بهترین اتفاق زندگیم سال 1402 اتفاق افتاد ولی سال 1402 بدترین سال زندگیم بود ،درواقع بهترین اتفاق زندگیم در بدترین سال عمرم اتفاق افتاد و در واقع حتی بهترین اتفاق هم نتونست بدترین سال رو به بهترین سال یا حتی یه سال معمولی تبدیل کنه/ من ناراحت نیستم، نمیخوام هم برگردم به اون روزا، متنفر هم نیستم، فقط حسرت میخورم کسی هست بفهمه چی میگم؟/خاطرات عجیبند./ تفاوت غم در کودکی و بزرگسالی، مزمن شدنش است/ آدمهای جدیدی وارد زندگی ام شدند، آنها هم ناامید کننده بودند، مثل تو،اما آمدنشان کمترین سودی که برایم داشت این بود که خاطرات تو را در ذهنم به قدر یک سر سوزن رساندند،آمدنشان باعث شد کمی خودم را بیشتر باور کنم. آمدنشان باعث شکستگی مجدد قلبم شد، اما من که اولین بارم نیست، کنار می آیم (3دی 1404)
كاش احساسات زن ها رو انقدر ساده نميگرفتيم. احساسات يك زن تمام دارايي اوست. وقتي احساسات يك زن رو ناديده ميگيري شايد يك بار يا دو بار يا حتي سه بار دلش بشكنه و غصه بخوره و بعد ببخشه اما بار چهارم ديگه نميبخشه،نه ميبخشه و نه ديگه اون ادم سابق ميشه
منم همیشه مخالفت کردم با همچین نظراتی،درسته خیلی مردا یکارایی کردن که چشممون ترسیده ولی مرد ستیز بودن خوب نیست و هر آدمی تو یه سنی ازدواج میکنه ،اصلا ما قرار بوده از اول که جفت باشیم
دخترکی شاد در من میزیست...که چونان شاپرک، به اینسو و آنسو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بالهایش ریخت... پَرپَر شد...