نی نی سایت > تبادل نظر > متفرقه > عمومي > خاطره مادر مایکل جکسون از روز مرگش

موضوع: خاطره مادر مایکل جکسون از روز مرگش + اظهار نظر

کاربران حاضر: 0 کاربر و 0 مهمان
amanda پست ها : 2856عضویت:1390/12/29
1392/6/12 - 8:20 صبح
در ظهر ۲۵ ژوئن ۲۰۰۹ مایکل پس از ایست قلبی به بیمارستان منتقل شده بود و کاترین در حال انجام تکالیف شاهدان یهوه بود، او از این خانه به آن خانه می‌رفت تا دین خود را تبلیغ کند. وقتی به خانه بازگشت متوجه شد که همسرش جو یک پیغام تلفنی برای او گذاشته و خواسته است که به بیمارستان برود. یکی از هوادارانی که بیرون خانه‌ی مایکل ایستاده بود، به جو زنگ زده و گفته بود فردی که تمام بدنش پوشانده شده بود بر روی برانکار از خانه بیرون برده شده بود.

وقتی کاترین تازه به بیمارستان رسیده بود، نمی‌دانست که پسرش مرده است. او در بیمارستان با همکاران مایکل از جمله فرانک دلیو، مدیر برنامه‌اش روبرو شد. مردی در راهروی بیمارستان در حال بالا و پایین رفتن بود. کاترین او را نمی‌شناخت زیرا این نخستین بار بود که او را می‌دید. او بعدها فهمید که آن شخص، دکتر موری، پزشک مخصوص پسرش بود. کاترین به اتاقی برده و از او خواسته شد تا منتظر بماند. پس از مدتی فرانک دلیو که حامل خبری شوم بود، به درون اتاق آمد.

آپلود عکس

کاترین در حالیکه اشک می‌ریخت و دستمالی را در دست‌اش می‌فشرد، گفت:

"من فکر کردم که مایکل فقط بیمار شده است. هیچکس نمی‌خواست به من بگوید. من نشستم و صبر کردم. فکر می‌کنم دور از چشم من در حال رایزنی بودند. فرانک دلیو داخل شد و گفت که مایکل یک واکنش بد نشان داده است. من پرسیدم حالش چطور است؟ هیچکس هیچ چیز نگفت. پرسیدم آیا نجات پیدا کرد؟ فرانک گفتم «نه»."

صدای کاترین شروع کرد به لرزیدن، او تمام مدت در جایگاه اشک می‌ریخت. وی ادامه داد: "من شروع کردم به جیغ کشیدن."

پس از آن کاترین را به اتاق دیگری بردند و در آنجا پرستاران به دیدن‌اش آمدند. او به شدت اشک می‌ریخت. کمی بعد فرزندان مایکل وارد شدند. آنها گریه می‌کردند، به ویژه پاریس که آرام شدنی نبود.

"او به آسمان نگاه می‌کرد و مرتب می‌گفت «بابایی، می‌خواهم با تو بیایم، نمی‌توانم بدون تو زندگی کنم.»"

بچه‌ها در سردخانه برای آخرین بار پدرشان را در آغوش گرفتند. کاترین نرفت زیرا نمی‌خواست مایکل را در آن حالت ببیند. پس از آن بدن مایکل با هلیکوپتر به پزشکی قانونی منتقل شد تا کالبدشکافی شود.

وقتی آنها می‌بایست بیمارستان را ترک می‌کردند، پاریس از مادربزرگ‌اش پرسید "مامان بزرگ، ما کجا می‌رویم؟" کاترین به او گفت: "شما با مامان بزرگ به خانه می‌روید."

پنیش: "آیا دلتنگ پسرتان هستید؟"
کاترین: "نمی‌توان بیان‌اش کرد."
پنیش پرسید که بچه‌ها چگونه با فوت پدرشان کنار آمده‌اند؟

"پسران خوب کنار آمده‌اند، البته نباید بگویم "خوب". نمی‌توان فهمید در ذهن‌شان چه می‌گذرد. اما پاریس سخت‌ترین روزها را داشته است. یکی از نوه‌های دختر به من گفت که پاریس به آنها می‌‌گفت که می‌خواهد به جایی برود که پدرش هست."

کاترین گفت که پاریس برای کنار آمدن با غم پدرش، مراقبت‌های پزشکی دریافت کرده و حتی در بیمارستان بستری شده بود. پاریس اوایل ماه با بریدن دست‌اش اقدام به خودکشی کرده بود.

"پیش از آنکه مایکل را دفن کنیم، پاریس ما را مجبور کرد که همرا با ترنت و برادران‌اش همگی در فروشگاه‌ها به دنبال گردنبندهای قلبی مخصوصی بگردیم. قلب‌ها نصف می‌شدند. وقتی آن را خرید، به سردخانه رفت و یک نیمه‌ی آن را به گردن پدرش انداخت و نیمه‌ی دیگر را برای خودش برداشت."

"پاریس پیراهن پیژامه‌‌ای مایکل را برداشت، نمی‌خواست هیچکس آن را بشوید، می‎خواست بوی پدرش را بدهد. آن را روی بالشت کشید و روی تخت‌اش گذاشت."

"من فکر می‌کردم او از همه شجاع‌تر باشد، زیرا عکس‌های زیادی از مایکل را در اتاق‌اش داشت. من به او گفتم که اتاق‌اش را تزئین می‌کنم و همه چیز را خریدم و اتاق را تزئین کردم و برخی از عکس‌هایم را در اتاق‌اش گذاشتم اما او گفت «من خودم عکس دارم». او در حدود پنج عکس بزرگ از مایکل داشت و گفت که می‌خواهد دو تای آنها بالای تخت و میز تحریرش باشد. او عکس‌ها را دور تا دور اتاق‌اش گذاشت. من با خود فکر می‌کردم که او چگونه می‌تواند، زیرا من نمی‌خواستم مایکل را ببینم، هرگاه تصویرش را می‌دیدم، بسیار غمگین می‌شدم."

آنها سپس از هیونهارست به کالاباساس نقل مکان کردند، اما پاریس شیوه‌اش را در خانه‌ی جدید ادامه داد.

"او کلاژی از عکس‌های مایکل را بر روی یک دیوار کار کرد، مانند اتاقی که در هیونهارست، مایکل برای من تزئین کرده بود. اتاق او پوشیده از تصاویر مایکل بود."
کاترین: "من و مایکل بسیار صمیمی بودیم. هیچ مادری نمی‌تواند پسری بهتر از مایکل داشته باشد."

مایکل برای مادرش شعر می‌گفت. یکی از شعرها چنین نام داشت: "مادر، فرشته‌ی نگهبانم"
آپلود عکس

پنیش: "شعرها چه احساسی به شما می‌داد؟"
کاترین: "مرا به یک دلیل به گریه می‌انداخت. احساس می‌کردم که بسیار دوست داشته می‌شوم."

پس از مرگ مایکل، برادرش جرمین یک دست نوشته از او خطاب به مادرشان یافت و آن را قاب کرد. کاترین گفت که وقتی آن شعر را خواند به گریه افتاد.

مایکل نوشته بود: "تمامی موفقیت‌هایم به این دلیل بود که می‌خواستم مادرم به من افتخار کند و لبخند رضایت بزند."
آپلود عکس

کاترین از نظر مالی به مایکل وابسته بود. مایکل به او پول نقد می‌داد، او هیچوقت چک نمی‌کشید. وی همچنین هدیه‌های بسیار به مادرش می‌داد، از جواهرات گرفته تا خانه.

"او مراقب من بود، هر نیاز و خواسته‌ام را برآورده می‌کرد. به من همه چیز می‌داد. تمام مدت به من هدیه می‌داد، ملزومات زندگی، اتومبیل، جواهر، خانه‌ی متحرک."

وقتی پنیش به موضوع فوت مایکل پرداخت، کاترین منقلب شد و به گریه افتاد. پنیش پرسید که تاثیر فقدان مایکل بر زندگی کاترین چه بوده است، او با گریه گفت که بهترین چیز زندگی‌اش را از دست داده است.

"هیچکس نمی‌تواند درک کند، تا وقتی که آن را تجربه کند. بدترین اتفاق این است که مادری فرزندش را از دست بدهد. من مادرم، پدرم و خواهرم را از دست دادم، اما وقتی مایکل را از دست دادم، همه چیز را از دست دادم. او مهربان‌ترین فرد و بسیار بسیار فروتن بود."
amanda پست ها : 2856عضویت:1390/12/29
1392/6/12 - 8:24 صبح
کاترین به مرور خاطرات ادامه داد. گفت چندباری مایکل تغییر قیافه داده بود تا حدی که او را نشناخت. یکبار آن در صحنه‌ی ضبط فیلم ارواح اتفاق افتاد. یک مرد سفیدپوست چاق در صحنه با او حال و احوال کرده بود.
آپلود عکس

وقتی مایکل هنوز با کاترین زندگی می‌کرد، همچنان در کلیسای شاهدان یهوه عضو بود و کاترین می‌گوید مدتی فعالیت می‌کرد. برخی از تعالیم این مذهب به افراد حکم می‌کند که در گسترش آن کوشا باشند. مایکل و کاترین به در خانه‌ها می‌رفتند تا آنها را به کلیسا دعوت کنند. مایکل البته تغییر چهره می‌داد و خود را به یک مرد چاق بدل می‌کرد. بار نخست کاترین پسر خویش را نشناخت تا اینکه مایکل گفت "مادر، من هستم." آنها سپس به کوبیدن در خانه‌ی همسایه‌ها پرداختند.

پنیش: "آیا پیش آمد که مردم در را بر صورت‌اش بکوبند؟"
کاترین: "بسیاری وقت‌ها. آنها هرگز نفهمیدند او که بود."
کاترین: "وقتی مایکل هجده ساله بود می‌خواست برای من یک خانه بخرد. اما در آن زمان قیمت خانه بالا رفته بود، پس تصمیم گرفت خانه را تعمیر کند. هیونهارستی که اکنون می‌بینید را او دوباره ساخته است. او اتاقی در طبقه‌ی بالا داشت که دوست نداشتی کسی وارد آن بشود."
آپلود عکس

مایکل سپس این اتاق مخصوص تمرین رقص‌اش را با عکس‌های خانواده به شکل کاغذ دیواری تزئین کرد و بعد به مادرش گفت "این سورپرایز برای توست." مایکل همچنین پلاکی را با شعری برای مادرش در آنجا نصب کرد که هنوز هم برقرار است.

کاترین: "او این اتاق را به من هدیه داد. حتی روی سقف هم عکس چسبانده شده است. همه چیز با عکس پوشانده شده است."
(مایکل از سیزده تا سی سالگی با والدین‌اش در هیونهارست زندگی کرد و سپس در سال ۱۹۸۸ به نورلند مهاجرت کرد. او در اوایل دهه هشتاد، هیونهارست را از پدرش خریداری نمود. جو به خاطر بدهی خانه را به فروش گذاشته بود. پس از خرید خانه، مایکل یک بازسازی جانانه‌ی دو ساله در خانه به انجام رساند. این بازسازی مقدمه‌ی ساخت نورلند بود. مایکل هیونهارست را در زادروز مادرش به او تقدیم کرد و وعده‌ی خرید خانه برای مادرش را محقق ساخت.
مینا.م پست ها : 757عضویت:1392/4/28
1392/6/12 - 8:27 صبح
سلام
مایلید از فروش موارد زیر کسب درآمد کنید؟
فایل های پایان نامه ، مقاله ، پروژه ، گزارش کارآموزی ، طرح کارآفرینی ،نرم افزار ،برنامه های قابل اجرا در کامپیوتر و موبایل ، طرح های گرافیکی، طرح های لایه باز فتوشاپی و انواع فایل های گرافیکی قابل ویرایش ، فروش سورس کد برنامه های اجرایی و اسکریپت های طراحی وب سایت و ...
به طور خلاصه قرار دادن هرگونه فایل قابل دانلود ،
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=534003
خداي مهربونم همه ي مريضا رو شفا بده
amanda پست ها : 2856عضویت:1390/12/29
1392/6/12 - 8:27 صبح
کاترین: "مایکل همیشه حساس و بامحبت بود. یک روز وقتی برادرش بیمار بود، مایکل دست‌اش را گرفته بود و گریه می‌کرد. مایکل اجازه نداد که شهرت او را تغییر بدهد. او متواضع‌ترین فرد بود."

پنیش از نخستین جرقه‌های استعداد موسیقی در مایکل پرسید.

کاترین: "او رقص کنان به دنیا آمد. وقتی بچه‌ها در اطراف من می‌رقصیدند، او در آغوش من بود و نمی‌توانست آرام بگیرد، با موسیقی می‌رقصید."

کاترین یک ماشین لباسشویی قدیمی داشت که موقع کار سر و صدا می‌کرد و مایکل با صدای آن می‌رقصید. هیئت منصفه‌ با شنیدن این خاطره‌ی کاترین به خنده افتاد.

"او می‌رقصید و شیشه‌ی شیرش را به دهان می‌گرفت. وقتی زبان باز کرد، همچنان می‌رقصید. او واقعا عاشق موسیقی بود، او عاشق رقصیدن بود."

آپلود عکس
وقتی مایکل پنج ساله بود، آهنگ �از تمام کوه‌ها بالا برو� از فیلم اشک‌ها و لبخندها (آوای موسیقی) را در مدرسه‌ی ابتدایی‌اش خواند. همه تحت تاثیر آواز او قرار گرفتند و ایستاده تشویق‌اش کردند. کاترین می‌گوید او و پدربزرگ مایکل (پدر جو) در بین جمعیت بودند.
"وقتی روی صحنه پا گذاشت من بسیار مضطرب بودم، زیرا او همیشه خجالتی بود. و او شروع کرد به خواندن آهنگ، آن را به شیوایی خواند. پدر جو آنجا نشسته بود و مانند یک بچه اشک می‌ریخت، من هم داشتم گریه می‌کردم. مایکل به اطراف نگاه کرد، همه او را به خاطر اجرایش ایستاده تشویق کردند، اصلا مضطرب نبود، من شوکه شده بودم. او روی صحنه راحت‌تر به نظر می‌رسید."

پس از آن مایکل به زودی به عنوان عضوی از گروه برادران‌اش پذیرفته شد و به عنوان تک‌خوان، جای برادر بزرگترش جرمین را گرفت. بچه‌ها در خانه تمرین می‌کردند. مبلمان خانه را به کناره‌های دیوار هل می‌دادند و در میانه‌ی اتاق به رقص می‌پرداختند. مایکل پنج ساله و برادران‌اش به شرکت در مسابقات ادامه می‌دادند. کاترین می‌گوید مایکل در تمامی مسابقات برنده می‌شد به استثنای تنها یک مرتبه. آنها یک بار مسابقه را به پسری که در همسایه‌شان زندگی می‌کرد، باختند. کاترین به خنده می‌گوید:

"فکر می‌کنم مردم از اینکه همیشه جکسون‌ها برنده می‌شدند، خسته شده بودند."

گلبرگ88 پست ها : 5024عضویت:1391/11/18
1392/6/12 - 8:41 صبح
غوره پست ها : 784عضویت:1391/5/18
1392/6/12 - 8:45 صبح
من همیشه از مایکل جکسون خوشم میومد.خواننده مورد علاقه من بود.
عليرضا,انگور ياقوتي مامان(غوره سابق) 25شهريور ماه 92 همزمان با تولد امام رضا به زندگي يکنواخت من پا گذاشت و با دست و پاهاي کوچکش تحرک و عشق دوباره به زندگي من آورد.
اميليآنلاین پست ها : 1081عضویت:1390/2/3
1392/6/12 - 8:48 صبح


مرسی خیلی عالی بود
من حس میکنم حالا که مرده جای خالیش تو دنیای هنر واقعا حس
میشه دوسش داشتم
1mehrsa پست ها : 9634عضویت:1392/3/25
1392/6/12 - 8:49 صبح
http://www.ninisite.com/clubs/detail.asp?clubID=21411
دانستنيهاي عطر و ادکلن + فروش http://www.ninisite.com/clubs/detail.asp?clubID=21411
پاني پست ها : 1381عضویت:1388/11/16
1392/6/12 - 8:54 صبح
صورتي پست ها : 9809عضویت:1390/1/20
1392/6/12 - 11:26 صبح
ممنون خیلی جالب بود
اظهار نظر

پر کردن فیلدها یی که با علامت * مشخص شده اند الزامی است.
*متن: