شوهرم هربار وعده بیرون رفتن میده میره یچا خودشو بند میکنه بی وقت میاد هیچی نخریدیم ن پذیرایی ن لباس قرار بود امروز بریم بیرون دیروز زنگ زد ب مکانیک بیارم ماشینو درست کن اونم گفت امروز ببره من بهش گفتما فردا کار داریم بمونه بعدا گفت نهه تا ۴ میام تموم میشه الان ۶ هنوز خبری نیست زنگم زدم گفت معلوم نیست کسی تموم شه منم گفتم خداروشکر ایشالا که تموم نمیشه همیشه خدا همینه ساعت ۱۰ میاد بریم بیرون تو شهر ما ۱۰ دیگه همه جا تعطیله میریم سگای ولگردو تماشا میکنیم برمیگردیم