موضوع بحث

عکس خاطراه هاتون همراه با داستانش

| 1390/09/27 | 17:00 87 بازدید
موضوع بحث: عکس خاطراه هاتون همراه با داستانش
سلام

منظور من از این موضوع و تاپیک شریک کردن دوستامون در لحظه های شاد همدیگه بود

اگه دوست داشتید بیاید تا شادیهامونو با هم شریک بشیم

دوستتون دارم

1387/06/25
|
13:09
چرا اینجا انقدر سوت و کور شده؟کوشین بچه ها؟
1388/04/09
|
15:06
ماییم و رُخ یار، دل آرام... و دگر هیــــــچ!
امروز یه سوتی دادم
پیراهن شوشو رو که تازه بود باید اطو می کردم اما بخاطر اینکه یه کم سنگین شدم ( بارداری ) پیراهن رو دادم به مادر شوهرم تا ببره سر کوچه بده اکبر آقا تا توی همو ن خشکشویی اطو کنه .
بعد از دو ساعت مادر شوهرم لباس رو آورد و من از اونجایی که به اطو لباس حساسیت دارم اخمهام رفت تو هم که این اکبر آقا قبلا لباسها رو سیاه می کرد حالا لباس صاف میدی چروک تحویل میده من خودم بهتر اطو می کنم با اشاره به لباس گفتم آخه نگاه کن این چه وضعیه ؟ نمیشه پوشید خودم دوباره اطو می کنم .
مادر شوهرم سرخ و سفید شد و گفت : اکبر آقا بسته بود فکر کردم پیراهن لازم دارین خودم اطو کردم ....
وای شما فکر کنید من چه شکلی شدم ؟
1388/04/10
|
18:01
بارون باشه تو باشی یک خیابون بی انتها باشه … به دنیا میگم…خداحافظ !
هه هه هه...
1388/04/11
|
01:26
ماییم و رُخ یار، دل آرام... و دگر هیــــــچ!
سلام به همهههههههههههههههههههههه

بچه ها چند روز پیش عروسیه دوستم بود همه ی دوستا بعد از مدتها دور هم جمع شده بودن...
خلاصه جاتون خالی ... جو گیر شده بودم ...
گفتم بچه ها حالا که همه هستیم بیاید یه دسته عکسه جمعی(بجای عکسه دسته جمعی!) بندازیم!!!!!!!!!!!!!
ها ها هاااااااااااااااااااا
کلی سوزه شدم اون شب.........

1388/04/11
|
02:21
خدایا چنان کن که روزهای عمرم در انجام کاری سپری شود که مرا برای آن آفریدی.
قرار بود یکی بیاد در خونمون که من اصلا حوصلشو نداشتم اخه عقل درست حسابی نداشت...اومد 2 3 بار آیفون زد من هم خودمو زدم به بی خیالی...تا اینکه خسته شد و رفت....بعد از یکی دو ساعت دوباره برگشت و دوباره کلی آیفون زد..من هم که دیدم چاره ای ندارم رفتم دم در ...و چون حوصله نداشتم گله کردم که چرا دیر اومدی...اونم طفلک کلی قسم و آیه که من اومدم و....منم گفتم ساعت 11 که اومدی دم در من صدای آیفون رو نشنیدم ! شانس آوردم یارو مشنگ بود وگر نه چه سوتی ازم می گرفت!ساعتشم گفتم!
1388/04/11
|
14:38
Lilypie First Birthday tickers
واقعا با حالید.امشب اتفاقی این پست هاروخوندم وکلی خندیدم.
منم یک چیز بگم.تا شاید دیگران بخندند
یکی از دانش آموزانم رو توکلاس درس آوردم پای تخته که یک جمله بنویسه وتجزیو ترکیب کنه.وهمیشه چون میدونم بچه ها توی املای فارسی هم اشکال دارند چه برسه به عربی جملات روخودم مینویسم ولی اون روز خیلی خسته بودم وگفتم اون بنویسه.خلاصه توی اون جمله کلمه ی الغدیر بود .ودانش آموزم نوشت"القدیر"منم عصبانی شدم وگفتم واقعا خجالت آوره اینطور مینویسن ؟؟؟؟وداد زدم با ؛غ"علی بنویس.وهمه مونده بودن غ علی چیه؟؟؟ووقتی دیدم همه بهت زده اند تازه یادم اومد چه گندی زدم.
1388/04/13
|
01:23
هرگز به یک زن نگو:
تو که خانه بودی چه کار کردی؟
خستگیت واسه چیه؟
.باید دقیق تر نگاه کنی. ریزبین باشی?!
او هیچ کاری هم نکرده باشد، امیدت را
در این خانه زنده نگه داشته است
چند وقت پیش یکی از آشنایان مادرم که همسایشون هم هست به رحمت خدا رفته بود.منم با همسرم رفتم خونه مادرم وتنها برادرم اونجا بود.عموی مادرم با پسرهاش که تازه از راه اومده بودند ومیخواستند برن مراسم اومدن خونه مادرم که برند دستشویی وکی یکی میرفتند دستشویی وچون عجله داشتند برای رسیدن به مراسم همشون توحیاط مونده بودند.وقتی کار اجابت مزاجشون تموم شد وخواستند برند وداشتند خداحافظی میکردندوگفتند: با اجازه .منم برای اینکه تو تعارف کم نیارم گفتم :دستتون درد نکنه زحمت کشیدید.لطف کردید تشریف آوردید.یهو یک صدای بلند انفجارگون از پشت سرم اومد دیدمداداشم وشوهرم غش کردند از حنده وبندگان خدا مهمونهامون واسه اینکه من شرمنده نشم تند ریختند توماشین و رفتند.ومنم با عصبانیت رفتم تا دو غش کرده رو نجات بدم وهمش غر میزدم اگه نمی خندیدید اونا نمی فهمیدند.
1388/04/13
|
01:31
هرگز به یک زن نگو:
تو که خانه بودی چه کار کردی؟
خستگیت واسه چیه؟
.باید دقیق تر نگاه کنی. ریزبین باشی?!
او هیچ کاری هم نکرده باشد، امیدت را
در این خانه زنده نگه داشته است
این مطلب هم خاطره هست هم از مضرات کار تو محیط مردونه
چند روز پیش یکی از کارگرای سالن تولید کارخونه که میدونم متاهل و متعهده به شکایت از کارگر دیگه اومد پیشم و کلی گله و شکایت . آخر سر هم گفت از صبح تا بحال منتظرم بیام پیشتون که این حرفارو بزنم حالا هر کی هرچی میخواد بگه . بزار بگن فلانی جاسوسه فلانی خایه مال خانم مهندسه ( با عرض پوزش ) . فقط اون لحظه نمیدونین چه حالی شدم عصبانی ناراحت خجالت و خنده
بنده خدا خودش سریع خداحافظی کرد و رفت
1388/04/20
|
14:58
واااااااااااااااااااای نیکا شانس آوردی طرف عقل درست و درمونی نداشته

ولی با مزه بود
1388/04/20
|
19:40
وای هنا کلی خندیدم حالا این خانوم مهندس کیه نکنه خودت بودی ههههههههههههههه
1388/04/21
|
13:10
وااااااااااااااااااااااااااا مهتاب جون شما هم واسه خودت یه پا سوتییاااااااااااااااااااااا.........

خوب هنا داشت جریان خودشو تعریف میکرد دیگه...............هههههههههههههههههه

خیلی جالب بود داستاناتون دست همگی درد نکنه
1388/04/21
|
15:36
بچه ها یه سر به این تاپیک بزنید پشیمون نمیشید
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=14123
1388/04/21
|
16:11
آپلود دائمی هر گونه فایل در http://up.sabzdownload.com/
هههههههه نغمه حال میکنی من تو تاپیک سوتی میام سوتی میدم ابروم رفت پاکش نمیکنم همه بیان خوش بگذرونند
1388/04/21
|
16:35
وای چقدر سوتیاتون باحاله.
هنا جون ببخشید ولی قضیه ات رو تو یه مهمونی درگوشی به شوهرم گفتم غش کرد.
یکی هم اون سوتی خانومه که تو ماشین یه کار بد میکنه خیلی باحال بود
الهی همیشه دلتون شاد باشه و همیشه سوتی های خیلی باحال بدین :-)
1388/04/21
|
17:29
Lilypie Premature Baby tickers
بعد از چند وقت چقدر خندیدم خدا خیرتون بده تا صفحه10همه رو خوندمو خندیدم همیشه سالم وشاد باشید
1388/04/21
|
17:49
الان همه سوتی رو خوندم خیلی با حال بود....پسرم که کوچیک بود همیشه من میبردم حموم از 2سالگی با لباس حمومش میکردم نمیدونم 4ساله بود یا کمی بیشتر یک دفعه با باباش رفت حموم دیدم چند دقیقه از حموم رفتنشون نگذشته گریه میکنه میخواد بیاد بیرون بلاخره اومد بیرون بعد که ساکت شد پرسیدم چرا گریه کردی گفت از بابا میترسم گفتم چرا با حالت ترس گفت :آخه بابا از جلو پی پی میکنه حسابی هم خودشو خراب کرده!!!!!!!!!!!!!
1388/04/22
|
02:00
من کم کم شروع می کنم . تو دانشگاه یه همکلاس داشتم که اگه این اقا صبح کله سحر هم ادمو می دید می گفت سلام خسته نباشید و نصفه شبم می دید می گفت شلام خسته نباشید منم به این جمله اش دیگه انگار الرژی گرفته بودم . یه روز می خواستم برم کتابخونه . در کتابخونه جوری بود که به هر طرف می کشیدی باز می شد منم همیشه می ترسیدم که نکنه اکه به سمت جلو در رو هل بدم کسی پشت در باشه. اون روز م در رو طرف خودم داشتم می کشیدم که یهو یه در محکم خورد به بینیم . جوریی که احساس کردم بینیم له شده . خیلی دردم گرفت و عصبانی شدم و گفتم فقط ببینم کی شت دره . بعد چند لحظه دیدم بله همکلاسی محترم بودند که اینجوری کوبوندن به من. اونم طفلک از خجالت نمی دونست چی بگهعوض ببخشید گفت . سلام خسته نباشید بعدشم دویید و رفت
1388/04/22
|
17:44
سلام

من تازه این تاپیکو دیدم ...

الان سر کار هستم و با خوندن بعضی از خاطره ها چنان خندیدم که همکارام دارن بهم چپ چپ نگاه میکنن... فکر کردن من خل شدم ...
1388/04/23
|
09:02
ارسال پاسخ و نظر شما