834
648
عنوان

داستان زندگی یک پیرزن.خیانت.

246630 بازدید | 1142 پست

سلام

میخام داستان زندگی یکی از پیرزنهای قدیمی روستای پدریم براتون تعریف کنم

خوب بخونید و درموردش خوب فکر کنید.فقط و فقط برای عبرت گرفتن از زندگی ایشون اینا رو میزارم.خیلی وقته روی دلم سنگینی میکنه.چون اشنای دورمون هست و نمیتونم برای کسی تعریف کنم.وقتی مادرم داستانش رو برام میگفت تا چندروز داغون بودم.الانم وقتی بهش فکر میکنم میریزم به هم

خیلی خوشکل و قدبلند و باکلاس هست حتی الان که سنی ازش گذشته

بچه ها من به زبان خودم تعریف میکنم.اینجوری راحت تر میتونم بگم

سالهای پیش وقتی که هنوز انقلاب نشده بود توی یه خونواده بسیار شلوغ بدنیا اومدم.اولین دخترخانواده بودم.بعد از سه پسر بدنیا اومدم.پدرم عاشقم بود.و من هم عاشقش بودم

و مادرم که تمام وجودم بود.و حالا من شده بودم مونس شبهاش 

و البته کمکیارش توی خونه.درسم فوق العاده بود.بسیار باهوش بودم.برادرام خیلی تنبل و بی عرضه بودن.بعد از من سه خواهر دیگم در فاصله های کم بدنیا اومدن و ته تغاریمون داداش کوچولوم هم اخرین عضو خونوادمون بدنیا اومد

و من حالا هم باید درس میخوندم و هم کمک مامانم میدادم حالا ما چهارتا خواهر و چهار تا برادربودیم

رابطمون باهم خوب بود.اما من زبانزد شده بودم.انگار کوزت کار میکردم.توی مدرسه بارها شاگرد اول بودم

از زیبایی چیزی کم نداشتم.یه روز که از مدرسه میومدم دیدم چندتا خانم در کوچمون هستن و دارن با مامانم حرف می زنن همینکه من اومدم دقیق منو بارانداز کردن پچ پچ کنان رفتن.مامانم اشک توی چشماش بود.از حرفهای شبانه مامان و بابام فهمیدم اولین خواستگاری از من در سن ده سالگی اتفاق افتاده بود.بابام داد میزد که دکتره که باشه غلط کرده مرتیکه اومده برا دختر من.بیست سال از دختر من بزرگتره احمق

خلاصه که اون رد شد و رفت

یادم رفت بگم بابای من جزپولداران روستا بود.اولین تلویزیون رنگی توی خونه ما اومد.همه جمع میشدن خونه ما تا ببینن.اولین تلفن و.‌‌.همش خونه ما بود.من بسیار شیک میگشتم و البته بخاطر بابام هممون حجاب داشتیم.مواقعی که حکومت به حجاب گیر میداد همین که مامورا میومدن روسریم و توی کیفم قایم میکردم.

نمیدونم چرا اما بعد از اون خواستگار انگار راه برا خواستگارا بازشد.مادر بزرگم حالش خوب نبود و دکترها قطع امید کرده بودن و خیلی شبها من پیش مادربزرگم میخابیدم.و برام قصه و قران میخوند.حالا من دوازده ساله و بهترین شاگرد کلاسمون بودم.عمه مادربزرگم یه نوه داشت که عاشق من شده بود.بارها اومد خواستگاریم و بابام ردش کرد.چون وضع مالیشون به پای ما نمیرسید.من تابحال پسرش رو ندیده بودم.اما عمه مادربزرگم خیلیییی التماس مادربزرگم کرد که مهتاب رو برا ما نگه دار.برو به باباش بگو قبول کنه.نوه عمه مادربزرگم که ده سال از من بزرگتر بود پسر خوب و مودبی بود و همه روستا به کاری بودنش شک نداشتن از بچگی با باباش رفته بود دبی اونجا کار میکرد و جنس میاورد و خودش برا خودش خونه ساخته بود.امایه خونه نقلی و کوچیک.همین که توی روستامون  میخاستن اسم مهدی بیارن میگفتن همون پسرباعرضه و با جنمی که از بچگی کار میکرده.عمه مادربزرگم انقدددد روی مخ مادربزرگ و بابام کار کرد که بابام قبول کرد با مهریه سنگین و بنام زدن اون خونه.یه روز از مدرسه که اومدم مامانم گفت زود ناهار بخور ارایشگر داره میاد خونه تا تمیزت کنه



.گفتم چییییی؟گفت شب بله برون و عقدته

انقد گریه کردم.دویدم رفتم خونه معلممون بهش گفتم.اون و مدیر و ناظم مدرسمون اومدن در خونمون یه ساعت با بابام حرف زدن.بابام گفت میدونم درسش خوبه ولی دخترکه نمیتونه شوهر نکنه براش حرف در میارن.دخترهای دیگم خواستگار دارن منتظر این دخترهستن که برن تا اوناهم سروسامون بگیرن.اصرارها بی فایده بود و من شب نشستم سر سفره عقد

بابام یه هفته بزن و بکوب گرفت با خرج خودش.دهن همه باز مونده بود.جهزیه سنگین با یه تلویزون رنگی.منم اولش ناراحت بودم اما بعد ذوق لباس عروس و اینکه از اون همه کار توی خونه بابام راحت میشم خوشحال بودم.بابام شب عروسیم خیلییی گریه کرد.مامانم چشماش قرمز قرمز شده بود.

و....ما شدیم خانوم خونه.مهدی پسر سربه زیر و اروم و مودب و نمازخون بود.اما....

به شدت شلخته.سرمامیخورد دماغش و با استینش پاک میکرد.جواربش بو میداد وقتی میشستم میگفت انقد نشور له میشه.خسیس بود.دست بزن داشت البته خیلی کم.اهل معاشرت نبود.دوماه دبی بود بیست روزخونه.سردمزاج بود.اهل بوس و معاشقه نبود.فقط هفته ای دوبار کارش میکرد و تمام.وقتی بوسش میکردم هیچ حسی نداشت.انگار نه انگار.موهام حنا میزدم.لاک میزدم.سرخاب میزدم هیچی و هیچی نه توجهی نه عشقی.دوستت دارم نمیگفت.میگفت اینا زشنه مرد بگه.مگه زن زلیلم که بگم عاشقتم.همین که جون میکنم برات و پول برات میفرستم باید بدونی که میخامت.اهل نامه عاشقانه نبود.فقط نامه مینوشت از دبی و پول میداد که مثلا اینقدر پول فلان کار کن و ...

داشتم از این همه بی خیالیش دق میکردم

سال بعد حامله شدم.دوقلو دختر.مهناز و مهسا

عاشق دخترامون بود خیلیی.ولی بابای خوبی براشون نبود.خرجشون نمیکرد.ارزونترین لباس ارزونترین خوراک و ..چقد سختی کشیدم نداری کشیدم منی که لای پر قو توی ثروت بزرگ شده بودم.رفتم کیف و کفش و مانتوهام حتی کهنه هاش از خونه بابام اوردم چون نداشتم بخرم

دیگه خیلی سرد شده بودم مثل خودش.فقط سلام و خداحافظ.دیگه بیشتر میموند دبی.سه ماه چهار ماه میگفت دخترامون خرج دارن.حریص شد بود.پولکی شده بود

فقط به عشق بچه ها میومد میرفت

بهش گفتم بزار درس بحونم گفت دیگه چی که بگن مهدی بی عرضه و زن ذلیله.یه روز که مهدی یه هفته بود رفته بود دبی.در خونه در زدن.بچها توی کوچه بازی میکردن.الان دیگه چهارساله بودن.دیدم شوهرخواهرشومه که اسمش نادر بود.نادر اومد واخل گفت کارت دارم.گفتم چیزی شده ترسیده بودم.گفت نه فقط بابد باهات حرف بزنم.اومد داخل نشست.قدبلند باچهره ای زیبا و چشمانی رنگی که عاشق زیاد داشت توی دهمون.ولی اون خواهرشوهر لاغر و قدکوتاه و زشت منو گرفته بود.البته اینم بگم که متاسفانه خیلی چشم چرون بود.همه در عجب بودن از این ازدواج.یکسالی بود ازدواج کرده بودن.شروع کرد به حرف زدن


780

گفت من دوساله عاشق تو شدم‌همه جا زیر نظر گرفتمت.خیلی دوستت دارم اونقدر که بخاطر تو حاضر شدم با خواهرشوهرت ازدواج کنم که به تو برسم.که نزدیکت باشم که هر روز ببینمت

چی داست میگفت حرفهایی که در پنج سال زندگی از مهدی نشنیده بودم این داشت به من میگفت

دوستت دارم

من هاج و واج نگاش میکردم.حس خفگی داشتم

از سرجام بلند شدم با اینکه تمام بدنم میلرزید و قلبم داشت میایستاد ولی با صدای بلند گفتم گمشو از خونه ما برو بیرون

بلند شد ترسید نگاهم کرد گفت توروخدا با عشق من اینکار نکن.یکسال زجر کشیدم توی خودم ریختم ولی دیگه نتونستم حتی اگه رسوا بشم باز میخوامت

من میدونم کهتوی زندگیت مشکل داری

من از عشق لبریزت میکنم

خواهرشوهر احمقم هرچ براش درد دل کرده بودم گزاشته بود کف دست شوهرش

اونم که دیده بود من چقد تشنه محبتم برای بدست اوردن دلم دست گزاشت روی نقطه ضعفم

وقتی داشت میرفت بیرون گفت میرم ولی بدون ولت نمیکنم تو مال خودمی

من تا اخرین لحظه که زنده ام به تو عشق میودزم شاید یه روز دلت لرزید

استاتر

اینکه داستان را از زبان خودت نوشتی و گفتی راحتتری دو تا معنی داره یا اینکه خود شما همون پیرزنی و یا اینکه از جایی کپی کردی و چون طولانیه و نگارشش بیخود کشش داده حتما از جایی کپی کرده

849
استاتر اینکه داستان را از زبان خودت نوشتی و گفتی راحتتری دو تا معنی داره یا اینکه خود شما همون پیرز ...


عزیزم اگه همه رو توی یه پست بزاریم میگید کپی و رمانه

اگه نزاریم هی میگید خب خب

من هیچ دلیلی برای درغ گفتن یا رمان گویی نمیبنم

دستام از بس نوشتم درد گرفته.بیکار که نیستم وقت شما و خودم بگیرم

584
استاتر اینکه داستان را از زبان خودت نوشتی و گفتی راحتتری دو تا معنی داره یا اینکه خود شما همون پیرز ...

دقیقا

❤👱=👶👧💕                                         عشقم بچه هااااااام 😘😍از شوهرمم متنفررررم  
851
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

820
867
745
726
816
843
830
263
803
24
224
797
865
844
847
823
763
83