صفحه اصلی | درباره نی نی سایت | تماس با ما |   پنجشنبه، 30 خرداد 1392
 
نام کاربری: کلمه عبور:
» ثبت نام پسوردم را فراموش کرده ام بخاطر بسپار
 title=
پیش از بارداری بارداری و زایمان شیرخوار (0 تا 12 ماه) نوپا (12 تا 24 ماه) خردسال (2 تا 4 سال) پیش دبستانی (5 تا 8 سال)  
تبادل نظر | سؤالات رایج |  کلوب ها |  بارداری هفته به هفته | سال اول هفته به هفته |  ابزارها | گالری |  خاطرات |  نشریه | فروشگاه |  نیازمندی ها |  بازارچه | آمار سایت |  تبلیغات

تبادل نظر

عکس خاطراه هاتون همراه با داستانش

برای اظهار نظر باید وارد سیستم شوید | جستجو

صفحه 1 از 512345>>|

آزي
پست ها: 3,353
عضویت: 17/9/1386

1387/6/25   1:09 ب.ظ
 
سلام

منظور من از این موضوع و تاپیک شریک کردن دوستامون در لحظه های شاد همدیگه بود

اگه دوست داشتید بیاید تا شادیهامونو با هم شریک بشیم

دوستتون دارم

 
مونايي
پست ها: 6,678
عضویت: 12/10/1387

1388/4/9   3:06 ب.ظ
 
چرا اینجا انقدر سوت و کور شده؟کوشین بچه ها؟
 
ماییم و رُخ یار ، دل آرام ... و دگر هیــــــچ !
مامان جونمي
پست ها: 798
عضویت: 30/3/1387

1388/4/9   3:10 ب.ظ
 
چرا اینجا اینقده خلوته
 
مه رخ
پست ها: 2,107
عضویت: 25/6/1387

1388/4/10   6:01 ب.ظ
 
امروز یه سوتی دادم
پیراهن شوشو رو که تازه بود باید اطو می کردم اما بخاطر اینکه یه کم سنگین شدم ( بارداری ) پیراهن رو دادم به مادر شوهرم تا ببره سر کوچه بده اکبر آقا تا توی همو ن خشکشویی اطو کنه .
بعد از دو ساعت مادر شوهرم لباس رو آورد و من از اونجایی که به اطو لباس حساسیت دارم اخمهام رفت تو هم که این اکبر آقا قبلا لباسها رو سیاه می کرد حالا لباس صاف میدی چروک تحویل میده من خودم بهتر اطو می کنم با اشاره به لباس گفتم آخه نگاه کن این چه وضعیه ؟ نمیشه پوشید خودم دوباره اطو می کنم .
مادر شوهرم سرخ و سفید شد و گفت : اکبر آقا بسته بود فکر کردم پیراهن لازم دارین خودم اطو کردم ....
وای شما فکر کنید من چه شکلی شدم ؟
 
مه رخLilypie Maternity tickers
مونايي
پست ها: 6,678
عضویت: 12/10/1387

1388/4/11   1:26 ق.ظ
 
هه هه هه...
 
ماییم و رُخ یار ، دل آرام ... و دگر هیــــــچ !
البا
پست ها: 1,785
عضویت: 23/12/1387

1388/4/11   2:21 ق.ظ
 
سلام به همهههههههههههههههههههههه

بچه ها چند روز پیش عروسیه دوستم بود همه ی دوستا بعد از مدتها دور هم جمع شده بودن...
خلاصه جاتون خالی ... جو گیر شده بودم ...
گفتم بچه ها حالا که همه هستیم بیاید یه دسته عکسه جمعی(بجای عکسه دسته جمعی!) بندازیم!!!!!!!!!!!!!
ها ها هاااااااااااااااااااا
کلی سوزه شدم اون شب.........

 
خدایا چنان کن که روزهای عمرم در انجام کاری سپری شود که مرا برای آن آفریدی.
نيكا
پست ها: 3,414
عضویت: 26/6/1387

1388/4/11   2:38 ب.ظ
 
قرار بود یکی بیاد در خونمون که من اصلا حوصلشو نداشتم اخه عقل درست حسابی نداشت...اومد 2 3 بار آیفون زد من هم خودمو زدم به بی خیالی...تا اینکه خسته شد و رفت....بعد از یکی دو ساعت دوباره برگشت و دوباره کلی آیفون زد..من هم که دیدم چاره ای ندارم رفتم دم در ...و چون حوصله نداشتم گله کردم که چرا دیر اومدی...اونم طفلک کلی قسم و آیه که من اومدم و....منم گفتم ساعت 11 که اومدی دم در من صدای آیفون رو نشنیدم ! شانس آوردم یارو مشنگ بود وگر نه چه سوتی ازم می گرفت!ساعتشم گفتم!
 
Lilypie Pregnancy tickers
برگزارکننده جشنهاي تولد کودکان،جشن سيسموني
تنوع ترين لوازم تولد، لباس تولد، مهماني و منزل، اسباب بازي، كيف ...
مامان محمدامين
پست ها: 580
عضویت: 12/3/1386

1388/4/13   1:23 ق.ظ
 
واقعا با حالید.امشب اتفاقی این پست هاروخوندم وکلی خندیدم.
منم یک چیز بگم.تا شاید دیگران بخندند
یکی از دانش آموزانم رو توکلاس درس آوردم پای تخته که یک جمله بنویسه وتجزیو ترکیب کنه.وهمیشه چون میدونم بچه ها توی املای فارسی هم اشکال دارند چه برسه به عربی جملات روخودم مینویسم ولی اون روز خیلی خسته بودم وگفتم اون بنویسه.خلاصه توی اون جمله کلمه ی الغدیر بود .ودانش آموزم نوشت"القدیر"منم عصبانی شدم وگفتم واقعا خجالت آوره اینطور مینویسن ؟؟؟؟وداد زدم با ؛غ"علی بنویس.وهمه مونده بودن غ علی چیه؟؟؟ووقتی دیدم همه بهت زده اند تازه یادم اومد چه گندی زدم.
 
هرگز به یک زن نگو:تو که خانه بودی چه کار کردی؟خستگیت واسه چیه؟.باید دقیق تر نگاه کنی. ریزبین باشی?!او هیچ کاری هم نکرده باشد، امیدت رادر این خانه زنده نگه داشته است
مامان محمدامين
پست ها: 580
عضویت: 12/3/1386

1388/4/13   1:31 ق.ظ
 
چند وقت پیش یکی از آشنایان مادرم که همسایشون هم هست به رحمت خدا رفته بود.منم با همسرم رفتم خونه مادرم وتنها برادرم اونجا بود.عموی مادرم با پسرهاش که تازه از راه اومده بودند ومیخواستند برن مراسم اومدن خونه مادرم که برند دستشویی وکی یکی میرفتند دستشویی وچون عجله داشتند برای رسیدن به مراسم همشون توحیاط مونده بودند.وقتی کار اجابت مزاجشون تموم شد وخواستند برند وداشتند خداحافظی میکردندوگفتند: با اجازه .منم برای اینکه تو تعارف کم نیارم گفتم :دستتون درد نکنه زحمت کشیدید.لطف کردید تشریف آوردید.یهو یک صدای بلند انفجارگون از پشت سرم اومد دیدمداداشم وشوهرم غش کردند از حنده وبندگان خدا مهمونهامون واسه اینکه من شرمنده نشم تند ریختند توماشین و رفتند.ومنم با عصبانیت رفتم تا دو غش کرده رو نجات بدم وهمش غر میزدم اگه نمی خندیدید اونا نمی فهمیدند.
 
هرگز به یک زن نگو:تو که خانه بودی چه کار کردی؟خستگیت واسه چیه؟.باید دقیق تر نگاه کنی. ریزبین باشی?!او هیچ کاری هم نکرده باشد، امیدت رادر این خانه زنده نگه داشته است
يلدا
پست ها: 5,431
عضویت: 10/5/1386

1388/4/13   10:43 ق.ظ
 
.
 
هنا
پست ها: 101
عضویت: 21/9/1387

1388/4/20   2:58 ب.ظ
 
این مطلب هم خاطره هست هم از مضرات کار تو محیط مردونه
چند روز پیش یکی از کارگرای سالن تولید کارخونه که میدونم متاهل و متعهده به شکایت از کارگر دیگه اومد پیشم و کلی گله و شکایت . آخر سر هم گفت از صبح تا بحال منتظرم بیام پیشتون که این حرفارو بزنم حالا هر کی هرچی میخواد بگه . بزار بگن فلانی جاسوسه فلانی خایه مال خانم مهندسه ( با عرض پوزش ) . فقط اون لحظه نمیدونین چه حالی شدم عصبانی ناراحت خجالت و خنده
بنده خدا خودش سریع خداحافظی کرد و رفت
 
1
پست ها: 396
عضویت: 30/1/1388

1388/4/20   7:40 ب.ظ
 
واااااااااااااااااااای نیکا شانس آوردی طرف عقل درست و درمونی نداشته

ولی با مزه بود
 
mahtab
پست ها: 8,759
عضویت: 5/6/1386

1388/4/21   1:10 ب.ظ
 
وای هنا کلی خندیدم حالا این خانوم مهندس کیه نکنه خودت بودی ههههههههههههههه
 
نغمه
پست ها: 400
عضویت: 5/10/1387

1388/4/21   3:36 ب.ظ
 
وااااااااااااااااااااااااااا مهتاب جون شما هم واسه خودت یه پا سوتییاااااااااااااااااااااا.........

خوب هنا داشت جریان خودشو تعریف میکرد دیگه...............هههههههههههههههههه

خیلی جالب بود داستاناتون دست همگی درد نکنه
 
مامان جان
پست ها: 5,459
عضویت: 16/8/1387

1388/4/21   4:11 ب.ظ
 
بچه ها یه سر به این تاپیک بزنید پشیمون نمیشید
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=14123
 
mahtab
پست ها: 8,759
عضویت: 5/6/1386

1388/4/21   4:35 ب.ظ
 
هههههههه نغمه حال میکنی من تو تاپیک سوتی میام سوتی میدم ابروم رفت پاکش نمیکنم همه بیان خوش بگذرونند
 
مهرنگار
پست ها: 1,321
عضویت: 9/2/1387

1388/4/21   5:29 ب.ظ
 
وای چقدر سوتیاتون باحاله.
هنا جون ببخشید ولی قضیه ات رو تو یه مهمونی درگوشی به شوهرم گفتم غش کرد.
یکی هم اون سوتی خانومه که تو ماشین یه کار بد میکنه خیلی باحال بود
الهی همیشه دلتون شاد باشه و همیشه سوتی های خیلی باحال بدین :-)
 
Lilypie Third Birthday tickers
ماري
پست ها: 4,923
عضویت: 18/11/1387

1388/4/21   5:49 ب.ظ
 
بعد از چند وقت چقدر خندیدم خدا خیرتون بده تا صفحه10همه رو خوندمو خندیدم همیشه سالم وشاد باشید
 
ماري
پست ها: 4,923
عضویت: 18/11/1387

1388/4/22   2:00 ق.ظ
 
الان همه سوتی رو خوندم خیلی با حال بود....پسرم که کوچیک بود همیشه من میبردم حموم از 2سالگی با لباس حمومش میکردم نمیدونم 4ساله بود یا کمی بیشتر یک دفعه با باباش رفت حموم دیدم چند دقیقه از حموم رفتنشون نگذشته گریه میکنه میخواد بیاد بیرون بلاخره اومد بیرون بعد که ساکت شد پرسیدم چرا گریه کردی گفت از بابا میترسم گفتم چرا با حالت ترس گفت :آخه بابا از جلو پی پی میکنه حسابی هم خودشو خراب کرده!!!!!!!!!!!!!
 
فاطمه مامان اميررضا
پست ها: 5,176
عضویت: 4/1/1388

1388/4/22   5:44 ب.ظ
 
من کم کم شروع می کنم . تو دانشگاه یه همکلاس داشتم که اگه این اقا صبح کله سحر هم ادمو می دید می گفت سلام خسته نباشید و نصفه شبم می دید می گفت شلام خسته نباشید منم به این جمله اش دیگه انگار الرژی گرفته بودم . یه روز می خواستم برم کتابخونه . در کتابخونه جوری بود که به هر طرف می کشیدی باز می شد منم همیشه می ترسیدم که نکنه اکه به سمت جلو در رو هل بدم کسی پشت در باشه. اون روز م در رو طرف خودم داشتم می کشیدم که یهو یه در محکم خورد به بینیم . جوریی که احساس کردم بینیم له شده . خیلی دردم گرفت و عصبانی شدم و گفتم فقط ببینم کی شت دره . بعد چند لحظه دیدم بله همکلاسی محترم بودند که اینجوری کوبوندن به من. اونم طفلک از خجالت نمی دونست چی بگهعوض ببخشید گفت . سلام خسته نباشید بعدشم دویید و رفت
 
به روز رسانی خودکار نوشته ها:
صفحه 1 از 512345>>|

گزارش آگهی
تبلیغات متنی

خريد و فروش لوازم و اثاثيه اداري و منزل اجناس نو و دست دوم بخريد و بفروشيد

خدمات پوست،مو ،زيبايي، لوازم آرايشي و... قابل توجه خانم هايي که به دنبال زيبايي هستند


مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست. لطفاً پیش از استفاده از سایت صفحه "شرایط استفاده از سایت" را مطالعه فرمایید. استفاده از این سایت بدان معناست که شما قبلاً صفحه "شرایط استفاده از سایت" را مطالعه کرده و به مفاد آن واقفید.
درباره نی نی سایت | تماس با ما | شرایط استفاده از سایت | رعایت حریم شخصی کاربران | تبلیغات در نی نی سایت
info[at]ninisite[dot]com
نقل مطالب این سایت با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت بلامانع است.

page created in 4.246094 seconds