درد دل‌های مامان/ لیاقت مادر شدن

درد دل‌های مامان/ لیاقت مادر شدن

1394/11/28 بازدید4073

نی‌نی سایت: برای چکاپ ماهانه مثل هر ماه به بیمارستانی که دکترم در آن مستقر بود، آمده بودم. در اتاق انتظار که بین مریض‌های چند پزشک با تخصص‌های مختلف مشترک بود نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که امروز می‌توانم صدای قلب دخترم را دوباره بشنوم و لذت ببرم. مرکز درمانی حساب شلوغ بود و انواع و اقسام آدم‌ها در رفت‌وآمد بودند. همین طور سرخوشانه نشسته بودم و به آدم‌هایی که از جلوی رویم می‌گذشتند نگاه می‌کردم، دست‌هایم را روی شکمم گذاشته بودم و با خودم خیالبافی می‌کردم.
غرق در فکر بودم که حواسم متوجه زن جوانی شد که درست روبه‌روی من، آن طرف سالن بلند بلند با تلفن همراهش حرف می‌زد. اصلا نفهمیده بودم کی وارد شده و آنجا نشسته است. یک دخترک 4،5 ساله همراهش بود که کنار مادرش ایستاده بود و همه بیماران را تک تک برانداز می‌کرد. دختر خیلی خوشگلی بود با موهای بلند روشن که از دو طرف سرش با دو بافت ریز تزیین شده بود، با چشم‌های تیله‌ای و درشت تیره رنگ و یک بهت‌زدگی شیرین که انگار از دیدن جمعیت و شلوغی روی صورتش نشسته بود.

وقتی نگاهم با نگاهش تلاقی کرد از فکر اینکه سارای من قرار است چه شکلی باشد، لبخندی روی لب‌هایم نشست. همین که لبخند مرا دید خجالت‌زده شد و سعی کرد خودش را در آغوش مادرش پنهان کند اما مادرش با دست و با حالتی عصبی او را پس زد. حالا دیگر نگاه خیلی از بیمارانی که در انتظار نشسته بودند متوجه این مادر و دختر شده بود. کودک که پس زده شده بود، مدام سعی می‌کرد توجه مادرش را جلب کند اما حواس خانم فقط به تلفنش بود و هر چه بچه اصرار می‌کرد او بیشتر دخترک را از خودش دور می‌کرد. از رفتار و بی‎حوصلگی‌اش نسبت به دختر به این نازی و زیبایی تعجب کرده بودم. اما وقتی زن بدون درنگ و با خونسردی یک سیلی به صورت دخترک زد برق از چشمانم پرید! با اینکه امروز روز خوبی داشتم و کلی فکر و خیال شیرین در سرم بود، در جا خشکم زد و هر چه احساس منفی بود یکجا روی دلم ریخت. با خودم فکر کردم چکار باید بکنم؟ سالن بیمارستان پر از انتظار بود؛ بعضی باردار و دیگران کاردار، حتی پرستارها هم منتظر بودند وقت کارشان تمام شود، فقط چند نگاه متعجب یا ملامت‌گر حواله زن می‌کردند و می‌گذشتند. دخترک طفل معصوم صورتش را با دست‌هایش پوشاند و روی صندلی کنار مادرش نشست و بی‌صدا شروع به گریه کرد. خانم هم بدون اینکه توجهی به او یا دیگران بکند به مکالمه تلفنی‌اش ادامه داد.
قبل از این فکر می‌کردم من که در آستانه 40سالگی می‌خواهم مادر شوم، چه چیزهایی را از دست داده‌ام؟ چه احساساتی را درک نکرده‌ام؟ نکند صبر و حوصله‌ام برای دخترم به اندازه کافی نباشد؟ و هزار فکر دیگر... اما حالا با دیدن این مادر بیست و سه،چهار ساله با خودم می‌گویم چه چیزی می‌تواند او را به این کار وادار کرده باشد؟ یعنی تمام این مادرانه‌ها، آرزوها و شادی‌ها برای این زن دروغ است؟ شاید چیز دیگری علت این برخورد است که من نمی‌توانم درک کنم؛ نمی‌دانم اما واقعا مادر شدن در سن پایین به خاطر اینکه یک روند طبیعی زندگی را رعایت کرده باشیم درست است؟ مثل این مادر که قدر فرشته‌ای که خدا به او داده را نمی‌داند.
دخترم تو به دنیایی قدم می‌گذاری که حتی آدم‌های شیک، اتو کشیده و ادکلن زده‌اش در مقابل رنج یک فرشته معصوم نهایتا نگاه معترضی می‌کنند و می‌گذرند. چقدر نگرانم دخترم! کاش من و این دنیا لیاقت معصومیت تو را داشته باشیم.

مامان سارا

ارسال نظر شما

login captcha
رفتار مادر با کودک به دانش مادرانه اون بستگی داره. یک مادر باید بدونه یک کودک در هر مرحله از زندگی اش چه شرایط خاصی داره و در حال طی کردن چه شرایطی است. مثلا دوران تولد تا دو سالگی مرحله حسی -حرکتی است. یعنی در این مرحله حواس پنجگانه بچه در حال رشد و تقویت هست و خانواده باید متوجه این شرایط باشن و شرایط مناسب تقویت را فراهم کنن.سه تا شش سالگی دوران شناخت -حرکتی است. در این مرحله کودک حواس خود را شناخته و حالا باید اطراف و محیط زندگی خود و روابط اجتماعی رو کشف کنه. و سن مناسب برای مهد رفتن هم از این زمان شروع میشه. شش تا ۱۲سالگی کودکی که مراحل قبلی را با موفقیت طی کرده حالا درک انتزاعی اش تقویت میشه. و کلا در این مرحله کودک میتونه مفاهیم ذهنی که مربوط به حواس پنجگانه نیستند رو درک کنه. مثل درک مفهوم ضرب المثل ها و یاد گرفتن اعداد و ...
سمانه جون امیدوارم بشه
مادرشدن به سن و سال نباید ربط پیدا کنه درسته از نظر فیزیولوژیکی تو سن 20تا 25سال بهترین سنه ولی الان با کلی ازمایشهای مختلف پزشکی و بالا رفتن سطح بهداشت تو سن بالاترم بچه دارشدن مشکلی ایجاد نمیکنه پس بهتره افراد وقتی از نظرروحی شرایطش رو پیدا کردن بچه داربشن مادر بزرگ من اخرین بچش رو که الان فوق تخصص داره رو تو 45 سالگی بدنیا اورد 8تا بچه داشت که عاشقانه دوستشون داره همه رو هم چه از لحاظ روحی و جسمی و چه تحصیلی و تا اونجایی که تونست از لحاظ مالی حمایت کرده و می کنه اطرافیای مامان بزرگ که بچه بزرگ کردنش رو دیدن میگن هیچوقت حتی وقتی بچه ها به ستوه میاوردنش اونا رو نه کتک میزد نه نفرین میکرد چون عاشق بچه هاش بود مادر بودن یعنی عشق،اگه تو زندگی هر کمبودی هم باشه چه مالی و چه چیزای دیگه یا اختلافات خانوادگی مقصر بچه نیست اون نباید از محبت محروم بشه و احساس ناامنی کنه،دلم از این متن گرفت متنفر از مادرایی که غرور بچه رو تو جمع اونم بی دلیل خورد می کنن
بله نظر منم همینه حوصله داشتن و وقت گذاشتن برای بچه به عوامل مختلفی مربوطه فقط سن و سال دخیل نیست حتی من از خیلیا شنیدم در ایامی که سنشون کمتر بوده بیشتر حوصله بچه ها رو داستند
فقط به سن مربوط نمیشه این برخورد...به شرایط روحی - اقتصادی -فرهنگی و خانوادگی مادر هم برمیگرده. .بعضیا برای رفع تکلیف میارن و بعضیا برای چشیدن طعم مادرشدن...بعضیا پرستاری خوبی توبچگی نداشتن و الان بلد نیستن چطور به بچشون محبتت کنن.... اینه تفاوت بین مامانای باحوصله و بیحوصله به نظر من
من و دوستم همسن بودیم با هم ازدواج کردیم تو 22 سالگی اون سال بعد باردار شد و بچش دختر بود من از بچه ها متنفر بودم و اصلا به بچه دار شدن فکر نمیکردم همش به من میگفت چرا بچه دار نمیشی؟؟ منم میگفتم حوصله بچه ندارم تو 28سالگی ناخواسته باردار شدم دوستم بچه دومش رو باردار بود کلا به خاطر حرف مردم و اینکه همه بچه دار میشن پس منم بشم بچه دار شده بود الان دختر من 1 سالو نیمشه و دختر اون امادگیه و پسرش 1 سالو دو ماهه همش به من میگه تو واقعا چه حوصله ای داری چقدر واسه بچت وقت میزاری من اگه فلان کارو بکنه کشتمشش میگه باورم نمیشه تو همونی هستی که بچه نمیخواستی و بدت میومد از بچه ها منم بهش میگم تو که حوصله نداشتی مگه مجبور بودی 2 تا بچه بخوای؟؟؟ تازه من همش فکر میکنم مادر خوبی نیستم و کم حوصله ام اما همه میگن واقعا حوصله داری و چقدر بچه دوست داشتی و نمیدونستی به نظرم بهتره زمانی بچه دار شد که واقعا حس کنی توان داری مادر باشی خیلی وقتا به خدا میگم ممنون که این نعمتو بهم دادی کاری کن من لایقش باشم و از نعمتت به نحو احسن نگهداری کنم
بعضی خانومها در سنین پایین ازدواج میکنن و بچه دار میشن چون فکر میکنن اینها هم مثل تحصیل روند طبیعیه زندگیه، برخی خانومها هم هستن که میدونن چرا و آگاهانه ازدواج میکنن و مادر میشن. برعکسشم هست البته منکر نیستم ولی خودم بعد از ۱۳ سال از طلاقم دوباره ازدواج کردم قبل از اون به نظرم کاری سطحی و باری به هر جهت میومد. بعد از ازدواجمم همه میگفتن زود بچه دار شو، به خاطر سنم که واقعا هم مساله ایه. اما مثل ازدواجم دلم نیومد از روی روتین بچه به دنیا بیارم ، تا همین روزا که مفهوم مادر شدن رو دارم میفهمم ، اگر نشه هم باکی نیست چون وجدانم پیش خودم راحته .