1451

سلام

ما ۴ ساله که ازدواج کردیم

من با خانواده همسرم در یک ساختمان زندگی میکنیم

من اصلا دوست ندارم که باهم تو یه ساختمان هستیم

ولی همسرم خیلی وابسته است به خانواده اش و همینطور پدر و مادرش به همسرم

همسرم هر وقت از سرکار میاد اول به پدر و مادرش سر میزنه،هر روز باید بره

و وقتی هم که تعطیل باشه و خونه باشه بلافاصله که از خواب بیدار شد میره خونه پدر و مادرش تا شب اونجا میشینه

علنا فقط براب خواب میاد بالا

همیشه منو تنها میزاره

من دیگه از این وضعیت خسته شدم

همیشه به من میگه برو خونه بابات من میخوام برم پدر و مادرمو زیاد ببینم

حتی اگر خونه تنهام باشم یه لحظه هم نمیاد سر بزنه،حداقل ده ساعت میشینه

واقعا موندم چیکار کنم که انقدر نره یا حداقل کمتر بشینه و برای منم وقت بزاره

اوایل زندگیمون کمتر میرفت و منم فکر میکردم به مرور زمان کمترم میشه ولی برعکس هر چی بیشتر میگذره همسرم بیشتر میره و بیشتر میشینه

گاهی تا ساعت دو سه نصف شبم میشینه

و اینکه چطور میتونم خونمونو جدا کنم یعنی چطور همسرمو راضی کنم

چون همسرم از پدر و مادرش جدا نمیشه

اگرم راضی بشه پدر و مادرش نمیزارن

ما حتی تو این 4 سال زندگی دو نفره مسافرت نرفتیم و همیشه ۴ نفره بودیم

حتی یه مهمونی هم نرفتیم 

دیگه واقعا حالم بهم میخوره از این همه باهم بودن،احساس میکنم با سه نفر ازدواج کردم نه یه نفر

گاهی فکر میکنم بمیریم یه قبر دوطبقه میگیرن که اونجا هم باهم باشیم

دکتر خواهشا یه راهکاری بدین که این همه وابستگی و رفتن ها کمتر بشه

و اینکه شوهرم راضی بشه از این خونه بریم جای دیگه

واقعا تو این خونه حس خفگی بهم دست میده

و یه ایراد دیگه ای که شوهرم داره اینکه همه چی رو به خانوادش میگه،حتی مسائل خصوصی زندگیمونم میگه

دعوا کنیم،آب بخورم،چه غذایی خوردم،حتی رابطمونم میگه و...

موندم چطوری ترکش بدم

همسرم ۲۸ سالشه

و همسن هستیم

خواهشا یه راهکاری بدین

هم خسته شدم از این زندگی هم همسرمو دوست دارم و طاقت دوریشو ندارم

اطلاعات تکمیلی

سن ۲۸ جنسیت زن شغل کارمند وضعیت تاهل متاهل
پاسخ مشاور

روانشناس و مشاور

با سلام و عذرخواهی بابت تاخیر در پاسخگویی بابت تاخیر در پاسخگویی به دلیل قطع اینترنت
برای مساله شما چند نکته را عرض میکنم:
1- وقتی ابتدای زندگی در خانه ای سکونت کردید که در یک آپارتمان با خانواده همسر بودید بایستی احتمال این را هم میدادید که این اتفاق یا اتفاق های دیگر هم بیوفتند. و اگر این احتمال را ندادید اشتباه شماست. تصور شما این بوده که این شرایط تغییر میکند اما این تغییر اتفاق نیوفتاده است.
2- شما به دنبال تغییر در رفتار همسرتان هستید ولی واقعیت این است که ما نمی توانیم رفتار دیگران را تغییر دهیم.
3- نه من و نه هیچ مشاور دیگری بصورت نوشتاری نمی تواند به شما راهکاری دهد که رفتار فرد دیگری تغییر کند.
4- اگر واقعا از این مساله اینقدر خسته شده اید باید در نظر داشته باشید که اولا دوست داشتن شما به تنهایی کافی نیست و همسر شما هم بایستی شما را دوست داشته باشد ثانیا حضور در خانه و خانواده پس از ازدواج حد و مرزی دارد پس بهتر است در فضایی صمیمی برای این دیدار ها حدی مشخص کنید و در صورت رعایت نکردن این حد توسط همسر، او را با عواقب این رفتار مواجه کنید.

در نهایت لازمه تغییر این شرایط تصمیم جدی شما و مشخص کردن حد و مرز ارتباط با خانواده ، بازگو کردن این انتظار بصورت کاملا صمیمانه با بازگو کردن نیاز ها و احساسات و نه با بیان نقاط منفی و سپس در مرحله آخر برخورد قاطع و جدی با این مساله است.
در غیر اینصورت هیچ تغیری اتفاق نخواهد افتاد.
برای اینکه بتوانید بهتر عمل کنید استفاده از مشاوره حضوری برای شما توصیه می شود.
موفق باشید.

تجربه شما

login captcha
zarang
zarang
14 ساعت پیش

عزیزم منم تا حدودی این مشکلو داشتم خونه پدر شوهرم نزدیک خونمون بود اونا تقریبا دم به دیقه میومدن اول زندگی اصلا تنها نمیشدیم خواهر شوهرم ازدواج کردس خونشم تو همین شهره شبا میومد میموند خونه ما منم خونه پدر شوهرم زیاد نمیرفتم شوهرم فک میکرد از خانوادش بدم میاد و لج میکرد و میرفت پیششون منم دیدم تنها راهم اینه که با خانوادش خوب باشم خودم میرفتم بهشون سر میزدم به شوهرم میگفتم پاشو بریم پیششون بهش ثابت کردم که مشکلی با اونا ندارم و فقط میخوام بیشتر کنار هم باشیم و آرامش داشته باشیم هر وقت مسافرت میرفتیم خانواده شوهرم و خواهرای شوهر کردشم باهامون میومدن بهش گفتم مسافرت تنهایی دوست دارم برم ایقد هزینه میکنی منو میبری مسافرت ولی اصلا بهم خوش نمیگذره خدایش شوهرم خیلی خیلی آدم منطقی و فهمیده ای اونم قبول کرد دیگه تا من نخوام نمیره مسافرتم همیشه دیگه تنها میریم حتی بهم گفت وقتی خواهرم میاد رعایت نمیکنه بهش تذکر بده من اصلا ناراحت نمیشم، خلاصه بگم عزیزم بهترین راه اینه اولش شوهرتو همراهی کنی بهش ثابت کن که خانوادشو دوست داری هر موقع رفت خونه پدرش توام باهاش برو چرا تنها میمونی آخه بعد کم کم باهاش حرف بزن و براش دلایلتو بگو و خیلی منطقی توضیح بده اگه مرد فهمیده ای باشه قبول میکنه و درست میشه

تنها راه شما اقدام برای جدایی هست شاید همسرت و خانوادش به خودشون بیان و درست بشن البته این همه بیشعوری در این خانواده فکر نکنم درمان بشه

@بره_سفید_ناقلا

جدا شم که از خداشونه

اینا براشون مهم نیست چون پسره و دوباره باهرکس بخواد ازدواج میکنه

از طرفی هم من خیلی وابسته ام 

نمیتونم دوری شوهرمو تحمل کنم با تمام بدی هایی که در حقم کرده

ما تو یه ساختمون نیستیم ولی تو یه کوچه ایم.درواقع تمام خانوتده شوهرم تو یه کوچه ایم در واقع اگه تو با۳ نفر ازدواج کردی من با بیست نفر ازدواج کردم.اصلا درک ندارن حریم شخصی نداریم.اصلا با اطلاع قبلی خونم نمیان.بارها شده لباس قشنگ پوشیدم ارایش کردم منتظر شوهرم شدم اونا بدون اطلاع قبلی میان مجبور شدم سریع پاکشون کنم لباس بپوشم.روزی چند بار با بچه هاشون میان و میرن.هرجا بریم همشون خبردارن.شوهرم از سرکار که میاد میره از بالا شروع میکنه تا پایین به همشون سر میزنه وقتی مبرسه خونه دارم از گشنگی تلف میشن هرچقدرم بهش میگم بیفایدس.آخرش یه روز زدم به سیم آخر همه حرفای دلمو نفرتامو بهش گفتم.گفتم دوس ندارم هر روز قیافه کس و کارتو ببینم منو از اینجا ببر.اونم رفته بود بهشون گفته بود خونه ما نیاین زنم بدش میاد.حالا چند وقته نمیان.اصلا ناراحتم نیستم خودشون که شعور نداشتن درک کنن.

منم خونه مادر شوهرم زندگی می کنم پدر شوهرم فوت کرده همیشه واسه این که تنهاست باید بریم پیشش ،شوهرم راننده ماشین سنگینه همیشه تنهام و صبح تا شب چه شوهرم باشه چه نباشه باید برم خونش اگه صبحا دوساعت دیر برم شر درست میشه یه برادر شوهر مجرد دارم خیلی سخته فقط به خاطر پسرم دارم ادامه میدم خیلی تنهام

@taaaaaaaaaaaaaaahaa

چقدر بد

من خودم اوایل ر روز یا یه روز درمیونم میرفتم که بعدش دیدم میگن نمیای،به شوهرم میگفتن زنت نمیاد که بعدش کردم هفته ای یه بار

ولی یه هفته نرم شر میکنن

حالا پسر خودشون خونه پدرو مادر من دو ساله پاشو نزاشته

پر خودشونو نمیگن ولی من یه روز نرم صداشون درمیاد

منم با چچک موافقم منم به جا حرص خوردن راهمو جدا کردم اخلاقشم بهتر شد والبته خیلی دعا کردم و وقتی بیتفاوت شدم بهش دعام قبول شد همسرت درست بشو صد در صد نیست راهی برای خودت پیدا کن اذیت نشی اینم بگم همسرم خیلی خیلی کم حرفم رو گوش میداد برای حتی این مسله غیر مستقیم در حد دو جمله رو مغزش کار کردم که خونه رو جدا کرد عیبهای ساختمان رو براش بزرگ میکردم از همسایه ها بد میگفتم

هووف خدا صبرت بده، 

تا وقتی که خونه ات رو جدا نکنی ، مشکلت حل نمیشه، بهش بگو از این ساختمون دربیاییم بعد تو هرچقدر خواستی بیا به پدرومادرت سر بزن، شاید اینطوری راضی بشه

@rose000gol

 نه بابا راضی نمیشه 

تازه اگر یه خونه خوبم بخرم اونم راضی بشه پدرو مادرش نمیزارن

ما حتی مسافرت میریم نمیزارن اتاق جدا بگیریم

اونوقت راحت بزارن جدا بشیم

محاله

ما حتی مسافرت یا مهمونی هامون و حتی تا سر کوچه ام باهم میریم 

قدم اول اینکه تمرکزتو بذار روی صمیمی شدن با شوهرت قلقش و بلد شو حرفای منطقی شو قبول کن زن دلخواهش بشو 

قدم بعدی سعی کن رابطه ی محترمانه ولی رسمی با خانوادش داشته باشی 


@مادرالملوک

هرکاری هم بکنم خانوادش نمیزارن

شوهرم یه روز سر نزنه پدرش فوری زنگ میزنه بره خونشون

۲۴ ساعته درو باز میزارن کشیک میدن

همون پدرشوهر از صدتا مادرشوهر برام بدتره

منم چندسال ازبهترین دوران زندگیمون و با خانواده شوهر توی یه ساختمون بودیم وکلا شوهرم تاچشم بازمیکرد میرفت خونه مادرش وبعضی اوقات باوجود اینکه من ناهار درست میکردم همونجا میموند و خونه نمیومد و منم توی شهر غریب هیشکی رو نداشتم و کلا افسردگی گرفته بودم تااینکه خونه مستقل خریدیم و از اون مکان رفتیم!! الان اوضاع مون خیلی بهتر شده!! دیگه حداقل برای ناهار میاد خونه!! ودرطول روز۲_۳ بار بیشتر نمیره هرچند هرشب ما باید خونه شون باشیم و اعلام حضور کنیم!! درکل خدا لعنت کنه قوم الظالمین

سلام خانومی واقعاازته دل درک میکنم منم بیشترازده سال بامادرشوهر واحدامونم چسبیده بهم بود خیلی اذیت شدم الانم فقط رفتم طبقه بالاشون ولی بازم جای شکر داره اصلاازدستشون آسایش نداشتم خیلی اذیتم کردن فقط خانومی تا میتونی شوهرتو وابسته خودت کن ببین وقتی می ره خونه پدرش باهاش چه رفتاری دارن ک بهش خوش میگذره که دوس داره چندساعت اونجابمونه همه  اونارو براش انجام بده شده با زبون ریختن با سرگرم کردنش با بازی بامحبت کردن قربون صدقه رفتن من دیدم مادر شوهرم خیلی قربون صدقه ش می ره بهش احترام میزاره منم یاد گرفتم همین کارو براش انجام دادم زرنگ باش این زندگی مال خودت نزار کسی دیگه صاحبش بشه هر موقع م می ره خونه مادرش خوردم باهاش برو بگو نمیتونم دوریتو تحمل کنم اونجام فقط کنارش بشین نزار بجز خودت پیش کس دیگه احساس آرامش کنه اینا همه ی تجربیاتم بود امیدوارم موفق باشی گلم

به نظرم تنها نفرستش خودتم همراهش برو هم اینکه نتونن خصوصی حرف بزنن هم خودت تنها نباشی هم اینکه بعد یکی دو ساعت بگو دیگه بریم خونه خودمون. 

@talakhanoom2

من که بخوام برم که دیگه خیالش راحته بیشتر میشینه

اونوقت خودمم دیگه دیسک کمر میگیرم

شوهرم راحته،لباس راحتی و رکابی،دراز کشیده

اونوقت من با لباس و روسری یه پامم نمیتونم دراز کنم

بدترش اینکه دلشون نمیاد رو مبل بشینن،رو زمین میشینن

دیگه از کمر درد میمیرم

بعدم هر چی کمتر منو ببین بهتره

بیشتر ببیننن عزت و احترامم برداشته میشه

پرسش ها و پاسخ های مشابه

دخالت پدرشوهر در حریم خصوصی من

پاسخ سلام همراه عزیز ✋🏻 ممنون از اینکه مارا انتخاب کردید جنگیدن و بدگویی از پدر همسرتان برای تغییر وضعیت کاملا اشتباه است .سعی کنید ارتباط صمیمانه تری باهمسرتان داشته باشید .هر چقدر رابطه شما صمیمی تر باش...

حریم خصوصی نداشتن در زندگی مشترک

پاسخ سلام عزیزم، حق دارید که از این شرایط خسته باشید، از آنجایی که با مشاور صحبت کردین و همسرتون آگاهانه تمایلی به ادامه ندارند تنها راه باقی مانده این هست که شما خودتون تصمیم بگیرید که چه کاری می خوا...

پخش کردن عکس های خصوصی

پاسخ با سلام و عرض ادب 1. در این که این موارد انجام شده جرایم متعددی انجام شده شکی نیست فقط ای کاش قبل از این که این اقدامات از طرف این شیادها صورت بگیرد شما از طریق قانون اقدام کرده بودید و با طرح شکایت ع...