موضوع بحث

آخه من این وسط چه گناهی کردم ای خدااااا

1342 بازدید | 29 پست
سلام دوستان
خیلی دلم گرفته از دست همسرم و مامان و بابام اصلا آبشون با هم توی جوی نمیره همش مامان و بابام منت و متلک میگن به همسرم اونم جوابشونو نمیده هر چی منم میدون داری می کنم نمی شه خسته شدم به خدا امشب سر شام انقدر گریه کردم که نگو. مامانم که انگار همسرم دشمن خونیشه رو زمین هموار نمی بیندش .
قضیه امشب اینطور شروع شد که اونا اومدن خونمون شب نشینی و همسرم از سرکار که اومد طبق عادت همیشگیش خیلی کوتاه احوالپرسی کرد و نشست پیششون و بعد بابام و داداشام و شوهرم و پسرم با هم بازی می کردن بعد از بازی آقام اومد ولو شد رو زمین و مامانم شروع کرد به غرغر که این همین کارها رو میکنه که بابات دلش نمی خواد بیاد خونت و همش میگه این داماد توئه ( اشاره به مامانم ) داماد من نیست تحویل بگیر وقتی اونا رفتن من به شوهرم گفتم که عزیزم خیلی خسته بودی که پیششون ولو شدی گفت ای بابا جمع خودمانیه دیگه و سر و صدا که مامانت که دم ار احترام میزنه چرا بچه هاش جلوی خودشون دراز می کشن و داداشات با هم دعوا می کنن و جر و بحث و بگو مگو دارن تاره من اصرار نکردم دخترشو بکیرم خودش قبول کرد و الانم حاضرم دخترشو با خسارتهاش بهشون بر گردونم منم بغضم گرفت و گفتم چرا پای منو وسط میکشین من این وسط چکارم و دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم همیشه بابام و مامانم جلوی من تعریف شوهر خالمو می کنن و اصلا ارزشی برای همسرم قائل نیستن اینم بگم که مثلا خیر سرم من تک دخترم
خدایا شکرت
1391/06/05
|
09:54
1- دختر یکم سیاست داشته باش. احترام همسرتو جلو مامان بابات نگهدار. وقتی می خوان متلک بگن بگو از همسر من بد نگین. احرتام شما واجب احرتام اوم واجب
2- بهیچ عنوان حرف اونارو به همسرت انتقال نده. چون فقط اوضاع رو خراب تر می کنه. بنظر منم همسرت حق داشته. اونا که راه میفتن بی خبر میان شب نشینی پس حتما جمعو بی تعارف میبینن. حالا چرا هی ایراد می گیرن؟ ب اونم از سر کار اومده خونه خودشه می خواد راحت باشه. خونه اونا که نرفته ولو بشه
3- رفت و آمدتو با مامان بابات توی یه چرچوبی قرار بده. هر موقع و هر وقتش نکن. اونم با شوهرت.
کلاْ افرادی که ازدواج میکنند دو دسته اند . آنهایی که از جانشان سیر شدند و آنهایی که قصد جان دیگری را دارند
هر دوتا وشون لجبازن مامان و بابام دیکه از حد گزروندن خیر سرم قبل از ازدواجم خیلی با مامان و بابام صمیمی و راحت بود و قابل اعتماد بابا و مامانم اما الان شده دیو دو سر واسه مامانم
خدایا شکرت
کارت مادرت اشتباهه فردا بهش زنگ بزن و بگو اگه منو دوست دارین باید احترام وهرم رو داشته باشین

خواهر من این کار و کرد الان همه به دامادمون کمتر از گل نمیگن ...زن باید هوای همسرش رو داشته باشه ...همسرت که نمیتونه به اونها حرفی بزنه

رفتار مادرتون درست نیست ...وقتی ازدواج کردین دیگه همه از یه خونواده اید این حرفا چیه میزنند شوهر من باشه که قاطی میکنه اساسی باز همسرت خوبه حرفی نزده بهشون
همسرم یه آقای به تمام معناست سالم چشم پاک و اهل خونه زندگی وضع مالیش هم خوبه با ایمان فقط اینکه خیلی باهاشون خودمونی میشه و دیگه اینکه نمیتونه زیاد بشینه چون در طول روز سرش شلوغه زوذ کمذ درد میگیره و اینکه ظاقت گرما و سرما رو نداره همین باعث جنجال میشه
خدایا شکرت
شوهر و خواهرشوهرای من همچی در اینجور مواردی با سیاست برخورد می کنن که نگو. بهشون بگو مشکلشونو با هم مطرح کنن و شما دخالت نمی کنی. ببین حرفاشون کم و کمتر می شه.
اونا بازیشونو می کنن. شب نشینیشونو می آن و ... اما وقتی که پای دردس می شه شمارو وسط می کشن. به عبارتی هردو طرف دارن به شما فشار می آرن. من خودم یه وقتائی که می خواستم درمورد مادرشوهرم گله کنم همسرم رک گفت باهاش مشکلی داری به خودش بگو. خب... در واقع اون می دوست من دارم سر اون غر می زنم و عما با مادرش اینطور حرف بزنم. منم یاد گرفتم مشکلی دارم یا مطرح نکنم یا اگه مطرح می کنم پای دیگری رو وسط نکشم. خواهرشوهرام هم همینن. خیلی جواب میده.
این بار مامانت گیر داد بهش بگو مشکلی داری با خودش مطرح کن. به همسرت هم همینو بگو
ببین چطور همه چی کمرنگ تر می شه
خدایا ممنون که مرا زن آفریدی و مادرم کردی تا لذت عشق واقعی را بچشم
یکبار مامانم چنان اشکشو در نیاورد که از خونه زد بیرون و های های تو خیلبون گریه کرد منم دنبالش دویدم و تو بغلم گرفتمش و گفت سارا دلم واسه مامانم تنگ شده آخه مامانش فوت کرده دلم آتیش گرفت گفت خیلی بی پناهم
خدایا شکرت
سارا قد همسرت رو بدون

خوهر من 3 ماه تموم نیومد خونمون چون از رفتار پدر و مادرم خسته شده بود من مجرد بود همش دلم واسش تنگ میشد دیگه مامان بابام کارشون شده بود گریه خواهرم حتی جواب تلفن و هم نمیداد ...دیگه با یه دسته گل رفتن خونشون و معذرت خواهی دیگه همون شد ...

مامان بابای داماد راضی نبودن همش حرف پشت خواهرم بود مامانم هم ناراحت که شما چرا به خانواده ات حرفی نمیزنی ابرو واسه ما نزاشتن ....فکر کن قضیه اینجوری هم بوود
موقع ازدواجمون بابام یه خونه دو طبقه داره که طبقه بالاش مستاجر مینشست و طبقه پایینش هم نساخته بود همسرم با پول خودش اونجارو ساخت که هم خونه بابام تکمیل بشه و هم من راحت باشم و نزدیک خونه پدر شوهرم نباشم 3 سال اونجا نشستیم و بعد اومدیم خونه ای که خودمون ساختیم اونا هر جا نشستن گفتن خونه مجانی دادیم دامادم بشینه
خدایا شکرت
گناه داره به مامانت بگو ...من هم مادرشوهرم فوت شده ایشالله خدا به مامانتون همیشه سلامتی بده ولی توی خونواده ما همه میگن حتی خودم هم اعتقادم به اینه مامانم همسرم رو بیشتر از من دوست داره ..اون بیشتر به محبت مادر نیاز داره ...

ارسال نظر شما