یه روز مامانم رفته بود خونه ی دوستش داشت باهاش درد و دل میکرد،بعد بابام زنگ میزنه بهش و حرف میزنن ولییی
مامانم یادش میره قطع کنه
بابامم پشت خط بوده و همه رو شنیده
مامانم داشته در مورد بدی های بابام درد و دل میکرده
خلاصه هنوز که هنوز من یاد اون دوران میوفتم لرزم میگیره و گریه ام میگیره
چون بعدش خیلییییی دعوا کردن
شما تجربه مشابه داشتین