1147
1226
عنوان

قسمتی از داستان زندگی من

1660 بازدید | 79 پست

سلام 

من می خواهم داستان اشنایی با همسرم را تعریف کنم

از سال 90 عضو یک گروه کوهنوردی بودم و تقریبا هر پنجشنبه کوه می رفتیم عاشق کوه و طبیعت هستم

گروه کوهنوردی ما چند عضو ثابت داشت که همگی متاهل و یا سن بالا بودند 

من خیلی دوست داشتم ازدواج کنم و منتظر بودم با کسی اشنا بشوم

سال 92 ، بهمن ماه بود ، صبح امدیم سر قرار مدیر گروه اعلام کرد یکی از بچه ها می خواهد دوستش را بیارد که یک اقای دو رگه ایرانی - المانی است و مجرد


فقط 11 هفته و 2 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40


با شرکت در قرعه کشی چیکادو برنده ساعت اوریجینال جاست کاوالی باشید

کلیک کنید

با شنیدن این توضیح هیجان خاصی به من دست داد و منتظر بودم این اقا برسه

بالاخره امد و طبق معمول مدیر گروه ایشان را معرفی کرد 

من جلو رفتم و سلام کردم اما اصلا جذبم نکرد

فقط 11 هفته و 2 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
1156
با شنیدن این توضیح هیجان خاصی به من دست داد و منتظر بودم این اقا برسه بالاخره امد و طبق معمول مدیر ...

کلا توقع جذب نداشته باش صد رحمت مردهای ایرانی😂سرد و یخ و سفید و بور و چش رنگی همه شبیه هم قد هم بلند 

8

دقیقا چون وقتی اسم المانی میاد همش فوتبالیست های المانی یادم میاد که قد بلند و هیکلی و بلوند هستند

اما این اقا قد متوسط 177 و لاغر و صورتی چروک داشت 

و یک عالمه لباس پوشیده بود و هد هم گذاشته بود 

و موقع حرف بسیار کند بود

فقط 11 هفته و 2 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
هنوز غریبی میکنه استارتر یخش باز بشه روان میگه خدا رحم کنه فقط اخر داستان الان کار اگاه های مو از ما ...

کارآگاه اول وارد میشود 😂😎😎😎

😘😍💟💞☀☔پارسای مامان ،سه ماه از وجود نازنینت گذشت ... خداروشکر که تو رو داریم 💞☔😘😍
1167
1241
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1159
1224
1229
1236
1207
1238
1212
1218
1231
1180
224
29
1198
1216