موضوع بحث
موضوع بحث: تا یک ماه دیگه برای زندگی برمیگردیم شهرمون . بعد 4 سال زندگی تو شهر غریب .حس غریبی دارم.
یه کم میترسم . یه کم خوشحام. ترس از دست دادن آرامشم.
ترس دخالتهای بیجا و کنترلگری مامانم.
ترس بوجود اومدن دلخوری بین من و مادرشوهرم چون این 4-5 سال خیلی رابطمون خوب بوده باهم.
خوشحالم ازینکه زود ب زود همه عزیزامو میبینم.
بهم بگین چه روش هایی رو تو زندگیم و رابطه م با خانواده و فامیلم در پیش بگیرم که با وجود نزدیکی بیش از حد به هم ( تقریبا همه خونه ها به هم نزدیکه)دلخوری پیش نیاد و آرامش زندگیم حفظ بشه
و مهمتر از همه اینکه منو و همسری از هم دور نشیم
خداوندا نعمتت را به من هبه کن نه عاریت... آمین.
عزیزم بهتره رابطه هات رو کنترل کنی.یعنی به اندازه و به جا بری بیای.چون همیشه این رفت وآمد زیاده که اخرش به دلخوری و دخالت در زندگی همدیگه میرسه
محدثه جان میدونم ولی وقتی مامانم نقشه میکشه و ذوق میکنه که وقتی بیای چیکار میکنیم و کجا میریم و ... باید ببینیش... با اینکه خیلی دلم براش کباب میشه و درکش میکنم ولی حس میکنم میخواد همش باهم باشیم در حالی که خیییییلی آدم ایراد گیر و پرتوقعیه و من اعصابم خورد میشه ازین اخلاقاش... یک بند در حال حسودی کردن و حسرت خوردن از عالم و آدمه...
خداوندا نعمتت را به من هبه کن نه عاریت... آمین.
تبسم جون خوش به حالت که دارید بر می گردید شهرتون .......انشاا.به سلامتی .....
خیالت راحت اگه تا حالا مشکلی نداشتید از این به بعد هم نخواهید داشت .....
ارسال پاسخ و نظر شما