موضوع بحث

بازم داستان تکراری مادر شوهر پدر شوهر

| 1390/09/12 | 17:38 21 بازدید
موضوع بحث: بازم داستان تکراری مادر شوهر پدر شوهر
سلام. خیلی دلم از دست مادر شوهرم گرفته. دیروز رفتیم هیات اونم با خودمون بردیم. اونجا یکی دو تا از دوستای قدیمی مادر شوهرم که الان مادر شوهر دوستای خودم هستن برای من ویارونه دادن. (اخه من هم پدرم هم مادرم فوت کردن) مادر شوهرم بهشون گفت مگه من نمیتونم بهش بدم که شما می دی. اونا هم گفتن خب تو هم بده ما هم می دیم چه عیبی داره. بعد یکی از مادرا گفت تو اصلا برای عروست ویارونه دادی هیچی نگفت اونا از من پرسیدن منم راستش و گفتم گفتم نه. (من تو هر تو با بارداریم خونمون نزدیک خونشون بود اما دریغ از یه دونه نخود چی که برای من بیاره.) بعدش رفت نشست پیش یکی از دوستاش که اونم ترکه با هم کلی حرف زدن موقع رفتن گفتم مامان زود باشه اقا جون (پدر شوهرم)گوشه خیابون واساده منتظر ما یکی از دوستام به شوخی گفت وااااااااا چه پدر شوهری هستی. همون دوست مادر شوهرم که بغلش نشسته بود یهو با یه لحن خیلی بدی گفت اصل همون پدر شوووووهر مادر شوووو هرن و چند بار تکرار کرد. من خیلی ناراحت شدم چیزی نگفتم و اومدم تو ماشین . وقتی همه نشستیم و حرکت کردیم به شوهرم گفتم فلانی این حرف و به من زد من خیلی ناراحت شدم البته منم با لحن تندی گفتم چون خیلی ناراحت بودم هم از مادر شوهرم هم از اون خانمه. اما به مادر شوهرم حرفی نزدم فقط حرف اون خانمه رو گفتم. بعدش مادر شوهرم روش و کرد اون ور. 10 دقیقه بعد که من از مادر شوهرم یه سوال و پرسیدم اصلا جوابم و نداد. موقع پیاده شدن از ماشینمون هم رفت سمت شوهرم به شیشه زد ازش تشکر و خداحافظی کرد و براش دعا کرد و رفت. خیلی بهم برخورده. من اصلا به اون توهینی نکردم با همه ناراحتیم.
1390/09/12
|
10:29


یاسمن جون مادرشوهره دیگه بدون کرم نمیشه عزیزم.


دعوتنامه کلوپ رو واست دادم بیا اونجا پیش ما و ببین چی میشنوی از این مادرشوهرا.

بیخیال همه چی فقط بخند.هههههههههههه
1390/09/12
|
10:33

من که متوجه نشدم موضوع چیه؟!
1390/09/12
|
10:34
ول کن عزیزم به نظر من اصلا موضوع مهمی نبوده که ناراحت شدی
1390/09/12
|
10:34
من ادمیم که نمی خوام کسی ازم دخور بشه الان هم ازش دلخورم هم نگرانم که ون چرا ازم دلش گرفت
1390/09/12
|
10:35


بی خیال...جدی نگیر
1390/09/12
|
10:40
بی سر و سامان توام یا حسین
ولش کن بابا مادر شوهر هر کاریش کنی آخر از دست عروس دلخور میشه زیادی لوسش نکن

منم دلم خونه از دست مادرشوهرم
1390/09/12
|
10:41
میدونی...در اینکه اون هزاربار اشتباه کرده تو این مدت کوتاه شکی نی......ولی فکر کن اگه شما این چنتا اشتباه کوچولو رو هم نمیکردی الان چققدر خیالت راحت تر بود؟.......اینکه اونا جای عزاداری حساااااااااااابی غیبتتو کردنو گناهتو شستن که خیلیییییی خوبه برای تو......خوشحال باش......ولی اونجایی که زنای دیگه پرسیدن ویارونه داده یا نه....تو اصلا هیچی نمیگفتی....نگاشون میکردی نه میگفتی آره نه میگفتی نه......اونوقت خود مادر شوهرت شرمنده میشد....و اعصاب توام خورد نمیشد......اصلا چرا اونارو میبینی.......یه خدای بزرگی پشت همه ی اوناست تو اونو ببین...بیخیال اونو هر کی به اون وابستست
1390/09/12
|
10:44
بارسلآپلود فایل و عکس
الان تو دوگانگی گیر کردم هم نم یخوام ناراحت بشه هم خودم ازش ناراحتم. با این دوگانگی خودم چه کنم؟
1390/09/12
|
10:46


بارسل جون منم چیزی نگفتم فقط خندیدم خودشون گفتن دیدی دیدی حاج خانم تا حالا چیزی نپختی.!
اما اون تو ماشین یهم قاطی کرد وقتی من داشتم اون حرف دوستش و می گفتم. من مثل خود دوستش تند گفتم اما اصلا به مادر شوهرم توهینی نکردم فقط گفتم به اون خانمه چه ربطی داره که برای من اصل کی و چی هستن.
1390/09/12
|
10:49


عزیزم بی خیال من خانواده ام تهران نیستن مادرشوهرم اب هم دستم نداد شوهرم گفت خاننم هوس فسنجون کرد مادر ش هیچی نگفت درصورتیکه دخترش حامله بود شامشو هم اون درست میکرد بعد هم بچه شو نگه داشت چی بگ یاد مشکلات خودم افتادم مریم جان برای منم دعوتنامه بده عزیزم مرسی
1390/09/12
|
10:50
مامان گل سرخ من و خواه شوهرمم با هم بارداریم از همین دلم می سوزه 3 روز فرقمونه برای اون همه کار می کنه برای من دریغ از یه ... اخه اون می دونه من مامانم فوت کرده باید یه ذره بهتر رفتار کنه نه این طوری.
ولی فعلا مثل خلا تو دوگانگی خودم گیرم. می ترسم با هام قهر کنه و قیافه بگیره من از قیافه گرفتن بدم میاد.
1390/09/12
|
10:56


وای تورو خدا زیاد حساس نباش اگه بدونی به من چه چیزایی میگن... اصلا اختیار بچمو ندارم شوشو هم میگه مادرمه گناه داره تازه من یه خواهر شوهر دارم که بیماری شدید روانی داره یه بار میخواست دخترمو خفه کنه مادر شوشو میگه تقصیر بچه تو بوده... بچه 1 سالش بود چی می فهمید آخه؟ حالا الان هم دخترمو مجبور میکنه 5 شنبه ها شب اونجا بمونه خدا می دونه به من چی میگذره!!! تا اعتراض کنم شروع میکنه گریه ذاری جیغ و فریاد
1390/09/12
|
10:56
بیچاره یاسمن..:((....دلم خیلی گرفت.....خدا رو داری عزیزم.....اونا چی کاره ان؟...منم پدرم فوت کرده....خیلی احساس بدیه میدونم....
1390/09/12
|
11:00
بارسلآپلود فایل و عکس
بارسل عزیز به نظرت بهش زنگ بزنم. همین طوری حالش و بپرسم ببینم چجوری رفتار می کنه یا نه؟؟؟؟
1390/09/12
|
11:04


تو این جور مواقع خیلی از بابام کمک می گرفتم اما پارسال هم بابام فوت کرد. خیلی تنهام.
1390/09/12
|
11:05


منم دعوت نامه می خوام اگه ممکنه ............من دلم خونهههههههههههه بخدااااااااااا
1390/09/12
|
11:37
یاسمن نه نزن...بزار یه مدت تو حال خودش باشه...خودش بعد یه هفته میفهمه نباید اون کارو با تویی که انقدر مهربونی میکرد......الان بزنی به نظرم هم اونو هوا بر میداره هم تورو بیشتر ناراحت میکنه....فعلا تا یه هفته بیخیالش شو
1390/09/12
|
12:03
بارسلآپلود فایل و عکس
البته این نظرمنه.... اگه واقعا ماجرا در همین حد باشه....
1390/09/12
|
12:04
بارسلآپلود فایل و عکس
ارسال پاسخ و نظر شما