1232
1226
این لحظه رو برا همتون آرزو میکنم😅😅😅

😂😂😂😂

فقط 7 هفته و 4 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی!مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن…

لیست بهترین پزشکان متخصص و فوق تخصص


متخصص زنان و زایمان

متخصص قلب و عروق

متخصص مغز و اعصاب

متخصص گوش و حلق و بینی

متخصص پوست

متخصص ارتوپدی

متخصص کلیه و مجاری اداری

متخصص گوارش

و ...

لیست کامل در نوبت دات آی آر

1156
ثمين من جز سينه درد هيچ علائمي ندارم  روزه ام ميگيرم😕

اشكال نداره منم فقط سينه رو داشتم اونم تازه از هفته ٨

از خودت در نيا چه روزه اي بچه داره رشد ميكنه ها 

فقط 18 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
مبارک باشه ❤ پسرمون شیرمرد شد😍

ممنون

جگرم کباب شد براش

قبلش کلی بغلش کردم گریه کردم!

خدایا تو به من صبوری اموختی و توکل به تو چه زیباست! ممنونم ازت که مثل همیشه دعاهامو بی جواب نذاشتی. کوچولومو حفظ کن با قدرت بی نهایتت که قوی تر از تو کسی رو نمیشناسم! و بعد از ۹ ماه...خدا رو شکر که توی بغلم اومد و حس شیرین مادر بودن رو تجربه کردم.
حساس نشو  شاید بخاطر اشکای مرواریدیشه

اشک نداره هنوز

خدایا تو به من صبوری اموختی و توکل به تو چه زیباست! ممنونم ازت که مثل همیشه دعاهامو بی جواب نذاشتی. کوچولومو حفظ کن با قدرت بی نهایتت که قوی تر از تو کسی رو نمیشناسم! و بعد از ۹ ماه...خدا رو شکر که توی بغلم اومد و حس شیرین مادر بودن رو تجربه کردم.
1213
خوب عکسشو بذار بگم بهت

قبلا برات گذاشته بودم

یکی ۲۳ بود یکی ۱۹

گفتی خوبه!!

بهم گفتی آمپول بزنم کیست نشه.

الان ندارم برگه سونومو

زن که باشی ؛ " اگریک شب را از سردرد یا ناراحتی تاصبح بیدارماندی کمی شرایط سخت است.. مثلا بعدازساعتهای بی خوابی و کِسالتت نزدیک ظهر چشمانت گرمِ خواب می شود.. اما میان خواب و بیداری یادت می افتد لباس ها رانشُسته ای بازحمت چشمانت را بازمیکنی و روی پا می ایستی..لباسها را میشویی و همانطور که کنار ماشین لباسشویی ایستاده ای و باهمان چشمان خمارِ نیمه بازت به چرخش لباسها خیره شده ای یادت میفتد برای شام باید فکری کنی.. به سمت آشپزخانه می روی.. درب یخچال را باز میکنی خمیازه ای می کشی، مواد اولیه ای که برای پختن غذای مورد علاقه ی همسر یا فرزندت لازم است برمیداری ،باهمان حالت خواب آلود مشغول تدارک خوراکی برای شام میشوی... دراین مرحله از شدت خواب و خستگی ، چشمانت تار می بیند و هرچند دقیقه یک بار باید اشک های بی خوابی ات را پاک کنی تا بهتر ببینی که داری چه می کنی ، مبادا نمکِ غذایت کم یا زیاد شود...! قابلمه را روی اجاق میگذاری.. درحینِ روشن کردنِ شعله هایِ اجاق، در دلت می گویی میتوانم شعله را کم کنم و کمی دراز بکشم، تاسردرد و بی خوابی ام قدری التیام یابد.. اما گرد و غبارِ روی پیشخوان، توجهت را جلب میکند.. دستمالی به دست می گیری تا همه جارا تمیزکنی.. حین گردگیری، یادت می فتد که باید جارو هم بکشی...! شاید بعد از آن بشود کمی بخوابی... گردگیری تمام میشود.. باهمان حالتِ خواب آلود و بی حال و بی رمق به سراغ جارو میروی.. روشنش میکنی وبه هرجان کندنی هم شده تمام خانه را مرتب میکنی.. درحالتی که به سختی روی پایت ایستاده ای، تمام اطراف را براندازی می کنی...پیش خودت می گویی کارهاتمام شد. با لبخندِ رضایتی دراوج خستگی می روی روی مبل تاکمی درازبکشی ... ناگهان صدای زنگِ در ، مانع از بستن پلکهایت می شود... فرزندت ازمدرسه برگشته است... باید غذایش را گرم کنی و بعد هم بالای سرش بنشینی تا مبادا تکالیفش را اشتباه انجام دهد.. حواست هم باید باشد که ازخستگی، بی حوصله نباشی.. مهم نیست چقدرخسته ای و چقدر خوابت می آید... مهم نیست دیشب رانخوابیده ای.. حتی سردرد یا احتمالِ بیمارشدنت هم مهم نیست... همسر و فرزندت ، نیاز به رسیدگی و آرامش دارند... " ••این فقط یک سکانس خیلی خیلی کوتاه از زندگی یک زن بود زن که باشی.. برای خودت زندگی نمی کنی... زن بودن گرچه شیرین، ولی سخت است و مادر بودن، خیلی سخت تر ....
سلامم یک کلامممم بچه دارییییی

بقیه بچه ندارن؟تو بی معرفتی خواهر بچه داری بهانست .وضعت از فرزانه هم بدتره با دوقلو بچه هرروز میادبهمون سر میزنه یا مهشید که بچش هم رفلاکس داره هم آلرژی

 میگن شبا ، فرشته ها از آرزوی آدما ، قصه میگن واسه خداخدا کنه همین حالا رویای تو گفته بشه پیش خدا
اوهههه بابا مجبورم من این دو درسو نزارم بمونه  من کلا از بعد ازدواجم معدلم از ۱۹ اومد ۱۷ بعد ک ...

منم بعد ازدواجم فقط به زور پاس کردم درسای دانشگامو، معدلم افتضاح شد آخرش😂

خدایا امانتت برگشت به آغوش خودت...ولی من همیشه منتظر معجزتم... خدای مهربونم دوباره عشق و امیدم رو تو دلم بذار💟
1167
قدرشو بدون حورا نایاب همچین مادر شوهرایی 😂😂

اره واقعا قدرشو میدونم

از شوهر ک شانس نیاوردم😂 از مادرشوهر اقلا شانس داشتم

خدایا تو به من صبوری اموختی و توکل به تو چه زیباست! ممنونم ازت که مثل همیشه دعاهامو بی جواب نذاشتی. کوچولومو حفظ کن با قدرت بی نهایتت که قوی تر از تو کسی رو نمیشناسم! و بعد از ۹ ماه...خدا رو شکر که توی بغلم اومد و حس شیرین مادر بودن رو تجربه کردم.
بقیه بچه ندارن؟تو بی معرفتی خواهر بچه داری بهانست .وضعت از فرزانه هم بدتره با دوقلو بچه هرروز میادبه ...

حق دارین والا ولی واقعا تا بخودم میرسم میبینم شب شده .از این به بد میام زود به زود 

انشالله سبک بشم با برو بچ میریم که اگه گم هم شدم تنها نباشم سه تایی گریه کنیم😝😝😝😂😂😂😂

🤣🤣

چه لحظه ی شیرینی

زن که باشی ؛ " اگریک شب را از سردرد یا ناراحتی تاصبح بیدارماندی کمی شرایط سخت است.. مثلا بعدازساعتهای بی خوابی و کِسالتت نزدیک ظهر چشمانت گرمِ خواب می شود.. اما میان خواب و بیداری یادت می افتد لباس ها رانشُسته ای بازحمت چشمانت را بازمیکنی و روی پا می ایستی..لباسها را میشویی و همانطور که کنار ماشین لباسشویی ایستاده ای و باهمان چشمان خمارِ نیمه بازت به چرخش لباسها خیره شده ای یادت میفتد برای شام باید فکری کنی.. به سمت آشپزخانه می روی.. درب یخچال را باز میکنی خمیازه ای می کشی، مواد اولیه ای که برای پختن غذای مورد علاقه ی همسر یا فرزندت لازم است برمیداری ،باهمان حالت خواب آلود مشغول تدارک خوراکی برای شام میشوی... دراین مرحله از شدت خواب و خستگی ، چشمانت تار می بیند و هرچند دقیقه یک بار باید اشک های بی خوابی ات را پاک کنی تا بهتر ببینی که داری چه می کنی ، مبادا نمکِ غذایت کم یا زیاد شود...! قابلمه را روی اجاق میگذاری.. درحینِ روشن کردنِ شعله هایِ اجاق، در دلت می گویی میتوانم شعله را کم کنم و کمی دراز بکشم، تاسردرد و بی خوابی ام قدری التیام یابد.. اما گرد و غبارِ روی پیشخوان، توجهت را جلب میکند.. دستمالی به دست می گیری تا همه جارا تمیزکنی.. حین گردگیری، یادت می فتد که باید جارو هم بکشی...! شاید بعد از آن بشود کمی بخوابی... گردگیری تمام میشود.. باهمان حالتِ خواب آلود و بی حال و بی رمق به سراغ جارو میروی.. روشنش میکنی وبه هرجان کندنی هم شده تمام خانه را مرتب میکنی.. درحالتی که به سختی روی پایت ایستاده ای، تمام اطراف را براندازی می کنی...پیش خودت می گویی کارهاتمام شد. با لبخندِ رضایتی دراوج خستگی می روی روی مبل تاکمی درازبکشی ... ناگهان صدای زنگِ در ، مانع از بستن پلکهایت می شود... فرزندت ازمدرسه برگشته است... باید غذایش را گرم کنی و بعد هم بالای سرش بنشینی تا مبادا تکالیفش را اشتباه انجام دهد.. حواست هم باید باشد که ازخستگی، بی حوصله نباشی.. مهم نیست چقدرخسته ای و چقدر خوابت می آید... مهم نیست دیشب رانخوابیده ای.. حتی سردرد یا احتمالِ بیمارشدنت هم مهم نیست... همسر و فرزندت ، نیاز به رسیدگی و آرامش دارند... " ••این فقط یک سکانس خیلی خیلی کوتاه از زندگی یک زن بود زن که باشی.. برای خودت زندگی نمی کنی... زن بودن گرچه شیرین، ولی سخت است و مادر بودن، خیلی سخت تر ....
1220
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1159
1224
1229
1214
1207
1231
1212
1218
1236
1180
224
1198
29
1216