تبلیغات در نی نی سایت
صفحه اصلی | درباره نی نی سایت | تماس با ما   سه شنبه، 20 بهمن 1388
 
نام کاربری:
کلمه عبور:
بخاطر بسپار
» ثبت نام پسوردم را فراموش کرده ام
پیش از بارداری بارداری و زایمان شیرخوار (0 تا 12 ماه) نوپا (12 تا 24 ماه) خردسال (2 تا 4 سال) پیش دبستانی (5 تا 8 سال)  

تبادل نظر

خاطره ازدواج چطوري باهمسرتون اشناشديد؟

برای اظهار نظر باید وارد سیستم شوید | جستجو

صفحه 1 از 108      برو به صفحه:

mahtab
پست ها: 7,162 | عضویت: 5/6/1386
1387/1/24   4:26 ب.ظ
   
سلام به همه ماماناي خوب ونازنين وخانوماي محترمي كه هنوزمامان نشدندميگم فكرنميكنيدديگه خيلي زيادماداريم به ني ني فكرميكنيم بسه ديگه بابابياييديه خورده هم برگرديم به زندگي دونفره به نظرم خيلي قشنگه اگه بياييم وبراي هم تعريف كنيم كه چطورباهمسرمون اشناشديم يااگه خاطره قشنگي تودوران نامزدي داريم تعريف كنيم فكركنم خالي ازلطف نباشه يه ذره هم فكرمون ازپيش ني ني هاي شيطون ميادبيرون موافقيد؟
شادباشيد


مريم
پست ها: 18,476 | عضویت: 22/4/1386
1387/1/24   5:58 ب.ظ
   
خيلي جالبه

خوب مهتاب حون اول خودت شروع شددددددددددددد ما هم پشت سرت مي يايممممممممممممممم


آرام / *آسيه*
پست ها: 1,134 | عضویت: 23/9/1386
1387/1/24   6:40 ب.ظ
   
سلام مهتاب جون

منم باهات موافقم فكر جالبيه

من 24 سالم است سال 81 وارد دانشگاه شدم كلي ذوق ميكردم كه تونستم شاخ قول كنكور بشكنم ترم اول به ذوق درس و دانشگاه ميرفتم و ميومدم اما در ترم دوم سر كلاس روان شناسي يك پسر كرمانشاهي نظر منو جلب كرد اون بر خلاف من كه بسيار شيطون بودم آروم و بي صدا بود شايدم براي همين نظرم جلب كرده بود اولش زياد جدي نگرفتم تا قبل از عيد يك روز باز سر كلاس روان شناسي سر اين موضوع كه اون وسايل منو يك صندلي جابه جا كرده بود تا پيش دوستاش بشينه من با اون بر خورد كردم و در حالي كه من سر اون جيغ ميكشيدم اون خيلي آروم و بدون كلامي حرف وسايل من جاي اول گذاشت و در اخر بهم گفت (معذرت ميخوام) و اين باعث شد كه احساس كنم از اون خوشم مياد يك جوري با وقار بود البته هنوزم هست يه جوري ته دلم لرزيد يه حسي كه نميشه بيان كرد خلاصه روزها پشت هم ميگذشتن ومن ديگه به شوق درس دانشگاه نميرفتم ... كم كم احساس كردم اونم از من خوشش مياد تا اين كه عيد امد و رفت و 25 فروردين 82 در حياط دانشگاه اون از من خواستگاري كرد ومن بدون درنگ قبول كردم ولي اين شروع ماجرا بود چون پدرم به دليل تفاوت فرهنگي ونداشتن شناخت از اونها مخالف بود اما بعد از دو سال با اصرار خانواده آنها و پا فشاري من ، من و محمود در شهريور84 عقد و اول آذر 85 عروسي كرديم ومنتظر ني نيمون هستيم تا ارديبهشت بياد


مريم
پست ها: 18,476 | عضویت: 22/4/1386
1387/1/24   8:17 ب.ظ
   
سلام

من هم 27 سالمه و سال 78 وارد دانشگاه شدم و همون سال با شوشو آشنا شدم

و اما شروع آشنايي:

يك روز پاييز كه با يكي از دوستان دبيرستانيم با من اومده بود دانشگاه داشتيم مي رفتيم خونه كه تو راه به يكي از

آشناهاشون برخورديم و اون آقا پسره خيلي شيطون اما در عين حال محجوب بود . بعد از خداحافظي دوستم كلي

با من در مورد اون حرف زد ولي من اصلا گوش نمي دادم چون اصلا به اين موضوعات فكر نمي كردم .......

تا اينكه چند روز بعدش تو مسير خونه دوباره اون آقا پسر شيطونه رو ديدم و اومد جلو و سلام كرد و به من گفت منو

اتفاقي ديده اما بعدها به من گفت اون ديدار كاملا حساب شده بوده.....................

خلاصه اين ديدارها تقريبا ادامه داشت و هر بار اتفاقي.............

تا اينكه دوستم به من خبر داد كه همون آقا پسره از من خوشش مي ياد البته من هم خوشم اومده بود .اما من به

دوستم گفتم كه اگه قصد ازدواج داره بايد با خانواده صحبت كنه . وقتي اومدن خواستگاري من گفتم بايد درسم تموم

بشه و الان قصد ازدواج ندارم. وايييييييييييييييييييييي اون هم انگار بهش برق وصل كرده باشن جا خورد فكز نمي كرد من اينطوري جوابشو بدم .... ولي اون هم گفت باشه و صبر مي كنم

4 سال صبر كرد و بعد از اينكه درسم تموم شد دوباره اومد خواستگاري و من هم جواب++++++++++ دادم.

نتيجه: از اينگه همون موقعه جواب + ندادم خيلي پشيمونم آخه شوشو خيلي مهربونه و صبوررررررررررررررررررر

و فكر مي كنم كاملا اشتباه كردم اما از اينكه با همچين شخصي ازدواج كردم به خودم مي بالم

انشالله هميشه سالم و تندرست باشه و عشقمون از هر روزش پايدارتررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر



nasim
پست ها: 858 | عضویت: 30/11/1386
1387/1/25   12:20 ق.ظ
   
ان شاالله هميشه زندگيتون همراه با عشق باشه. منو شو شو م تو نت با هم آشنا شديم و به طور اتفاقي و غير منتظره تو شيراز همديگر رو ديديم من خونه خالم بودم و اونم خونه خالش آخه تعتيلات آخره شهريور ود شهريور 82 و خاله هامون با هم دوست بودن اما ما اين موضوع رو نمي دونستيم نمي دونيد چه دوراني بود بعد از 6 ماه رفت و امداي خانوادگي و آشنايي بيشتر با هم ازدواج كرديم و هميشه بابت اين آشنايي تو نت و اين اتفاق خدا رو شكر مي كنم زندگي خيلي خوبي داريم و يك پسره 11 متهه هم داريم خدا خيرتون بده بعده مدتها منو ياده قديم ها انداختين


*مهتاب*مامي پارميس*
پست ها: 2,248 | عضویت: 21/1/1386
1387/1/25   9:21 ق.ظ
   
نسيم جون مامان رامان من يه سوالي از سر فضولي مدتهاست كه برام پيش اومده مامانت كجا زندگي مي كنه كه 24 ساعت با شما فاصله داره ؟؟؟؟ پس تو خودت زاهداني نيستي ؟؟؟ (مي دوني كه ميشه جواب فضولها رو نداد) رامان رو ببوس.


مهشيد2
پست ها: 929 | عضویت: 10/4/1386
1387/1/25   12:05 ب.ظ
   
چه تاپيكخ جالب و با حالي البته اگه بياين همه بنويسن من و شوشو از طريق چت با هم اشنا شديم خيليييييييييييييييي باحال بود اوايل همش مسخره بازي و خنده و شوخي بود بعد تلفن و قرار و اين حرفا روز اول قرار هم دعوامون شد خلاصه دنيايي بود يه روز كه حال داشتم همش واستون تعريف مي كنم


سولماز-مامان پارسا
پست ها: 7,432 | عضویت: 16/10/1386
1387/1/25   12:08 ب.ظ
   
خيلي جالبه اينجا
دستت درد نكنه مهتاب جون
سر فرصت ميام منم مينويسم


mahtab
پست ها: 7,162 | عضویت: 5/6/1386
1387/1/25   2:41 ب.ظ
   
سلام بچه هاسولمازجون مريم نسيم مهشيدارام
بچه ازاستقبالتون ممنون راستش من ديديم اي باباهمه زندگي كه ني ني نيست ديگه ماكم كم داريم اززندگي دونفره دورميشيم گفتم باياداوري روزاي قشنگ گذشته يه لبخندكوچولورولباتون بنشينه
خوب خودم هم بگم كه من سال 83يه روزكه بادوست خواهرم قرارداشتم كه كتاب حسابداري براش ببرم رفتم ديدم كه اون هم بايه پسرخيلي شوخ وشيطون ايستاده كه گفت اين اقايعني حميددوست نامزدمنه وقراره كه نامزدم هم بياداينجاباهم بريم بگرديم خلاصه حميددستشواوردجلوكه بامن دست بده منم كلي ناراحت شدم ودست اقاتوهواموندوبراي اينكه بخنديم بااون يكي دست خودش دست دادوگفت به به احوال شماچه خبرا!!!!!!!!
مبينيدچه شيطون بوداون موقع هيچ خوشم نيومدوكلي قيافه گرفتم امابعدافهميدم كه اين قرارباصحبت قبلي باخواهرمن بوده خلاصه حميدبهم زنگ زدوقرارشدهمديگه روببينيم نميدونم چراروزاول اصلاازش خوشم نيومدامابه محض اينكه دفعه دوم ديدمش ارزوكردم كه اي كاش اون همسرمن بشه به هرحال چندماه بعداومدخواستگاري والان يه پسر 3ماهه به نام اميرمهدي داريم خداروشكرزندگي خوبي داريم ازنظرمالي بالانيستيم اماهمديگه روخيلي دوست داريم


mahtab
پست ها: 7,162 | عضویت: 5/6/1386
1387/1/25   2:48 ب.ظ
   
بچه هاخوش باشيدخيلي ممنون كه مينويسيدبياين شادباشيم ازسوتي هاي دوران نامزدي بنويسيدازخاطرات قشنگ ياداوري روزاي خوب باعث ميشه كه روحيه مون خوب بشه وباهمسرمون هم رفتارخوب تري داشته باشيم
هووووووورراااااااابه دوستان ماهم


mahtab
پست ها: 7,162 | عضویت: 5/6/1386
1387/1/25   3:22 ب.ظ
   
مهشيدجون چراروزاول دعواتون شد؟تعريف كن


پازل ني ني كوچولو 4 پازل ني ني كوچولو 4
دسته بندی: اسباب بازي و سرگرمي
مرتبط با: خردسال(2 تا 4 سال)
قیمت: 1500 تومان
خرید اینترنتی
  سگ پاكوتاه Zany Zoo سگ پاكوتاه Zany Zoo
دسته بندی: اسباب بازي و سرگرمي
مرتبط با: شیرخوار(0 تا 12 ماه)
قیمت: 12500 تومان
خرید اینترنتی

mahtab
پست ها: 7,162 | عضویت: 5/6/1386
1387/1/25   3:26 ب.ظ
   
داريس جان خيلي جالب بوداينكه ميگن قسمت يعتي اين ها
سولماززودباش بيابنويس ديگه دلمون رفت


ميترا
پست ها: 141 | عضویت: 19/2/1386
1387/1/25   3:27 ب.ظ
   
سلام
راستش ما با همسرم يه فاميلي دور داريم. من سال سوم دانشگاه بودم كه اين آقا مريضي سختي گرفت. همه دست به دعا بودن!! من يه شب خواب ديدم كه يه آقاي سبز پوشي اومد يه چيزي رو گذاشت توي دست مادر اين آقاهه . من و يه نفر ديگه داشتيم اين صحنه رو مي ديديم كه مامان اون آقاهه اونو داد به كناري من. يه كم نگاهش كرد و بعد از دست اون در آوردش و گذاشتش توي دست من. من بيدار شدم. مي دونستم كه اون آقاهه خوب مي شه.
بعد از دو سال اون آقاهه اومدن به خواستگاري من. تمام خانواده ناراضي بودن و همه بدون استثنا (حتي خود من) گفتيم نه!! سال بعد شد دقيقاً توي تابستون. همون رواي پارسال. دوباره مامانشو فرستاد. جالبه كه همون كسايي كه پارسال مخالف بودن امسال صددرصد موافق شده بودن. با اينكه من خواستگاراي بهتري هم اون روزا داشتم. اما انگار زبونم بسته شده بود. شايدم به خاطر خوابم بود كه من بله رو دادم و .....
دعا كنيد ما هم به آرزومون برسيم.


mahtab
پست ها: 7,162 | عضویت: 5/6/1386
1387/1/25   3:35 ب.ظ
   
بچه هامن يه جريان ازيه خواستگاري بگم بخنديداگه شماهاهم ازخواستگاري هاتون چيزاي جالب داريدبنويسيدبزارين اين تاپيكي بشه كه هروقت خسته ايم يه حالي بهمون بده
من پدرم 12سال پيش فوت كردمادرم هم سنش 40بودالبته خيلي كمترنشون ميده من هم اون موقع 18سالم بودخلاصه يه روزمعلم برادرم يه خواستگاراوردخونمون البته بدون اينكه قبلش گفته باشه بعدكه بايه اقاي حدودا40ساله اومدخونمون مامانم هم كلي پذيرايي كردفكركردكه يكي ديگه ازمعلمهاي برادرمه اخه خصوصي بهش درس ميدادامابعدتوصحبتهاش اقاهه گفت كه اين اقابراي خواستگاري اومدمامانم انقدرازسن وسال اقاهه كه مثلامنوكانديدكرده بودجاخوردكه يدفعه بي اختيارگفت ببخشيدبراي كدومامون ؟
من وخواهرم كه تواتاق مرده بوديم ازخنده بيچاره مامان كلي قرمزشدهم ازعصبانيت هم ازخجالت اقاهه هم گفت ببخشيدبراي دخترخانومتون ابرومون رفت فكركنيدچي پيش خودشون فكركردندگفتندچه مامان شوهريه !!!!!!!!!


mahtab
پست ها: 7,162 | عضویت: 5/6/1386
1387/1/25   3:36 ب.ظ
   
ميتراجون انشااله كه به ارزوتون ميرسيدوشادميشين به همون اقايي كه توخواب ديدي توسل كن


nasim
پست ها: 858 | عضویت: 30/11/1386
1387/1/25   4:10 ب.ظ
   
مهتاب جون من ساكن گرگان بودم كه با شوشوم آشنا شدم شوهرم هم اصالتا يزدي هستن اما ساكن زاهدان و منم 4 سال اينجا ساكنم مامانم گرگان و با ماشين 19 20 ساعت راه با اتوبوس كه 24 ساعت هواپيما هم مستقيم نداره بايست برم تهران بعد با اوتوبوس تا گرگان خلاصه سخت و حسابي بهكسايي كه ماماناشون پيششونن حسوديم ميشه البته مادر شوهرم هست اما اونم شاغل اما بيچاره خونه باشه رامان رو نگه مي داره اما مامان خوده ادم يك چيزه ديگست مگه نه؟


mahtab
پست ها: 7,162 | عضویت: 5/6/1386
1387/1/25   4:21 ب.ظ
   
اره نيسم جان مامان خودادم يه چيزديگه اس حق داري
امايادت باشه كه توخودت الان يه ماماني وبدون كه ني ني بيش ازهمه به مامان سرحال وخوشحال احتياج داره پس ناراحت مامانت نباش وسعي كن دوريهاي مادرت روبه نزديكي به فرزندت ببخشي خدابرات نگه ش داره هرطوري به زندگي نگاه كني همون ميشه خوشحال باش همين كه بدوني مامانت سالم وسلامته برات كافيه براش دعاكن كه خداحفظش كنه وعمرطولاني وباعزت بهش بده وقتي اوناخوش باشندتوهم خوشي پس براشون دعاي خيركن كه به خودت برميگرده انشااله كه بتوني بيشتر ببينيش هميشه بيادداشته باش كه بعضي هاحسرت ميخورندكه اي كاش مادرداشتندحتي اگه توي كشورديگه بودپس قدرشرايط خوبت وبدون ودركنارشوهرت وكوچولويه مادرنمونه ويه همسربي همتاباش شادباشيد


سمي
پست ها: 5,426 | عضویت: 7/11/1386
1387/1/25   5:46 ب.ظ
   
سلام بچه ها
به نظر من تاپيك جالبيه . همه پست ها رو خوندم و برام جالب بود كه نحوه آشنائي بچه هابا همسرانشون با هم فرق مي كرد خودمونيما روشهاي زيادي براي تور زدن وجود دارهاااااااااااااا .من و شوشو هم آشنائيمون اتفاقي بود يعني تو مسافرت تابستون 81 به همراه دوستامون رفته بوديم مسافرت كلي دختر هم بوديم شوشو هم به همراه فاميلاشون اومده بود .شوشو به همراه پسر خالش ما هم كه 6 تا دختر بوديم . در حال پياده روي بوديم كه اونارو ديديم سر صحبت باز شد البته در وهله اول يكي از دوستام با پسر خاله شوشو مشغول معارفه بودن كه پاي ما هم باز شد .البته لازمه بگم كه اونا از تهران اومده بودن ما هم شمال از . راستشو بخواي تو نگاه اول اينقد ازش خوشم اومده بود كه حد نداشت ولي به روي مبارك نياوردم ولي ايشون ما رو پسنديدن يعني تورش زدم .بعدش هم كه 5-6 ماه از دوستي مون گذشت اون هم در حد تلفن و گه گاهي حضوري اون هم با اجازه بزرگترا خونوادشون قدم رنجه كردن و اومدن مارو ديدن و خدا رو شكر همه چيز به خير و خوبي تمام شد البته با تمام مسائل جانبي كه همه دارن و عقد ما رو تو آسمونا بستن .الان هم كه حدود 3سال و اندي زير يه سقف زندگي مي كنيم . همسرمو بهترين هديه خدا مي دونم و ترسم از بچه دار شدن اينه كه نكنه بينمون فاصله بيافته چون همسرمو با هيچ چيزي تو دنيا عوضش نمي كنم .


*مهتاب*مامي پارميس*
پست ها: 2,248 | عضویت: 21/1/1386
1387/1/25   8:51 ب.ظ
   
نسيم جون صد البته كه مامان خود ادم يه چيز ديگه ست . معلومه كه خيلي عاشقي . منم مامانم پيشم نيست و هميشه نسبت به اونايي كه پيش مامانشون هستن حسوديم ميشه . بازم فضولي خونواده ت مخالفت نكردن ؟؟ آخه گرگان كجا زاهدان كجا ؟


سولماز-مامان پارسا
پست ها: 7,432 | عضویت: 16/10/1386
1387/1/25   11:24 ب.ظ
   
من سال 79 رفتم دانشگاه. روانشناسي خوندم
امتخانهاي ترم اول رو كه ميدادم با پسري كه ورودي 77 بود شدييدا دعوا شد. سر اينكه يه كتاب رو از كتابخونه امانت گرفته بود و نمياورد پس بده و من شديدا احتياج داشتم بهش.خب فصل امتحانها بود ديگه

منم اخلاقم تنده..........چند تا حرف نامربوط زدم بهش و در رو كوبيدم رو دماغش و رفتم بيرون...........

از اون روز به بعد مدام ميومد مينشست تو كتابخونه و با چشماي سبزش منو ديد ميزد.........اخه فصل امتحانها بود و منم تو كتابخونه خر خواني ميكردم!!!!!

منم ازش بدم مياد.ميخوام سر به تنش نباشه......هي اون ميومد جلوم مينشست هي من با غيظ بلند ميشدم ميرفتم جاي ديگه
گذشت تا عيد شد و تعطيلات و سال نو.........ديدم به به چه تيپي عوض كرده.........مد جديدي برا خودش برداشته

بازم محلش نميذاشتم تا تعطيلات شد و تابستون اصلا دانشگاه نرفتم و شد سال دوم من

ترم كه شروع شد يه روز اود صدام كرد و كلي چرت و پرت گفت مثل اينكه چقد هوا وبه و فلان استاد چقد بده و فلان ورقه رو بخواين من دارم و از اينا
سه ماه تموم منو تو سالن ميگرفت و چرند ميگفت.مثلا قورباغه اي كه از آزمايشگاه زيست شناسي ها در رفته بوده و ورفته بوده تو كلاس رشته الهايت و فكر كنين بچه هاي رشته الهايت چطور با روبنده هاشون تو سالن فرار ميكردن!!!
از اين حرفها...........اخرش ذله شدم يه روز بهش گفتم آقاي فلاني ميدونين چقد وقت منو با اين حرفها ميگيرين؟؟

رفت و يك هفته دانشگاه نيومد.....من هم اصلا به روم نميارم كه چشمم د نبالشه.....عادت كردم به مزخرف گفتناش

بعد از يك هفته اومد و بهم گفت باهاش دوست ميشم يا نه؟ منم گفتم بررسي ميكنم!!!!!!! و بررسي كردم !!!! و قبول كردم!!!!!

تا بهمن سال 82 كه عقد كرديم كلي با هم خوش گذرونديم........كلي..........

يادش بخير

بيشتر از زمان نامزدي بهمون خوش گذشت

اونقده عاشق هم بوديم كه وقتي عقد كرديم من هيچي نخواستم............نه عروسي گرفتم نه خريد كردم نه هيچي ديگه

با يه حلقه 50 هزار تومني...........همين

الان 1.5ساله عروسي كرديم..........يه شب چمدونامونو بستيم واومديم خونمون.........به همين راحتي.............
الان منتظر نينيمون هستيم


حتما ميام از سوتي هاي نامزديمون مينويسم كه خيلييييييييييييي زياده
و جريان ماه عسلم كه ديگه نور علي نوره



صفحه 1 از 108      برو به صفحه:

تبلیغات متنی
بزرگترين مركز استعداديابي كودكان در ايران
موسسه راه آيندگان نخبگان با بيش از 20 دفتر كشوري
دفتر مركزي:4-88918772-021
وب سايت: www.testIQ.ir

http://www.testIQ.ir
نيازمنديها
تبليغات رايگان درنيازكالامرجع
نيازمنديهاي آنلاين
ثبت آگهي رايگان در بازارچه دست دوم
20هزار تومان هديه عضويت جهت درج آگهي ويژه!

http://www.niazkala.com
رفتار و روانشناسي كودك
مهد كودك ومدرسه زبان كودك اميدفردا
رفتار و روانشناسي كودك
مديريت :دكتر رضابخش88363434

http://WWW.OMIDFARDA.COM
تبلیغات در نی نی سایت






تبلیغات در نی نی سایت

toolbar powered by Conduit
مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست. لطفاً پیش از استفاده از سایت صفحه "شرایط استفاده از سایت" را مطالعه فرمایید. استفاده از این سایت بدان معناست که شما قبلاً صفحه "شرایط استفاده از سایت" را مطالعه کرده و به مفاد آن واقفید.
درباره نی نی سایت | تماس با ما | شرایط استفاده از سایت | رعایت حریم شخصی کاربران | شرایط و تعهدات خرید از فروشگاه | راهنمای ثبت سفارش و خرید از فروشگاه
تبلیغات در نی نی سایت | ورود آگهی دهندگان
info[at]ninisite[dot]com
نقل مطالب این سایت با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت بلامانع است.