1464
1459

عرب بیابانگرد، آوازه محمد را شنیده بود. حالا آمده بود پیشش که چیزی بگوید یا بپرسد. او را که دید، زبانش بند آمد.


محمد جلو رفت و او را در آغوش کشید. فرمود: راحت باش! من پادشاه نیستم. من پسر زنی هستم که با دست خودش شیر بز می دوشید. مثل برادر تو هستم؛ راحت باش.


در این هنگام، زبان مرد باز شد.

ايرانم طاقت بيار 1401 نزديك است...

از جایی رد می شد که دید مردی بنده اش را می زند. بنده می گفت: پناه می برم به خدا! ولی مرد همچنان می زد. تا او را دید گفت: پناه می برم به محمد!


مرد دیگر نزد.


محمد فرمود: وقتی به خدا پناهنده می شود، می زنی، ولی وقتی به من پناهنده می شود، دست نگه می داری؟


مرد گفت: در راه خدا آزادش کردم.


محمد فرمود: به خدا اگر این کار را نمی کردی، صورتت مزه آتش دوزخ را می چشید.

ايرانم طاقت بيار 1401 نزديك است...

دیر کرده بود. هیچ وقت برای نماز جماعت دیر نمی آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. دیدند بچه ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی می کند.


گفتند: از شما بعید است؛ نماز دیر شد.


رو به بچه کرد و فرمود: شترت را با چند گردو عوض می کنی؟


بچه چیزی گفت.


فرمود: بروید گردو بیاورید و مرا بخرید.


کودک می خندید؛ پیامبر هم.

ايرانم طاقت بيار 1401 نزديك است...

حراج نصف قیمت دلبند رو از دست ندید .

مجموعه ای از نیاز های نوزاد و کودک


ایستاده بودند به نماز جماعت. از میانه های نماز، محمد تندتر خواند و نماز را زودتر تمام کرد. پرسیدند: پس چرا عجله کردی؟


فرمود: مگر صدای بچه را نشنیدید؟ حتماً مادرش با ما در جماعت بوده که کسی بچه را آرام نمی کرد.


ايرانم طاقت بيار 1401 نزديك است...
1436

مردی پسرش را پیش محمد آورد؛ گفت: نصیحتش کنید خرما کمتر بخورد.


فرمود: فردا بیایید.


مرد گفت: راه مان دور است.


فرمود: من چند لحظه پیش خرما خورده ام؛ چطور نصیحت کنم که او نخورد.

ايرانم طاقت بيار 1401 نزديك است...

پسرش که مرد، گریه کرد؛ زیاد.


گفتند: چرا گریه می کنی؟ مگر خودت نفرمودی برای مرده ها گریه نکنید؟


فرمود: گریه ام از سر دل سوزی و ترحم است؛ نه گله و شکایت از خدا.


یک دفعه خورشید گرفت و کسوف شد.


گفتند: ببینید! خورشید هم در مرگ پسر پیامبر گرفت.


فرمود: خورشید و ماه نشانه قدرت خدا هستند. برای مرگ و تولد کسی نمی گیرند.

ايرانم طاقت بيار 1401 نزديك است...

علی و عباس زیر بغل های محمد را گرفته بودند که وارد مسجد شد. رو به جمعیت کرد و فرمود: وقت رفتن من است؛ کسی حقی بر گردن من ندارد؟


یک نفر گفت: از جنگ طائف که برمی گشتم، شما می خواستی شترت را شلاق بزنی که به شکم من خورد.


محمد دستور داد بروند از خانه همان شلاق را بیاورند. بعد پیراهنش را بالا زد و فرمود: قصاص کن.


آن مرد سرش را روی سینه و شکم محمد گذاشت و آن را بوسید. گفت: می خواستم سینه مبارک تان را ببوسم.

ايرانم طاقت بيار 1401 نزديك است...

سکانس آخر...

حالش خیلی بد بود. گفت به برادرم بگویید بیاید. همه فهمیدند علی را می گوید. به علی گفت کمک کند تا بلند شود. علی سر محمد را گرفت و کمکش کرد تا بنشیند. محمد نشسته بود و سرش در آغوش علی بود که روحش به آسمان پر کشید.

ايرانم طاقت بيار 1401 نزديك است...

یا رسول الله...

تو که در سایه سار نامت خود را پیدا کرده ام؛

تو که در ظلّ آیین حضورت، مکتب بودنم را دانسته ام،

در تمام عمر از صلوات نام تو روییده ام و کنار دیوار حاجت به شوق شفاعت تو تکیه داده ام.

قصر آسمانی تو از من دور است، ولی دریغ نیست. می دانم...

قفل درهای افلاک را با عطر نامت به روی خود گشوده ام.

اکنون برایم شاخه گلی از صلح بفرست تا ایمان مرا در نقطه تأکید بنشاند ومرا به ادامه مسلمانی بی هراس باور دهد.

در این روزهای فرسودگی زمین تو اگر همسایه بشر بودی، آسمان تکه تکه بر سر مردمان آوار نمی شد.


من تشنه آن آب حیاتی که تویی


مدهوش شراب صلواتی که تویی


بیراهه و راه را نمی دانم هیچ


مؤمن شده ام به آن صراطی که تویی

ايرانم طاقت بيار 1401 نزديك است...
8
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1333
1405

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

1470
1426
1462
224
1468
1439
29
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1415