نمیرم اگه برنگردی میرم تو روستای دوری خونه میگیرم تنها زندگی میکنم راست میگه همه کار عجیبی انجام میده
ولی میترسم برگردم با چشم ببینم هرروز بدتر میشه خیلی حالم بده توروخدا ام اس درمان داره بین دوراهی موندم شوهرم ادم زندگی نیست هرروز بحث داریم حتی این یه روزی که حرف زدیم اخرش با دعوا تموم شد دلمو میشکنه بعدش میاد معذرت خواهی که برام فرقی نداره بعدش
الان میخواستم برگردم ولی هرکار میکنم دلم صاف نمیشه از بس دلمو شکسته حس میکنم حتی باهاش حرف میزنم دارم به شخصیتم توهین میکنم چون واقعانم همینه اما دلم حرف حالیش نمیشه دست خودم نیست بدجوری بی قرارم از طرفی میترسم وضعیتش بدتر بشه از طرفی توان ندارم دیگه هرروز ناراحتی بکشم دلم بشکنه بچه هم داریم