1232
1226
ممنون عزیز💚شماهم خوشبخت بشی گلم ،،،ای جان شماهم سنت پایین بوده که 😁 منم الان ۲۰سالمه ،،،متولد چه ...

دی ماه ۷۷

🤪🤪🤪

زن که باشی ؛ " اگریک شب را از سردرد یا ناراحتی تاصبح بیدارماندی کمی شرایط سخت است.. مثلا بعدازساعتهای بی خوابی و کِسالتت نزدیک ظهر چشمانت گرمِ خواب می شود.. اما میان خواب و بیداری یادت می افتد لباس ها رانشُسته ای بازحمت چشمانت را بازمیکنی و روی پا می ایستی..لباسها را میشویی و همانطور که کنار ماشین لباسشویی ایستاده ای و باهمان چشمان خمارِ نیمه بازت به چرخش لباسها خیره شده ای یادت میفتد برای شام باید فکری کنی.. به سمت آشپزخانه می روی.. درب یخچال را باز میکنی خمیازه ای می کشی، مواد اولیه ای که برای پختن غذای مورد علاقه ی همسر یا فرزندت لازم است برمیداری ،باهمان حالت خواب آلود مشغول تدارک خوراکی برای شام میشوی... دراین مرحله از شدت خواب و خستگی ، چشمانت تار می بیند و هرچند دقیقه یک بار باید اشک های بی خوابی ات را پاک کنی تا بهتر ببینی که داری چه می کنی ، مبادا نمکِ غذایت کم یا زیاد شود...! قابلمه را روی اجاق میگذاری.. درحینِ روشن کردنِ شعله هایِ اجاق، در دلت می گویی میتوانم شعله را کم کنم و کمی دراز بکشم، تاسردرد و بی خوابی ام قدری التیام یابد.. اما گرد و غبارِ روی پیشخوان، توجهت را جلب میکند.. دستمالی به دست می گیری تا همه جارا تمیزکنی.. حین گردگیری، یادت می فتد که باید جارو هم بکشی...! شاید بعد از آن بشود کمی بخوابی... گردگیری تمام میشود.. باهمان حالتِ خواب آلود و بی حال و بی رمق به سراغ جارو میروی.. روشنش میکنی وبه هرجان کندنی هم شده تمام خانه را مرتب میکنی.. درحالتی که به سختی روی پایت ایستاده ای، تمام اطراف را براندازی می کنی...پیش خودت می گویی کارهاتمام شد. با لبخندِ رضایتی دراوج خستگی می روی روی مبل تاکمی درازبکشی ... ناگهان صدای زنگِ در ، مانع از بستن پلکهایت می شود... فرزندت ازمدرسه برگشته است... باید غذایش را گرم کنی و بعد هم بالای سرش بنشینی تا مبادا تکالیفش را اشتباه انجام دهد.. حواست هم باید باشد که ازخستگی، بی حوصله نباشی.. مهم نیست چقدرخسته ای و چقدر خوابت می آید... مهم نیست دیشب رانخوابیده ای.. حتی سردرد یا احتمالِ بیمارشدنت هم مهم نیست... همسر و فرزندت ، نیاز به رسیدگی و آرامش دارند... " ••این فقط یک سکانس خیلی خیلی کوتاه از زندگی یک زن بود زن که باشی.. برای خودت زندگی نمی کنی... زن بودن گرچه شیرین، ولی سخت است و مادر بودن، خیلی سخت تر ....
یه دکتره یزد گفت شاید بیماریت درمان نداشته باشه!یعنی دنیا رو سرم خراب شد.. تا این کنترل نشه نمیتونم ...

اصلا به حرف دکترا توجه نکن ...به قدرت خدا ایمان بیار انشاا... بهترین برات اتفاق میفته عزیزم 😘

۲۵ سالم بود اونم به زور با کلی داستان راضیم کردن 😅😅😅 الانم ۳۰ سالمه

من هی میگفتم باشه،بعد میگفتم نه😄😄هی مامانم زنگ میزد میگفت سمیرا قبول کرده،دوباره میگفت سمیرا دلش به ازدواج نییس😂آخر یه شب شوهرم زنگ زد تا صبح باهام حرف زد خرم کرد گوشام دراز شد گفتم بله😰

خدایا جز تو کسی رو ندارم،تنهام نذار  

با یک کلیک با ریزش موی خود خداحافظی کنید


کلیک کنید

نیاز چیه؟؟؟؟

همون تیکه پارچه سبز ک میبندن ب حرم

هر بار،که هوای رفتن به سرم میزند!می روم در گوشه ای تنها می نشینم تا این سودا از خیالم بگذرد.می دانم اگر بروم هرگز به اینجا باز نخواهم گشت...
اره الان از اینکه زود ازدواج نکردم خیلی خوشحالم و راضی هم درس خوندم هم سرکار رفتم ینی دورامو زدم😉

خیلیییی خوبه واقعاااا ،،،منم درسمو هرجور بود خوندم دیپلم گرفتم اما بابامو وشوهرم نزاشتن برم کنکور بدم ادامه بدم😕😑

فقط 7 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی!مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن…
1156
واقعا؟؟؟چراخه خودشونونو سفت میکنن شکمم واقعااا درد گرفته 😑😑😑 مهشید هم مگه این امپولو زده؟؟؟؟؟؟هر ...

آره مهشیدم زده بود

یادمه اونم خیلی نگران حرکات پسرش شده بود.

اینکه بچه خودشو ی جا جمع میکنه ک طبیعیه.نی نی منم الان محکم خودشو جمع کرده و سمت راست شکمم درد گرفته.نمیتونم ب پهلوی راست دراز بکشم

فقط 6 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
ی صلوات هدیه کنیم ب مادرای آسمانی
ای جانم خوشبحالت حداقل جونی کردی منم اگه میدونستم حلوا نمیدن همون ۳۰ازدواج میکردم 

منم😢


زن که باشی ؛ " اگریک شب را از سردرد یا ناراحتی تاصبح بیدارماندی کمی شرایط سخت است.. مثلا بعدازساعتهای بی خوابی و کِسالتت نزدیک ظهر چشمانت گرمِ خواب می شود.. اما میان خواب و بیداری یادت می افتد لباس ها رانشُسته ای بازحمت چشمانت را بازمیکنی و روی پا می ایستی..لباسها را میشویی و همانطور که کنار ماشین لباسشویی ایستاده ای و باهمان چشمان خمارِ نیمه بازت به چرخش لباسها خیره شده ای یادت میفتد برای شام باید فکری کنی.. به سمت آشپزخانه می روی.. درب یخچال را باز میکنی خمیازه ای می کشی، مواد اولیه ای که برای پختن غذای مورد علاقه ی همسر یا فرزندت لازم است برمیداری ،باهمان حالت خواب آلود مشغول تدارک خوراکی برای شام میشوی... دراین مرحله از شدت خواب و خستگی ، چشمانت تار می بیند و هرچند دقیقه یک بار باید اشک های بی خوابی ات را پاک کنی تا بهتر ببینی که داری چه می کنی ، مبادا نمکِ غذایت کم یا زیاد شود...! قابلمه را روی اجاق میگذاری.. درحینِ روشن کردنِ شعله هایِ اجاق، در دلت می گویی میتوانم شعله را کم کنم و کمی دراز بکشم، تاسردرد و بی خوابی ام قدری التیام یابد.. اما گرد و غبارِ روی پیشخوان، توجهت را جلب میکند.. دستمالی به دست می گیری تا همه جارا تمیزکنی.. حین گردگیری، یادت می فتد که باید جارو هم بکشی...! شاید بعد از آن بشود کمی بخوابی... گردگیری تمام میشود.. باهمان حالتِ خواب آلود و بی حال و بی رمق به سراغ جارو میروی.. روشنش میکنی وبه هرجان کندنی هم شده تمام خانه را مرتب میکنی.. درحالتی که به سختی روی پایت ایستاده ای، تمام اطراف را براندازی می کنی...پیش خودت می گویی کارهاتمام شد. با لبخندِ رضایتی دراوج خستگی می روی روی مبل تاکمی درازبکشی ... ناگهان صدای زنگِ در ، مانع از بستن پلکهایت می شود... فرزندت ازمدرسه برگشته است... باید غذایش را گرم کنی و بعد هم بالای سرش بنشینی تا مبادا تکالیفش را اشتباه انجام دهد.. حواست هم باید باشد که ازخستگی، بی حوصله نباشی.. مهم نیست چقدرخسته ای و چقدر خوابت می آید... مهم نیست دیشب رانخوابیده ای.. حتی سردرد یا احتمالِ بیمارشدنت هم مهم نیست... همسر و فرزندت ، نیاز به رسیدگی و آرامش دارند... " ••این فقط یک سکانس خیلی خیلی کوتاه از زندگی یک زن بود زن که باشی.. برای خودت زندگی نمی کنی... زن بودن گرچه شیرین، ولی سخت است و مادر بودن، خیلی سخت تر ....
قربون اون دل مهربون و پر از محبتت🥰

❤❤❤❤❤❤

زن که باشی ؛ " اگریک شب را از سردرد یا ناراحتی تاصبح بیدارماندی کمی شرایط سخت است.. مثلا بعدازساعتهای بی خوابی و کِسالتت نزدیک ظهر چشمانت گرمِ خواب می شود.. اما میان خواب و بیداری یادت می افتد لباس ها رانشُسته ای بازحمت چشمانت را بازمیکنی و روی پا می ایستی..لباسها را میشویی و همانطور که کنار ماشین لباسشویی ایستاده ای و باهمان چشمان خمارِ نیمه بازت به چرخش لباسها خیره شده ای یادت میفتد برای شام باید فکری کنی.. به سمت آشپزخانه می روی.. درب یخچال را باز میکنی خمیازه ای می کشی، مواد اولیه ای که برای پختن غذای مورد علاقه ی همسر یا فرزندت لازم است برمیداری ،باهمان حالت خواب آلود مشغول تدارک خوراکی برای شام میشوی... دراین مرحله از شدت خواب و خستگی ، چشمانت تار می بیند و هرچند دقیقه یک بار باید اشک های بی خوابی ات را پاک کنی تا بهتر ببینی که داری چه می کنی ، مبادا نمکِ غذایت کم یا زیاد شود...! قابلمه را روی اجاق میگذاری.. درحینِ روشن کردنِ شعله هایِ اجاق، در دلت می گویی میتوانم شعله را کم کنم و کمی دراز بکشم، تاسردرد و بی خوابی ام قدری التیام یابد.. اما گرد و غبارِ روی پیشخوان، توجهت را جلب میکند.. دستمالی به دست می گیری تا همه جارا تمیزکنی.. حین گردگیری، یادت می فتد که باید جارو هم بکشی...! شاید بعد از آن بشود کمی بخوابی... گردگیری تمام میشود.. باهمان حالتِ خواب آلود و بی حال و بی رمق به سراغ جارو میروی.. روشنش میکنی وبه هرجان کندنی هم شده تمام خانه را مرتب میکنی.. درحالتی که به سختی روی پایت ایستاده ای، تمام اطراف را براندازی می کنی...پیش خودت می گویی کارهاتمام شد. با لبخندِ رضایتی دراوج خستگی می روی روی مبل تاکمی درازبکشی ... ناگهان صدای زنگِ در ، مانع از بستن پلکهایت می شود... فرزندت ازمدرسه برگشته است... باید غذایش را گرم کنی و بعد هم بالای سرش بنشینی تا مبادا تکالیفش را اشتباه انجام دهد.. حواست هم باید باشد که ازخستگی، بی حوصله نباشی.. مهم نیست چقدرخسته ای و چقدر خوابت می آید... مهم نیست دیشب رانخوابیده ای.. حتی سردرد یا احتمالِ بیمارشدنت هم مهم نیست... همسر و فرزندت ، نیاز به رسیدگی و آرامش دارند... " ••این فقط یک سکانس خیلی خیلی کوتاه از زندگی یک زن بود زن که باشی.. برای خودت زندگی نمی کنی... زن بودن گرچه شیرین، ولی سخت است و مادر بودن، خیلی سخت تر ....
1213
عشقم پس تا ۳۵سیکل بصبر اگر پریود نشدی دوتا امپول پروژسترون بزن که بهتر از مدرکسی هستش

باش خوبه پس ولی من تا اسم امپول میاد تنم ب لرزه میفته😶

هر بار،که هوای رفتن به سرم میزند!می روم در گوشه ای تنها می نشینم تا این سودا از خیالم بگذرد.می دانم اگر بروم هرگز به اینجا باز نخواهم گشت...
دی ماه ۷۷ 🤪🤪🤪

واقعااااا😐من اذر۷۸😑ام 

فقط 7 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی!مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن…
آره مهشیدم زده بود یادمه اونم خیلی نگران حرکات پسرش شده بود. اینکه بچه خودشو ی جا جمع میکنه ک طبیع ...

قربونش برم😍😍😍 فک میکنم اگه این حسارو تجربه کنم بعدش دلم تنگ بشه واسه روزای بارداریم

خدایا جز تو کسی رو ندارم،تنهام نذار  

سلام دخترا خوبين

منم در حال اقدامم چند روز پيش يه بي بي مديكور زدم يه هاله خيلي خيلي خيلي كم رنگ انداخت اونموقع هنو موعد پري نشده بود اما الان از موعد پري گذشته و هنو پري نشدم ميترسم بي بي بزنم نباشه به نظرتون چكار كنم

1167
خدانکنه عزیزدلم.. نمیدونم والا،ان شاءالله ک خدا خودش کمکمون کنه

پس الان جواب آزمایشات و کی میدن دکترا چیزی نمیگن فکرم مونده پیشت 

خدایا حرفی دارم؛                                                      خواسته ای دارم؛                                                       پول کار نمیخواهم؛                                                   قدرت و شهرت نمیخواهم؛                                         فقط از تو میخواهم؛                                                 هیچ امیدی رو ناامید نکنی💔💔
واقعااااا😐من اذر۷۸😑ام 

عه همسن منی ک

هر بار،که هوای رفتن به سرم میزند!می روم در گوشه ای تنها می نشینم تا این سودا از خیالم بگذرد.می دانم اگر بروم هرگز به اینجا باز نخواهم گشت...
من هی میگفتم باشه،بعد میگفتم نه😄😄هی مامانم زنگ میزد میگفت سمیرا قبول کرده،دوباره میگفت سمیرا دلش ب ...

😂😂😂😂

زن که باشی ؛ " اگریک شب را از سردرد یا ناراحتی تاصبح بیدارماندی کمی شرایط سخت است.. مثلا بعدازساعتهای بی خوابی و کِسالتت نزدیک ظهر چشمانت گرمِ خواب می شود.. اما میان خواب و بیداری یادت می افتد لباس ها رانشُسته ای بازحمت چشمانت را بازمیکنی و روی پا می ایستی..لباسها را میشویی و همانطور که کنار ماشین لباسشویی ایستاده ای و باهمان چشمان خمارِ نیمه بازت به چرخش لباسها خیره شده ای یادت میفتد برای شام باید فکری کنی.. به سمت آشپزخانه می روی.. درب یخچال را باز میکنی خمیازه ای می کشی، مواد اولیه ای که برای پختن غذای مورد علاقه ی همسر یا فرزندت لازم است برمیداری ،باهمان حالت خواب آلود مشغول تدارک خوراکی برای شام میشوی... دراین مرحله از شدت خواب و خستگی ، چشمانت تار می بیند و هرچند دقیقه یک بار باید اشک های بی خوابی ات را پاک کنی تا بهتر ببینی که داری چه می کنی ، مبادا نمکِ غذایت کم یا زیاد شود...! قابلمه را روی اجاق میگذاری.. درحینِ روشن کردنِ شعله هایِ اجاق، در دلت می گویی میتوانم شعله را کم کنم و کمی دراز بکشم، تاسردرد و بی خوابی ام قدری التیام یابد.. اما گرد و غبارِ روی پیشخوان، توجهت را جلب میکند.. دستمالی به دست می گیری تا همه جارا تمیزکنی.. حین گردگیری، یادت می فتد که باید جارو هم بکشی...! شاید بعد از آن بشود کمی بخوابی... گردگیری تمام میشود.. باهمان حالتِ خواب آلود و بی حال و بی رمق به سراغ جارو میروی.. روشنش میکنی وبه هرجان کندنی هم شده تمام خانه را مرتب میکنی.. درحالتی که به سختی روی پایت ایستاده ای، تمام اطراف را براندازی می کنی...پیش خودت می گویی کارهاتمام شد. با لبخندِ رضایتی دراوج خستگی می روی روی مبل تاکمی درازبکشی ... ناگهان صدای زنگِ در ، مانع از بستن پلکهایت می شود... فرزندت ازمدرسه برگشته است... باید غذایش را گرم کنی و بعد هم بالای سرش بنشینی تا مبادا تکالیفش را اشتباه انجام دهد.. حواست هم باید باشد که ازخستگی، بی حوصله نباشی.. مهم نیست چقدرخسته ای و چقدر خوابت می آید... مهم نیست دیشب رانخوابیده ای.. حتی سردرد یا احتمالِ بیمارشدنت هم مهم نیست... همسر و فرزندت ، نیاز به رسیدگی و آرامش دارند... " ••این فقط یک سکانس خیلی خیلی کوتاه از زندگی یک زن بود زن که باشی.. برای خودت زندگی نمی کنی... زن بودن گرچه شیرین، ولی سخت است و مادر بودن، خیلی سخت تر ....
خیلیییی خوبه واقعاااا ،،،منم درسمو هرجور بود خوندم دیپلم گرفتم اما بابامو وشوهرم نزاشتن برم کنکور بد ...

☹☹☹

من بابام میگف درست رو بخون ازدواج خاله بازی نیست زوده برات

قبول نکردم


زن که باشی ؛ " اگریک شب را از سردرد یا ناراحتی تاصبح بیدارماندی کمی شرایط سخت است.. مثلا بعدازساعتهای بی خوابی و کِسالتت نزدیک ظهر چشمانت گرمِ خواب می شود.. اما میان خواب و بیداری یادت می افتد لباس ها رانشُسته ای بازحمت چشمانت را بازمیکنی و روی پا می ایستی..لباسها را میشویی و همانطور که کنار ماشین لباسشویی ایستاده ای و باهمان چشمان خمارِ نیمه بازت به چرخش لباسها خیره شده ای یادت میفتد برای شام باید فکری کنی.. به سمت آشپزخانه می روی.. درب یخچال را باز میکنی خمیازه ای می کشی، مواد اولیه ای که برای پختن غذای مورد علاقه ی همسر یا فرزندت لازم است برمیداری ،باهمان حالت خواب آلود مشغول تدارک خوراکی برای شام میشوی... دراین مرحله از شدت خواب و خستگی ، چشمانت تار می بیند و هرچند دقیقه یک بار باید اشک های بی خوابی ات را پاک کنی تا بهتر ببینی که داری چه می کنی ، مبادا نمکِ غذایت کم یا زیاد شود...! قابلمه را روی اجاق میگذاری.. درحینِ روشن کردنِ شعله هایِ اجاق، در دلت می گویی میتوانم شعله را کم کنم و کمی دراز بکشم، تاسردرد و بی خوابی ام قدری التیام یابد.. اما گرد و غبارِ روی پیشخوان، توجهت را جلب میکند.. دستمالی به دست می گیری تا همه جارا تمیزکنی.. حین گردگیری، یادت می فتد که باید جارو هم بکشی...! شاید بعد از آن بشود کمی بخوابی... گردگیری تمام میشود.. باهمان حالتِ خواب آلود و بی حال و بی رمق به سراغ جارو میروی.. روشنش میکنی وبه هرجان کندنی هم شده تمام خانه را مرتب میکنی.. درحالتی که به سختی روی پایت ایستاده ای، تمام اطراف را براندازی می کنی...پیش خودت می گویی کارهاتمام شد. با لبخندِ رضایتی دراوج خستگی می روی روی مبل تاکمی درازبکشی ... ناگهان صدای زنگِ در ، مانع از بستن پلکهایت می شود... فرزندت ازمدرسه برگشته است... باید غذایش را گرم کنی و بعد هم بالای سرش بنشینی تا مبادا تکالیفش را اشتباه انجام دهد.. حواست هم باید باشد که ازخستگی، بی حوصله نباشی.. مهم نیست چقدرخسته ای و چقدر خوابت می آید... مهم نیست دیشب رانخوابیده ای.. حتی سردرد یا احتمالِ بیمارشدنت هم مهم نیست... همسر و فرزندت ، نیاز به رسیدگی و آرامش دارند... " ••این فقط یک سکانس خیلی خیلی کوتاه از زندگی یک زن بود زن که باشی.. برای خودت زندگی نمی کنی... زن بودن گرچه شیرین، ولی سخت است و مادر بودن، خیلی سخت تر ....
1241
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1159

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

1236
1224
1229
1207
1238
1231
1218
1212
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1180
224
29
1198
1216
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   1380z  |  1 ساعت پیش
توسط   yaldaaaaayavary  |  12 ساعت پیش
توسط   _karmad  |  15 ساعت پیش