همونم که گفتم پدرشوهرم به خاطر طلاهام قرار تامین زده و جلو حسابامو بسته.
شوهرماومد سراغم گفت باید بریم خونه بابام اینا حالش زیاد خوب نبود ترسیدم داد و هوار کنه به حرفش گوش دادم.توراهم کلی خط و نشونکشید که اونجا رسیدیم اصلا حرفی نمیزنی به روشون هم نمیاری عادی رفتار میکنی.من وآورد اینجا خونه پدرشوهرم منم چیزی نگفتم و اونا هم حرفی نزدن.البته کلا زیاد با هم حرفی نمیرنیم
ولی اومدم با لباس بیرونی نشستم و از جامم تکوننخوردم یکم شامخوردم و بعدم نشستم یه گوشه ای. شوهرمم گرفتهخوابیده
برادرشوهرم همکه کلی پشت سرم حرف زده و اذیتم کرده اینجاس شوهرم اشاره کرد باهاش احوال پرسی کنم
طلاهامو در اوردم گذاشتم خونه بابام. مادرشوهرم پرسید طلاهات کو گفتم این چند شب هیئت میرفتم درشون اوردم.اونم گفت خوب کاری کردی بارشون بزارم صندوق بانک جاشون امن باشه.گفتم اونجا هم امنه
حالم بده واقعا فکر کن چند روز پیش شکایت زدن ازم بعد الان اومدم نشستم پیششون.نمیدمونم قصدشون چیه اصلا.الان ساکت نشستن و هیچی نمیگن