من 24 سالم است سال 81 وارد دانشگاه شدم كلي ذوق ميكردم كه تونستم شاخ قول كنكور بشكنم ترم اول به ذوق درس و دانشگاه ميرفتم و ميومدم اما در ترم دوم سر كلاس روان شناسي يك پسر كرمانشاهي نظر منو جلب كرد اون بر خلاف من كه بسيار شيطون بودم آروم و بي صدا بود شايدم براي همين نظرم جلب كرده بود اولش زياد جدي نگرفتم تا قبل از عيد يك روز باز سر كلاس روان شناسي سر اين موضوع كه اون وسايل منو يك صندلي جابه جا كرده بود تا پيش دوستاش بشينه من با اون بر خورد كردم و در حالي كه من سر اون جيغ ميكشيدم اون خيلي آروم و بدون كلامي حرف وسايل من جاي اول گذاشت و در اخر بهم گفت (معذرت ميخوام) و اين باعث شد كه احساس كنم از اون خوشم مياد يك جوري با وقار بود البته هنوزم هست يه جوري ته دلم لرزيد يه حسي كه نميشه بيان كرد خلاصه روزها پشت هم ميگذشتن ومن ديگه به شوق درس دانشگاه نميرفتم ... كم كم احساس كردم اونم از من خوشش مياد تا اين كه عيد امد و رفت و 25 فروردين 82 در حياط دانشگاه اون از من خواستگاري كرد ومن بدون درنگ قبول كردم ولي اين شروع ماجرا بود چون پدرم به دليل تفاوت فرهنگي ونداشتن شناخت از اونها مخالف بود اما بعد از دو سال با اصرار خانواده آنها و پا فشاري من ، من و محمود در شهريور84 عقد و اول آذر 85 عروسي كرديم ومنتظر ني نيمون هستيم تا ارديبهشت بياد
من هم 27 سالمه و سال 78 وارد دانشگاه شدم و همون سال با شوشو آشنا شدم
و اما شروع آشنايي:
يك روز پاييز كه با يكي از دوستان دبيرستانيم با من اومده بود دانشگاه داشتيم مي رفتيم خونه كه تو راه به يكي از
آشناهاشون برخورديم و اون آقا پسره خيلي شيطون اما در عين حال محجوب بود . بعد از خداحافظي دوستم كلي
با من در مورد اون حرف زد ولي من اصلا گوش نمي دادم چون اصلا به اين موضوعات فكر نمي كردم .......
تا اينكه چند روز بعدش تو مسير خونه دوباره اون آقا پسر شيطونه رو ديدم و اومد جلو و سلام كرد و به من گفت منو
اتفاقي ديده اما بعدها به من گفت اون ديدار كاملا حساب شده بوده.....................
خلاصه اين ديدارها تقريبا ادامه داشت و هر بار اتفاقي.............
تا اينكه دوستم به من خبر داد كه همون آقا پسره از من خوشش مي ياد البته من هم خوشم اومده بود .اما من به
دوستم گفتم كه اگه قصد ازدواج داره بايد با خانواده صحبت كنه . وقتي اومدن خواستگاري من گفتم بايد درسم تموم
بشه و الان قصد ازدواج ندارم. وايييييييييييييييييييييي اون هم انگار بهش برق وصل كرده باشن جا خورد فكز نمي كرد من اينطوري جوابشو بدم .... ولي اون هم گفت باشه و صبر مي كنم
4 سال صبر كرد و بعد از اينكه درسم تموم شد دوباره اومد خواستگاري و من هم جواب++++++++++ دادم.
نتيجه: از اينگه همون موقعه جواب + ندادم خيلي پشيمونم آخه شوشو خيلي مهربونه و صبوررررررررررررررررررر
و فكر مي كنم كاملا اشتباه كردم اما از اينكه با همچين شخصي ازدواج كردم به خودم مي بالم
انشالله هميشه سالم و تندرست باشه و عشقمون از هر روزش پايدارتررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
ان شاالله هميشه زندگيتون همراه با عشق باشه. منو شو شو م تو نت با هم آشنا شديم و به طور اتفاقي و غير منتظره تو شيراز همديگر رو ديديم من خونه خالم بودم و اونم خونه خالش آخه تعتيلات آخره شهريور ود شهريور 82 و خاله هامون با هم دوست بودن اما ما اين موضوع رو نمي دونستيم نمي دونيد چه دوراني بود بعد از 6 ماه رفت و امداي خانوادگي و آشنايي بيشتر با هم ازدواج كرديم و هميشه بابت اين آشنايي تو نت و اين اتفاق خدا رو شكر مي كنم زندگي خيلي خوبي داريم و يك پسره 11 متهه هم داريم خدا خيرتون بده بعده مدتها منو ياده قديم ها انداختين
نسيم جون مامان رامان من يه سوالي از سر فضولي مدتهاست كه برام پيش اومده مامانت كجا زندگي مي كنه كه 24 ساعت با شما فاصله داره ؟؟؟؟ پس تو خودت زاهداني نيستي ؟؟؟ (مي دوني كه ميشه جواب فضولها رو نداد) رامان رو ببوس.
چه تاپيكخ جالب و با حالي البته اگه بياين همه بنويسن من و شوشو از طريق چت با هم اشنا شديم خيليييييييييييييييي باحال بود اوايل همش مسخره بازي و خنده و شوخي بود بعد تلفن و قرار و اين حرفا روز اول قرار هم دعوامون شد خلاصه دنيايي بود يه روز كه حال داشتم همش واستون تعريف مي كنم
سلام راستش ما با همسرم يه فاميلي دور داريم. من سال سوم دانشگاه بودم كه اين آقا مريضي سختي گرفت. همه دست به دعا بودن!! من يه شب خواب ديدم كه يه آقاي سبز پوشي اومد يه چيزي رو گذاشت توي دست مادر اين آقاهه . من و يه نفر ديگه داشتيم اين صحنه رو مي ديديم كه مامان اون آقاهه اونو داد به كناري من. يه كم نگاهش كرد و بعد از دست اون در آوردش و گذاشتش توي دست من. من بيدار شدم. مي دونستم كه اون آقاهه خوب مي شه. بعد از دو سال اون آقاهه اومدن به خواستگاري من. تمام خانواده ناراضي بودن و همه بدون استثنا (حتي خود من) گفتيم نه!! سال بعد شد دقيقاً توي تابستون. همون رواي پارسال. دوباره مامانشو فرستاد. جالبه كه همون كسايي كه پارسال مخالف بودن امسال صددرصد موافق شده بودن. با اينكه من خواستگاراي بهتري هم اون روزا داشتم. اما انگار زبونم بسته شده بود. شايدم به خاطر خوابم بود كه من بله رو دادم و ..... دعا كنيد ما هم به آرزومون برسيم.
مهتاب جون من ساكن گرگان بودم كه با شوشوم آشنا شدم شوهرم هم اصالتا يزدي هستن اما ساكن زاهدان و منم 4 سال اينجا ساكنم مامانم گرگان و با ماشين 19 20 ساعت راه با اتوبوس كه 24 ساعت هواپيما هم مستقيم نداره بايست برم تهران بعد با اوتوبوس تا گرگان خلاصه سخت و حسابي بهكسايي كه ماماناشون پيششونن حسوديم ميشه البته مادر شوهرم هست اما اونم شاغل اما بيچاره خونه باشه رامان رو نگه مي داره اما مامان خوده ادم يك چيزه ديگست مگه نه؟
سلام بچه ها به نظر من تاپيك جالبيه . همه پست ها رو خوندم و برام جالب بود كه نحوه آشنائي بچه هابا همسرانشون با هم فرق مي كرد خودمونيما روشهاي زيادي براي تور زدن وجود دارهاااااااااااااا .من و شوشو هم آشنائيمون اتفاقي بود يعني تو مسافرت تابستون 81 به همراه دوستامون رفته بوديم مسافرت كلي دختر هم بوديم شوشو هم به همراه فاميلاشون اومده بود .شوشو به همراه پسر خالش ما هم كه 6 تا دختر بوديم . در حال پياده روي بوديم كه اونارو ديديم سر صحبت باز شد البته در وهله اول يكي از دوستام با پسر خاله شوشو مشغول معارفه بودن كه پاي ما هم باز شد .البته لازمه بگم كه اونا از تهران اومده بودن ما هم شمال از . راستشو بخواي تو نگاه اول اينقد ازش خوشم اومده بود كه حد نداشت ولي به روي مبارك نياوردم ولي ايشون ما رو پسنديدن يعني تورش زدم .بعدش هم كه 5-6 ماه از دوستي مون گذشت اون هم در حد تلفن و گه گاهي حضوري اون هم با اجازه بزرگترا خونوادشون قدم رنجه كردن و اومدن مارو ديدن و خدا رو شكر همه چيز به خير و خوبي تمام شد البته با تمام مسائل جانبي كه همه دارن و عقد ما رو تو آسمونا بستن .الان هم كه حدود 3سال و اندي زير يه سقف زندگي مي كنيم . همسرمو بهترين هديه خدا مي دونم و ترسم از بچه دار شدن اينه كه نكنه بينمون فاصله بيافته چون همسرمو با هيچ چيزي تو دنيا عوضش نمي كنم .
من سال 79 رفتم دانشگاه. روانشناسي خوندم امتخانهاي ترم اول رو كه ميدادم با پسري كه ورودي 77 بود شدييدا دعوا شد. سر اينكه يه كتاب رو از كتابخونه امانت گرفته بود و نمياورد پس بده و من شديدا احتياج داشتم بهش.خب فصل امتحانها بود ديگه
منم اخلاقم تنده..........چند تا حرف نامربوط زدم بهش و در رو كوبيدم رو دماغش و رفتم بيرون...........
از اون روز به بعد مدام ميومد مينشست تو كتابخونه و با چشماي سبزش منو ديد ميزد.........اخه فصل امتحانها بود و منم تو كتابخونه خر خواني ميكردم!!!!!
منم ازش بدم مياد.ميخوام سر به تنش نباشه......هي اون ميومد جلوم مينشست هي من با غيظ بلند ميشدم ميرفتم جاي ديگه گذشت تا عيد شد و تعطيلات و سال نو.........ديدم به به چه تيپي عوض كرده.........مد جديدي برا خودش برداشته
بازم محلش نميذاشتم تا تعطيلات شد و تابستون اصلا دانشگاه نرفتم و شد سال دوم من
ترم كه شروع شد يه روز اود صدام كرد و كلي چرت و پرت گفت مثل اينكه چقد هوا وبه و فلان استاد چقد بده و فلان ورقه رو بخواين من دارم و از اينا سه ماه تموم منو تو سالن ميگرفت و چرند ميگفت.مثلا قورباغه اي كه از آزمايشگاه زيست شناسي ها در رفته بوده و ورفته بوده تو كلاس رشته الهايت و فكر كنين بچه هاي رشته الهايت چطور با روبنده هاشون تو سالن فرار ميكردن!!! از اين حرفها...........اخرش ذله شدم يه روز بهش گفتم آقاي فلاني ميدونين چقد وقت منو با اين حرفها ميگيرين؟؟
رفت و يك هفته دانشگاه نيومد.....من هم اصلا به روم نميارم كه چشمم د نبالشه.....عادت كردم به مزخرف گفتناش
بعد از يك هفته اومد و بهم گفت باهاش دوست ميشم يا نه؟ منم گفتم بررسي ميكنم!!!!!!! و بررسي كردم !!!! و قبول كردم!!!!!
تا بهمن سال 82 كه عقد كرديم كلي با هم خوش گذرونديم........كلي..........
يادش بخير
بيشتر از زمان نامزدي بهمون خوش گذشت
اونقده عاشق هم بوديم كه وقتي عقد كرديم من هيچي نخواستم............نه عروسي گرفتم نه خريد كردم نه هيچي ديگه
حتما ميام از سوتي هاي نامزديمون مينويسم كه خيلييييييييييييي زياده و جريان ماه عسلم كه ديگه نور علي نوره
صفحه 1 از 108 برو به صفحه:
تبلیغات متنی
بزرگترين مركز استعداديابي كودكان در ايران موسسه راه آيندگان نخبگان با بيش از 20 دفتر كشوري دفتر مركزي:4-88918772-021 وب سايت: www.testIQ.ir http://www.testIQ.irنيازمنديها تبليغات رايگان درنيازكالامرجع نيازمنديهاي آنلاين ثبت آگهي رايگان در بازارچه دست دوم 20هزار تومان هديه عضويت جهت درج آگهي ويژه! http://www.niazkala.comرفتار و روانشناسي كودك مهد كودك ومدرسه زبان كودك اميدفردا رفتار و روانشناسي كودك مديريت :دكتر رضابخش88363434 http://WWW.OMIDFARDA.COMتبلیغات در نی نی سایت