موضوع بحث

مادر شوهر

| 1392/08/30 | 10:02 424 بازدید
موضوع بحث: مادر شوهر
هر چی میخواین از مادرشوهرتون بگید.
شاید آروم بشیم.
1387/03/04
|
18:34
سلام خانمها من ازتون خواهش میکنم کمکم کنید من الا ن حدود ده روزه که اسباب کشی کردم یک هفته قبلش که روز مادر بوده به مادرشوهرررررر زنگ زدم وروز مثلا مادر رو بهش تبزیک گفتم . الان نزدیک 10 روز از اسباب کشیم میگذره اما اون یه زنگ هم نزده البته ما تهران هستیم و اونها شهرستان . البته دو سال پیشم که داشتیم میرفتیم تهران وجهیزم رو میبردم با ماشین پر وسیله رفتیم در خونشون خداحافظی .نه مادر شوهرم ونه پدر شوهرم موندند خونه . البته تو خونشون یه مارمولک خانم هم دارند که هم سن خودم وتو همه کارها دستش تو کار مخصوصا روی مادره خیلی البته با زور نفوذ داره حالا من چه کار کنم شوهرم همه نفسش برای مادرش میره . توی 3 تا پسرشون اون که همیشه مطیع بوده وحرف بالای حرف پدر ومادش نمیاره . میخوام این دفعه که شهرستان رفتم پیش اونها نرم . وبرم خونه مامانم . لطفا راهنماییم کنید
1388/04/09
|
12:58
سلام می کنم به همه دوستان با محبتم که همیشه به یادم هستند خیلی خیلی خلاصه از اسفند تا به امروزم رو برای شما می گم فقط قبل از شروع حرفهام می خوام داااااد بزنم فریاد بزنم خدایا صد هزاران مرتبه تو را شکر و سپاس به والله من دیگه طاقت ندارم خدایا تو را به یگانگی ات قسم می دهم که اینقدر مرا مورد آزمایش قرار مده و عاحزانه از همه دوستهای عزیزم درخواست می کنم که برام دعا کنید یک روز قبل از روز وفات امام رضا نتیجه قبولی ارشدم اومد و شب وفات امام رضا خودم اومدم خونه خودم . شوشوم از خوشحالی پر در آورده بود. غروبی رفتیم با هم بیرون قدم زدیم واسم بستنی خرید گفت این پیش قسط قبولیت تا یک دعوتی مفصل واسه قبولیت بدم. آخه یکی از آرزوهاش بود که من ارشد قبول بشم. شب قبل از خواب اومد پیشونی ام رو بوسید و سرش رو انداخت توی بغلم و شروع کرد به گریه و به من گفت که من از امام رضا خواستم تا شب وفاتش نرسیده تو رو به من برگردونه. جیگرم داشت از قفسه سینه ام میومد بیرون .... 2 روز با هم خونه بودیم و کلیه تلفن ها رو قطع کردیم غروب جمعه شوشو گفت می خوام برم خونه مامانم. بهش گفتم اگه صلاح می دونی من هم بیام اما اون مخالفت کرد. ای کاش هرگز نرفتهبود. همین که برگشت دوباره شد همون شوشوی بی رحم و مروت .... شب عیدم با اشک آه و ناله گذشت ... هیپ جا با من نیومد می گفت تو مایه ننگ من هستی. نباید درس بخونی. الان چه موقع ارشده؟ اون موقع که من دوست داشتم ارشد قبول بشی مربوط به 3 سال پیش بود نه الان. حالا اگر هم می خوای بری چرا تهران قبول شدی؟ سال دیگه امتحان بده بزن شهر خودمون. تهران هزینه اش زیاده وقتی بهش گفتم که هزین ارشد در شهر خودمون 10 میلیون در میاد دبه درآورد که چرا اصلا ارشد بخونی.... همه اینها به خاطر این بود که جاری تازه رسیده من فوق دیپلم بود و اگه من ارشد می خوندم سر اون پیش من پایین بود و من تنها عروس توی فامیل های پدری و مادری شوشو بودم که تحصیلاتم بالای لیسانس و این باعث احساس کمبود در بقیه می شود تا اردیبهشت ماه درگیری ما سر این بود که می گفت درست رو ول کن وقتی دید من خیلی پا فشاری کردم 7 اردیبهشت ساعت 4 برام زنگ زد که من تمام وسایلم رو جمع کردم و دیگه خونه نمی آم حالا فکر می کنید این روز چه روزی بود؟ دقیقا سالگرد بچمون بود بهش گفتم : بی انصاف پدر و دختر توی یک روز خواستید داغ به دلم بزارید؟ آخه چرا؟ گفت ک همینی که گفتم دیگه پام رو توی اون خونه نمی زارم. شوشو می دونست از وقتی که بچم مرد نمی تونستم موقع اذان تنها باشم و اون لج کرده بود دقیقا روی اینکه باید موقع اذان تنها بمونی . می گفت : نکنه دلت می خواد برم یه زن دیگه بگیرم که تو رو نگه داشته باشه؟ شاید باورتون نشه. شوشوی من حتی یه فحش گم شو یا بی شعور بلد نبود حالا به جایی رسونده بودنش که این حرفها رو به من می زد. اولین شب حالم بد شد و فشارم افتاد پایین و بابام اومد و من رو برد بیمارستان اما بهشون نگفتم که شوشو گفت دیگه بر نمی گرده. گفتم: مامان شوشو مریض شده و امشب خوابیدن رفته پیشش 3 شب خونه تک و تنها موندم منی که نمی تونستم یه لحضه تنا باشم ... شب سوم دیگه مثل دیوونه ها زنگ زدم خونه باباش. آخه موبایلش رو ازش گرفته بودن و نمی تونستم باهاش تماس بگیرم و مجبور شدم زنگ زدم اونجا وحشیا هرچی دلشون خواست بارم کردند و گفتند شوشو خودش نمی خواد بیاد خونه. من هم گفتم : شوشو رو نگه داشتید می گید خودش نمی آد؟ می خوای زنگ بزنم 110 بیاد اونجا ببینی خودش نمی خواد یا تو نمی زاری؟ شوهر منو به من برگردونی و .... راستیتش اصلا نفهمیدم چی گفتم جنون بهم دست داده بود بابای بی شرفش گوشیش رو قطع کرد و موبایل شوشو رو هم ازش گرفت و به تلفن های من جواب نمی داد من هم زنگ زدم خونه داییش جریان رو گفتم دایش که به باباش زنگ می زمه با پر رویی تمام میگه: تو دخالت در زندگی ما نکن. حالا این احمق جان نمی فهم که داره دخالت در زندگی من می کنه. داییش طنگ زد به من که تا به حال سابقه نداشت اینها به من بگن دخالت نکنو من تعجب کردم. اگه تنهایی و می ترسی من بیام پیشت؟ که گفتم : نه باز به کرم شما فردا دیدم شوهر خاله شوشو زنگ زد واسه بابام و گفت که شوشوم رفته پیش اون و داغونه باید یک جلسه ای به اتفاق بابای شوشو و اون و شوشو و من و بابام بزارن. فکر می کنید وقتی شوشو اومد خونه چی گفت: فقط به بابام می گفت : من شرمنده ام و هیچ نمی تونم بگم. اون بابای بی شرفش می گفت: نه فلان چیز رو بگو. چرا نمی گی؟ اینجا که کسی غریب نیست. بگو دیگه دونه به دونه خط می داد.بابای من هم که خیلی وحید رو دوت داره و هنوز هم که هنوزه بهش می گه آقا وحید . اون لحضه فقط به وحید گفت: آقا وحید هرچیزی دلت می خواد بگو ام یک شرط داره. توی چشم های من نگاه کن وهمه حرف هات رو بزن وحید سرش رو انداخت پایین دیگه هیچ نگفت و فقط اضهار شرمندگی کرد و این باباش رو بیشتر عصبانی کرد و ناگهان یه تهمتی به من زد تا من رو عصبانب بکنه من هم سریع گفتم: همین الان قرآن رو میارم و قسم بخور راجع به این تهمتی که به من می زنی دیدم مغلطه کرد و داد و بیداد بابام یهو با آرامش تمام بهش گفت: حسن آقا شما همچین تهمتی رو به دخترم زدید من چه کاری باید انجام بدم تا به شما ثابت بشه که این تهمت دروغه؟ باباش لال شد و حرفی نزد. یه دفعه شوهرخاله وحید گفت طرفین خواسته هاتون رو بگید و اگر قبول دارید قرآن رو بیارید تا قسم بخورید که همه چیز از گذشته را فراموش کردید هم من و وحید و بابام و باباش دست رو قرآن گذاشتیم و با سلام و صلوات جلسه ختم به خیر شد لازمه که بگم این جلسه توی خونه خودمون بود وحید سریع من رو برد توی اتاق باز پیشونی ام رو بوسید در حالتی که اشک توی چشاش حلقه زده بود با یک نگاه ملتمسانه گفت: دوست دارم. چهارستون بدنم لرزید بعد بابای شوشو و شوهرخالش بلند شدن که برن بابای شوشو به وحید گفت تو امشب بیا خونه ما. وحید به باباش گفت: شما برید من بعدا میام . باباش ناراحت شد که چرا همون لحضه وحید نرفت و با عصبانیت از خونه ما رفت وقتی بابام داشت می رفت. وحید به بابام گفت: میشه خواهش کنم الی رو همراه خودتون ببرید خونه من خونه بابام اینها کار دارم و خودم میام دنبالش بابا گفت : پس الی رو شام میبرم خونه. وحید گفت : نه من حتما شام بر می گردم نیم ساعت کار دارم و زود میام دنبال الی فکر می کنید پی شد؟ نیم ساعت شد 3 ساعت وقتی ساعت 10:30 زنگ زدم که بابا اینها شام نخوردن چیکار می کنی؟ میای؟؟ گفت: من حوصله ندارم بیام. خودت راه بیافت بیا خونه. من فهمیدم که دوباره پرش کردن خلاصه اومدم. آقا والا خونه ننه اش شام خورده بود و .... دوباره روز از نو روزی از نو. اصلا قسم چیه؟ قرآن چیه؟ این گبر و یهودی ها خدا رو بنده نیستند. من پیش خودم می گفتم: خب اشکالی نداره و بهتره توی حال خودش باشه همه روز ساعت 5 میومد خونه می خوابید تا ساعت 6 بعدش می رفت بیرون تا ساعت 11 شب تا یک ماه به همین حالت پیش رفت تا اینکه از یک ماه پیش تمام 4 شنبه ها ساعت 7 می گفت: من امشب خونه نمی آم می رفت تا شنبه غروب میومد خونه من باز هم چیزی نمی گفتم. یکی دو بار بهش گفتم که کجا میره. میگفت: زن نباید بدونه مرد کجا میره اما مرد باید یدون زن کجا میره و دیگه از من نپرس کجا می رم. من هم می دونستم این می خواد که من ازش سینجین کنم تا همین رو بهونه دعوا بگیره هیچ نمی گفتم بهش تا اینکه هفته گذشته شنبه غروب که اومد دوباره شبش رفت تا 11:30 و یکشنبه هم همینطور و دوشنبه گفت : امشب خوابیدن خونه نمی آم. من هم از یه طریقی متوجه شده بودم که کار استخدامی هیات علمی اش منتفی شد . پیش خودم گفتم که ناراحته و زیاد گیر بهش ندم. سه شنبه دلم واسش تنگ شد. زنگ زدم به موبایلش دیدم داره گریه می کنه. هرچی ازش پرسیدم. فقط می گفت: تو غصه من رو نخور تا که شد 4 شنبه ساعت 7 رفت بیرون و 9 شب زنگ زد من امشب و فردا شب خونه نمی آم من هم که خواهرم 5 شنبه کنکور داشت از قبل خیلی دلم میخواست خوابیدن برم پیشش تا آرومش کنم اما مامان می گفت: نه. شوهرت دنبال بهانه هست. وقتی این گفت نمی آم به بابام طنگ زدم که بیاد دنبالم اما بابام گفت: تا 11 شب صبرکن اگه نیومد من میام دنبالت. من قربون این صبر ایوب بابا و مامانم برم اصلا نمی تونم توی چشاشون نگاه کنم خلاصه اون شب ساعت 11:15 رفتم. فردا شبش بابام من رو آورد خونه که دیدم بابای وحید و وحید خونه ما بودن و دارن میرن . بابام ایستاد تا اینها متوجه ما نشن من که دیدم اینها رفتن برگشتم خونه بابام. فردا صبح اومدم خونه ام. دیدم توپی در خونه رو عوض کردند بابام کلیدساز آورد نتونست قفل رو باز کنه مجبور شد توپی رو بشکونه و یه توپی نو جاش بزاره من تا 4 بعداز ظهر خونه بودم و داغون شدم از این کار پست فطرت پدرشوهرم رفتم خونه بابام. بابام گفت: آقا وحید پسر خوبیه . من باهاش صحبت می کنم که علت این کارش چی بوده مطمئنم که این کار آقا وحید نیست. وقتی اومدیم خونه دیدیم کنتور برق خونمون قطع. چشمتون روز بد نبینه هنوز یه ربع نشده بود که یهو دیدم در ورودی آپارتمانم رو یکی با مشت می کوبه . من فکر کردم پدر وحشی شوشو. از چشمی خواستم ببینم که دستشون رو گرفته بودن جلو چشمی نتونستم ببینم. گفتم : بله. دیدم یکی مثل قالتاق ها گفت: در رو باز کن. گفتم شما: گفت مامورم. پرسیدم : کارتون چیه: مشت زد دوباره و گفت: تو در رو باز کن تا بهت بگم . من م گفتم: چون شوهرم خونه نیست من در رو باز نمی کنم. فکر می کنید چی گفت؟ گفت: در رو باز کن . شوهرت پیش منه. یعنی دنیا به دور سرم چرخید. گفتم: پس بزارید چادرم رو بیارم یهو بابایی من که اینقدر صبور بود من نفهمیدم کی رفت دم در گفت بله کارتون چیه؟ اون سرباز اجمق هم گفت با شما کار ندارم با اون خانوم کار دارم چرا در خونه رو به روی شوهرش بست و توپی رو عوض کرد بابام هم گفت: کدوم بی همه چیز توچی رو عوض کرد و هرچی فحش توی دهنش بود به سرباز داد یهو وحید به بابام گفت: درست صحبت کن که من مثل وحشی ها پریدم بهش گفتم: وحید حیا کن. ساکت شو و حیا کن. بابام هم دستش رو بلند کرد روش که بزنتش و اون جا خالی داد و فرار کرد فرداش زنگ زدم قم دفتر مرجع تقلیدم که اوضاع زندگی من یک ساله که به این وضعه و عقلم به جایی راه نمی ده شورم وقتی با منه خوبه اما سریع به حرف این و اون میره. مسئول دفتر یک سری سوال ازم پرسید. بعد دیدم یهو گفت: دخترم معلومه که شوهرت رو دارن اذیت می کنند. پرسیدم یعنی چی؟ گفت واسش سحر و جادو کردند و چهت باطل شدنش نماز جعفر طیار بخون و حضرت خیلی به این نماز جهت باطل کردن سحر اعتقاد داشتند و بهم گفت حتما موقع دعا رفع افکار پلید کلیه جن و انس و پدر و مادر وحید را در زندگی بیار و من موفق شدم یک بار بخونم ولی سه شنبه شوشوی بی غیرتم با سرباز و دو برگ شکایت یکی از من و یکی از بابام رفت دم در خونع بابام و مامان نازنینم وقتی با سرباز مواجه شد تنش مثل بید لرزید. بله آقا وحید از دست من و بابام شکایت کرده بود به خدا عرق خوراش ناموس سرشون می شه که این بی دین ها سرشون نمی شه. هیج کس هست واسه زنش توی دادگاه پرونده درست کنه؟ بابای بیچاره من اونقدر وحید رو دوست داره می گه این کار آقا وحید نیست . این بچه از شنبه تا به حال داشته با خانوادش می جنکیده تا اینکار رو نکنه اما بالاخره خانوادش الان پیروز شدند الهی قربون مادرم برم. مامانم دیابتیه و فشار خونش هم بالاست و ناراحتی قلبی داره و یک سکته خفیف هم زده خدایا دیگه بریدم. همش می بینم تمام مشکلات به دور من می چرخه. به ولای علی اگه خودکشی حلال بود یا حداقل یک گناهه کبیره نبود معطل نمی کردم. دلم می خواست بمیرم و امشب صورت مامان و بابام رو نبینم بچه ها عاجزانهه از همه شما می خوام واسم دعا کنید که هرآنچه که مصلحت من و وحید هست رقم بخوره بچه دعا می کنم خداوند شیطان رو از زندگی همه دور کنه از زندگی من هم همینطور شاید خیلی پر رویی باشه اما محتاجم به دعای شما برای رفع ابلیس و شیطان و افکار شیطانی اطرافیان از زندگی همه شما و من محتاجم به 3 تا صلوات و 3 تا قل هو الله سر نماز هم من رو فراموش نکنید
1388/04/10
|
05:24
الیما جون

از خدا میخواهم که زودتر مشکلت حل بشه و بهترین راه پیش روت قرار بگیره.الیما جون مگر همسرت چند سالشه که اینقدر مطیع پدر و مادرش هست و اینکه اینها کار یا فرزند دیگه ای ندارند که اینقدر توی زندگی شما دخالت میکنند .خدا ازشون نگذره باز هم خداروشکر پدر و مادر خوبی داری خدا برات حفظشون کنه
1388/04/10
|
09:35
سلام دوست گلم شوهرم 31 سالشه و فوق لیسانس مکانیک. جالبه که نه فقط پدر و مادرش بلکه کل خانوادشون دارن دخالت می کنند حتی داداش 18 سالش می گه دیگه حق نداری خونه ما زنگ بزنی آدم که نفهم و بی ریشه باشه که سن وسال سرش نمیشه همشون به زندگی من و وحید حسودیشون میشه و از همه جالب تر اینه که توی گوش وحید می خونند که تو می ری کار می کنی وتدریس ، زنت به تو حسودیش میشه آخه اون کار نداره دلایل رو میبینید؟ واسم دعا کنید
1388/04/10
|
14:09
الیما جون خیلی خیلی ناراحت شدم . من هم برات دعا می کنم اما عزیزم تو باید اول شوهرت رو درست کنی شاید سحر جادوش کرده باشن اما شوهرت فوق العاده دمدمی مزاجه و زندگی با همچین کسی خیلی سخته اما خونوادش رو الهی خدا به زمین گرم بزنه تا اینقدر جگر گوشه مردم رو اذیت نکنند مطمئن باش خدا جای حق نشسته و بلایی سرشون میاره که شب و روزشون رو با هم قاطی کنن. انشالله هر چه که به تو بدی کردن هزار برابرش رو تو همین دنیا ببینن.
1388/04/10
|
14:25
الهی بگردم الیما جون

پس کم سن و سال هم که نیست ببخشید خیر سرش هم تحصیل کرده است اینقدر گوشیه .الیما جون نمیتونی موقعی که سرکاره برید و با پدرت مفصلا باهاش صحبت کنید اگر براتون مقدوره شهر زندگیتون رو تغییر بدهید البته اول همسرت باید تغییر کنه نه اینکه تو رو ببره شهر غریب بعد رفتارش هم اینجوری باشه.از خدای بزرگ میخواهم که هر چی زودتر مشکلت حل بشه الهی هر کی باعث و بانی این مشکلات توی زندگیت میشه خیر نبینه چوب خدا بی صداست.
1388/04/10
|
17:03
امروز بابام رفت کلانتری ای که این بی غیرت شکایت کرده بود . دید باز هم هیچکدومشون نیومدند . مامور بابام رو شناخت پرسید که این اقا کیه؟ وقتی بابام گفت : دامادمه . مرده داشت شاخ در می آورد می گفت: دامادتون امروز اومد پرونده رو از اینجا برد گفت: خودم واسه هفته دیگه دوباره میارم. میدونید چرا ؟ آخه به غیرت شوهرم برخورده بود که اسم زنش یک هفته بلاتکلیف توی کلانتری بمونه. مامور پرسید این خانوم کیه؟ بمیررررررررررم الهی واسه بابام. بابام با کلی خجالتی گفت: دخترمهو زن خودش.... بچه ها نمی تونم ادامه بدم. حالم بده بعدا توضیح می دم فقط واسم دعا کنید
1388/04/11
|
00:41
الیما جون

به خودت مسلط باش و سعی کن خودت رو اذیت نکنی هر چند که میدانم این کار سختیه ولی به خودت روحیه بده و از خدا کمک بخواه انشااله که بزودی مشکلتون حل بشه .خدا بزرگه ما هم برات دعا میکنیم.
1388/04/11
|
07:38
سلام الیما جان انشاالله خدا بهت صبر بده منم بعده یکسال زور زدن حامله شدم الان 8 هفتهام حتی یکبارم مادرشوهرم بهم زنگ نزده تبریک بگه حتی میخواستن برای شوشو زن بگیرن
1388/04/11
|
08:19
ای فغان از مادر شوهر...............
1388/04/21
|
14:43
ای خداااااااااااااااااا

با دل پاک ازت میخوام همونطور که باعث داغون شدن اعصابم و زندگیم شده حقمو ازش بگیری و آنچنان دلش بسوزه که بفهمه از کجا خورده
1388/04/21
|
16:05
سلام دنیا جون

خوبی ؟ چی شده ؟ مگه باز چی کار کرده ؟ برامون تعریف کن که سبک بشی !
1388/04/22
|
13:44
خدا جونم خودت حالمو خوب کن ...ده ساله منتظرم برای داشتن یه فرشته کوچولو . بس نیست؟
پارمیس جون سلام

من هم با خونواده شوهرم یه مدت قطع رابطه بودم ولی الان یه مدته که آشتی کردیم و من هم باعث شدم و الان هم خیلی پشیمونم دوباره اعصاب خودیهای من داره شروع میشه یه مدت از دستش راحت بودم
1388/04/22
|
13:47
خدا جونم خودت حالمو خوب کن ...ده ساله منتظرم برای داشتن یه فرشته کوچولو . بس نیست؟
الیما جون خیلی برات نگران شدم از خودت یک خبری بده ما که بجز دعا نمیتونیم برات کاری کنیم
1388/04/22
|
16:10
الیما جون سلام با خوندن حرفات خیلی ناراحت شدم حرفم رو خیلی خلاصه می زنم

مردی که به هوای حرف دیگران خونه نیاد غیرت نداره و مرد نیست!!!!!!!!!!!!!

دعا و جادو همش خرافاته من خودم صدها بار امتحان رکدم تا سرم به سنگ خورد و ضرر هنگفتی خوردم!!!!!!!!

پس هی نگو که برامون دعا گرفتن !!!!شوهرت یه آدم دهن بینه و مرد زندگی نیست اون نمی تونه زندگیشو جمع کنه !

شما رو تون به هم باز شده عادت کرده خونه نیاد یا بره کلانتری و...........

خواهر خوب من تو داری ارشد می خونی ازش جدا شو درست رو ادامه بده و زندگی مستقل و موفقی رو شروع کن !

این مرد با این چیزهایی که گفتی انسان نیست !!!
1388/04/22
|
17:27
خدا جونم خودت حالمو خوب کن ...ده ساله منتظرم برای داشتن یه فرشته کوچولو . بس نیست؟
اگر موضوع چیز دیگه ای بود حتما" می گفتم باهاش بمون ولی این کارو نکن
1388/04/22
|
17:28
خدا جونم خودت حالمو خوب کن ...ده ساله منتظرم برای داشتن یه فرشته کوچولو . بس نیست؟
سلام بچه ها!من هم بازی؟
مرجانم 23 سالمه 6 ماهه که عقد کردم مادر شوهرم خالمه تا حالا ازش بدی ندیدم ولی نوشته های شمارو خوندم ترسیدم البته مادر شوهر من ازم دوره شهرستان زندگی میکنن ولی خواهرشوهرمو که دختر خالمه اصلا دوست ندارم اگرچه بهم بدی نکرده ولی احساس میکنم حسوده!
1388/04/23
|
16:10
چرا امروز هیچکس اینجا نیست؟
1388/04/23
|
16:11
ارسال پاسخ و نظر شما