من ظهرم یبار تعریف کردم کسی نیومد تاپیک پاکش کردم
ولی فکرو خیالش ولم نمیکنه دست خودم نیست
ظهر یکم حالم بد بود خوابیدم گوشیم خاموش شد خانوادم همه مسافرتن و تنهام بابام هی زنگ زده فک کرده یچیزی شده به دختر صاحب خونه گفته بیاد تو خونمون بعد که بیدار شدم دیدم دم اتاقمه
پس فردا دوستم دعوته خونرو ریختم بیرون مرتب کنم دیشب تا صبح اتاقمو جمع میکردم قرار بود امروز برم آشپز خونه ولی خونه مثل تویله بود پر پلاستیک خریدو ظرف کثیف و آشغال و پارچه و سینی کثیف و گاز کثیف و....
حالا این با خودش چه فکری میکنه؟ فک میکنه من کثافتم بابا بخدا داشتم تمیز میکردم ولی خیلی بد شد آب شدم از خجالت حالت تهوع گرفتم
چه گناهی کرده بودم که باید این اتفاق میوفتاد😭
بابام میگه برو براش توضیح بده اما آخه زشته خودمو سبک کنم هرچی نباشه خونمونه اختیارشو داریم ولی اعصابم خورده😭😭😭