گالری عکس حریم سلطان/ بیوگرافی / کاریکاتور/ طنز - صفحه 115
نی نی سایت > تبادل نظر > متفرقه > عمومي > گالری عکس حریم سلطان/ بیوگرافی / کاریکاتور/ طنز

موضوع: گالری عکس حریم سلطان/ بیوگرافی / کاریکاتور/ طنز + اظهار نظر

صفحه 115 از 241 اول قبلی  110   111   112   113   114   115   116   117   118   119   120  بعدی آخر صفحه
کاربران حاضر: 0 کاربر و 1 مهمان
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/20 - 6:56 صبح
آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/20 - 6:56 صبح
آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/20 - 6:56 صبح
آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
سادن پست ها : 6414عضویت:1387/2/16
1392/4/20 - 1:24 عصر




سرونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز.
دل اسـت ديگر ! شــعـور اگـر داشـت ، نـمـي گـرفت !!! ...
sargoll پست ها : 14862عضویت:1391/8/11
1392/4/20 - 3:32 عصر
مرسی سروناز جون


واقعا این مریم رو باید یه کتک مفصل زد...........دختره پررو..........سریال رو خراب کرد
دوستت دارم را ابتدا خرج خودت کن تا بتوانی سخاوتمندانه و واقعی به دیگران ببخشی
***مامان آينده*** پست ها : 1702عضویت:1392/3/11
1392/4/20 - 4:23 عصر
چقد بیریخته دوس دخترش

بچه ها تو مسابقه عکسای نی نیا شرکت کردم دارم ذوق مرگ میشم
منم یه روزی عروس میشم مامان میشم بععععله‌‌‌‌‌‌
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/20 - 6:09 عصر
آره والا حالا خوبه با این سریال معروف شد قبلش کسی مریم اوزرلی نمی شناخت! حالا داره ناز می کنه!!

فکر کنم بیشتر از همه سلیمان از رفتن مریم ناراحت شده
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/20 - 6:10 عصر
به نظر منم دوست دختر بالیخوشگل نیست ولی پولداریش این نقیصه رو جبران کرده دیگه
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/20 - 6:37 عصر
خدیجه سلطان خواهر سلطان سلیمان از سلطنت عثمانی بوده .

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

خدیجه سلطان نامش زیاد در اطلاعات تاریخی بازنمانده زیرا در تاریخ عثمانی صحبت و دیدن خواهر سلطان مجازاتی بزرگ داشته ، به همین دلیل اطلاعات زیادی از زندگی او در کتاب ها و اطلاعات تاریخی وجود ندارد و در سریال داستان های ساخته شده تنها نوشته های نویسنده سریال بوده و غیر واقعی است.

اما اطلاعات حقیقی باقی مانده از خدیجه سلطان در تاریخ :


پدرش یاووز سلطان سلیم و مادرش عایشه حافظا سلطان بوده .

خدیجه سلطان متولد سال 1496 است او اولین بار با اسکندر پاشا ازدواج می کند اما پس از سال ها به دلیل سن بالای او فوت می کند . پس از مدتی در سال 1524 برادرش سلطان سلیمان او را به بهترین و نزدیکترین دوستش همچنین وزیر دولت عثمانی ابراهیم پاشا می دهد .

پس از ازدواج با ابراهیم پاشا ، برای خدیجه چندین شعر می نویسد که چندی از آنها هنوز با دست خط پارگالی ابراهیم پاشا باقی مانده است .

خدیجه سلطان و ابراهیم پاشا صاحب سه فرزند می شوند . یک پسر در سال 1525 به نام محمد شاه و دو دختر بنام فولانه سلطان و خانم سلطان می شوند .

اما عاقبت فرزندان خدیجه سلطان مانند همسرش پارگالی ابراهیم پاشا می شود .

پس از آنکه سلطان سلیمان نزدیک ترین فرد دولت به خود ،دامادش را اعدام می کند به دلیل آنکه نسل او ادامه پیدا نکند هر سه فرزند خواهرش خدیجه را نیز با طناب خفه می کند (چه خشن ).

خدیجه سلطان در تاریخ پس از مرگ همسر و فرزندانش به دست برادرش بیش از آن طاقت نیاورده و در سال 1538 میمیرد
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/20 - 6:41 عصر
باید گفت یکی از دلایل محکم قدرت سلطنت عثمانی در دوره ی سلیمان ،ابراهیم پاشا بوده ! وزیر و صدراعظم دولت عثمانی هنوز هم باهنر ،استعداد،هوش قدرت بالایی که داشت موضوع بسیاری از کتاب های درسی نه تنها در ترکیه بلکه در فرانسه ،ایتالیا ،بلغارستان و ... است .همچنین او تنها شخصیت سلطنت عثمانی است که به زبان فرانسوی 3 کتاب تاریخی - رمان از آن نوشته شده است !

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

زندگی او در سال 1536 با دستور سلطان سلیمان به نقشه خرم سلطان با دستان چند جلاد به پایان می رسد !

و او از آن پس در تمام تاریخ با نام ابراهیم قربانی شده نام برده می شود ! او به نوعی قربانی ضعف سلطان سلیمان و خودخواهی و خودپسندی او که هر روز بیشتر می شد ، شده است !

قصر بزرگی در میدان اسب سواری در سال های 1512 ساخت می شود که در سال 1520 سلطان عثمانی آن را به عنوانی نشانی از محبت و تشکر به وزیر خود هدیه می دهد !

بعد از سال ها سلیمان با نزدیک شدن به اواخر سالهای سلطنت ،بزرگ شدن پسرش ،به نوعی اطرافیان را دیگر مانند قبل نگاه نمیکند .او دچار نوعی ترس ازدست دادن قدرت شده و تسلیم حس خودخواهی می شود ، با تمام این ها خرم سلطان به همراه دستیارش-داماد رستم پاشا نقشه ای کشیده و سلیمان دستور قتل ابراهیم را می دهد .

در یک شب در ماه رمضان پس از دادن مهمانی افطار چند جلاد زبان بریده شده با طناب ابراهیم پرقدرت را اعدام می کنند .

بعد از مرگ ابراهیم ،سلطان سلیمان این قصر با شکوه را به وزیر تازه اش هدیه می دهد .

در سال 1827 یک نفر از بازدیدکنندگان از این قصر اینگونه می نویسد :"در این قصر دیوانگانی را دیدم که بین اتاق های آن می گذرند "

اینگونه شد که قصر مدت ها خالی می ماند و در سال 1983 این قصر با شکوه و زیبا و تاریخی به یکی از موزه های بزرگ تبدیل می شود !

هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
✿ مرسانا ✿ پست ها : 1727عضویت:1391/11/5
1392/4/20 - 7:28 عصر
مرسسسسسی سروناز
با زندگي قهر نکن، دنيا منت هيچ کس را نمي کشد
سميرا (مامان ماهان) پست ها : 8292عضویت:1391/9/4
1392/4/21 - 12:19 صبح
سلام سروناز جونم خدا قوت
من امشب مرگ ابراهیمو توی شبکه ریور دیدم خعلی ناراحت شدم خدا رحمتش کنه روحش شاد
دوستان یه فاتحه نثارش کنید
من تو را دوست دارم ..... و ديگري مرا..... و تو ديگري را ............... و در اين ميان ما همه تنهاييم............
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/21 - 4:07 صبح
آره والا سمیرا جون واسه دولت عالیه عثمانی خیلی زحمت کشید بنده خدا! دیوونه بازی های خدیجه رو هم خوب تحمل کرد
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/21 - 4:08 صبح
ابراهیم: جنگی بزرگ میان من و خُرم درگرفته که سرانجام خونی ریخته خواهد شد در نهایت تنها یکی از ما دو نفر زنده خواهد ماند...‬

آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/21 - 4:19 صبح
شاهزاده بایزید:

بایزید چهارمین فرزند وسومین پسر سلیمان وخرم در سال1527 بدنیا آمد.

او از همان ابتدا مورد علاقه مادرش بود به طوریکه گفته میشد خرم او را از همه فرزندانش بیشتر دوست میداشت.

بعد از قتل مصطفی ومرگ جهانگیر،بایزید بسیار اندوهگین شده بود ولی کاری از او بر نمی آمد.

سلیمان به او دستور داد تا طرفداران مصطفی که دست به شورش زده اند را مجازات کند ولی بایزید از این کار سر باز زد .

بعد از مرگ مصطفی این بایزید بود که هرگز ماه دوران را تنها نگذاشت وبه دیدارش میرفت وقصد کمک به او را داشت ولی ماه دوران کمکهای هیچکسی را قبول نمیکرد وبرای بایزید دعا میکرد.

خرم میمیرد و سلیم به عنوان ولیعهد انتخاب میشود و به مانیسا میرود و بایزید نیز به حکومت آماسیه منتقل میشود واز این عمل پدرش ناخشنود بود چرا که این طور بر می آد که وزرا و اغلب مردم بایزید را شایسته ولیعهدی میدانستند واین مسئله بایزید را مغرور کرد.

نامه ای از طرف بایزید به سلیمان نوشته شد که رستم این نامه را با ترس به سلیمان داد: سرورم من از تمام دستورات شما اطاعت میکنم به غیر از روابطی که بین من وسلیم است!!!!رستم میگوید سرورم ،بایزید با لشکرش خارج شده وقصد شوش بر علیه سلیم دارد...سلیمان از او خشمگین میشود ولشکرش با لشکر بایزید وارد جنگ میشوند و بایزید شکست میخورد و توسط یکی از علمای آن زمان از سلیمان تقاضای عفو میکند ولی فتوای شیخ الاسلام ابوسعود هیچ راهی برای عفو باقی نگذاشته بود فتوای او درباره بایزید این بود: بایزید به نافرمانی از پادشاه ، دست اندازی به قلعه ها، گرفتن مال زور از مردم ، و گردآوری سپاه متهم و یاغی شناخته شده وحکم در باره او مرگ است........

بایزید دوباره لشکری فراهم میکند و قبل از رفتن به نزد ماه دوران میرود(گفته میشود بایزید بعد از اینکه به حکومت آماسیه منصوب شد ماه دوران را به نزد خود برده بود ولی دقیقا" مشخص نیست)بایزید وارد آلاچیقی در باغی شد که ماه دوران در آن نشسته ومشغول دعا خواندن بود.بایزید:

بانوی من...
ماه دوران:چه خواهی کرد بایزید؟
بایزید:چه میتوانم کنم بانوی من؟پدرم هیچ را هی برایم نگذاشته است ولی درگیری من با برادرم سلیم است نه پدرم!!..
ماه دوران:تو اشتباه میکنی....
بایزید سکوت میکند....خدمتکاری برایشان شربت گلاب می آورد....
بایزید:هرکاری کنم جنگ غیر قابل اجتناب است....
ماه دوران: به خاطر سلیم؟؟....
ماه دوران:مشکلات دولت عثمانی با سلیم خمار آغاز نشده که با او به پایان برسد(سپس ماه دوران خطابه ای طولانی درباره سرنوشت شاهزاده های عثمانی در تاریخ ورشوه در عثمانی و عملی نشدن قوانین سلیمان و...سخن میگوید)ماه دوران ادامه داد:آن روزی را که مصطفی به قتل رسید را به یاد می آوری؟؟؟یادت می آید که سربازان ینی چری میگفتند با مرگ مصطفی امید ما هم از دست رفت؟؟
بایزید: آری بانوی من....
ماه دوران:ما به یک مصطفی دیگر نیاز داریم.تو از هر لحاظ به او شباهت داری در سوارکاری-جنگ –عدالت و...
بایزید:کاش پدرم هم این طور فکر میکرد...
ماه دوران: من این سلیمان را اصلا" نمیشناسم!!حتی اکنون که مادرت مرده بازهم تغیبری در او ایجاد نشده.....
بایزید: من حسابم را با برادم تصفیه خواهم کرد...
ماه دوران:نه سروکار تو با سلیمان است ونه با سلیم.مواظب باش و بر علیه سلیمان بجنگ نه سلیم!!!
بایزید:خدا میداند که به او علاقه ای ندارم ولی او پدرم وسرور من است وبا او نخواهم جنگید...
ماه دوران:مصطفی هم یک روز قبل از مردن همین سخنان را به من گفت.....
ماه دوران: مواظب باش سخت مواظب باش پسرم.دست خدا به همراهت....ماه دوران دستش را دراز میکند وبایزید دستش را میبوسد ومیرود...
در این هنگام بایزید، که از آماسیه به آنکارا آمده بود، به محض آگاه شدن از اوضاع ، با نیرویی نزدیک به 000 ، 30 نفر حرکت کرد ودر 21 شعبان 966 به حوالی قونیه رسید. امّا چون افرادش تعلیمات نظامی کافی ندیده بودند، در جنگی که در 22 شعبان آغاز شد و دو روز طول کشید، از نیروهای منظم سلیم شکست خورد..

ازینرو بایزید در اول شوال ، با پسران خود، اورخان ، عثمان ، محمود و عبداللّه ، از آماسیه خارج شد، و نزدیک مرزهای شرقی ، در نبردی که در درّه سعد (سعدُچقوری ) میان او و حکام ایالت درگرفت ، پیروز شد.

امّا چون دریافت که نخواهد توانست در خاک عثمانی پناه بگیرد، در ذیقعدة 966، با همراهان خود به ایران پناهنده شد...

بین سلیمان ، سلیم و طهماسب ، برای تحویل بایزید، نامه نگاریها و مذاکرات آغاز شد.

سرانجام ، پادشاه ناگزیر شد که بعضی از خواستهای شاه ایران را بپذیرد؛ از جمله 000 ، 200 ، 1 سکّه به طهماسب بپردازد و قلعه قارص را هم به ایران واگذارد.

همچنین سلیم نیز در عهدنامه ای پذیرفت که چون به سلطنت رسید، با ایران مناسبات دوستانه داشته باشد.
چون قرار بود که پس از رسیدن به توافق بایزید و پسرانش تحویل داده شوند. ایلچیان عثمانی در 14 ذیقعدة 969 به قزوین رسیدند.

روز پنجشنبه 21 ذیقعده بایزید به علی آغا، چاووش باشیِ (فرمانده تبرزین داران محافظ ) سلیم ، تحویل داده شد و او را همانجا، با طنابی که بر گردنش انداختند، خفه کردند و بعد از او چهار پسرش را نیز به همان سرنوشت گرفتار ساختند.

بعدها جنازه های این پنج شاهزادة عثمانی را به سیواس بردند و در بیرون باروی آن شهر به خاک سپردند.

این محل که به آرامگاه مَلِکِ عجم معروف بود، اکنون بر جا نیست.

بعد از مرگ بایزید، همسر وپسر 3ساله اش به مکانی در بورسا که ماه دوران در آنجا بود پناه گرفتند ولی به دستور سلیمان این کودک3ساله نیز با طناب خفه شد وگفته میشود همسر بایزید نیز به خاطر مقاومت برای پسرش نیز کشته شد .....

بایزید درسن34سالگی در سال1561 کشته شد.....‬
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/21 - 4:33 صبح
خلاصه قسمت های آینده (ادامه از صفحه 111)

ماهی دوران که حالا بعد از مرگِ ابی دیگه پشتیبانی نداره به خدیج میگه که هی جاسوس بفرستیم قصر تا خُرمو بکشه اون جاسوس کسی نیس جز دیانا!!!!!


وقتی خرم (دیانا)رو با خنجر در مقابلش میبینه خیلی میترسه و میگه از من چی میخوای؟ (خب معموله چی میخواد دیگه )

دیانا هم میگه سلطانم من برای شما اینجا اومدم (یعنی اومدم بفرستمت دیار باقی ) که ناگهان سنبل سر میرسه و دیانا
سریع میگه (اینجا نقششو عوض میکنه برای اینکه گیر نیفته ) میخواستن خرم سلطان رو بکشن و منم فهمیدم و نزاشتم این اتفاق بیفته (اره جون عمت ) خرم هم باور کرد (من نمیدونم این خرم چرا بعضی وقتا واقعیت رو نمیبینه) که دیانا میخواسته نجاتش بده و کلی ازش تشکر میکنه و اون رو میکنه خدمتکاره خودش

بعد نشون میده که خدیجه تو قصرش منتظره که خبر مرگ خرم رو براش بیارند (ایشالا یه روز خبر مرگ خودت رو بیارن )ولی خبر میرسه که خرم سوگلی سالم و سلامته و باز حدیجه دماغ سوخته میشه

همچنین سلیمان از موضوع سوقصد به خرم با خبر میشه و یه جورایی میفهمه کاره خدیجه اس ولی به روش نمیاره و به شاه خوبان میگه که بهتره خدیجه یه مدت به مانیسا بره پیش مصطفی (خدیجه رو محترمانه تبعید میکنه)چون هم من و هم تو میدونیم که این سوقصد کاره کی بوده اینا رو به شاه خوبان میگه خدیجه اول از رفتن سر باز میزد ولی اخر مجبور میشه بره مانیسا بعد نشون میده که یک سال گذشته و خدیجه همچنان تو مانیسا هستش اونجا هم با یک ساحره (به اسم صالحه خاتون)دیدار میکنه و ازش میخواد به عنوان کنیزش باهاش به قصرش بیاد تا خرم رو جادو کنه

خلاصه بالاخره خدیجه بعد از یک سال به خونش برمیگرده(البته زمانی تصمیم به برگشت میگیره که میفهمه تو این یک سال خواهرش شاه خوبان تو خونش زندگی میکرده و خدیجه از شنیدن این خبر عصبانی میشه و میگه دیگه وقت برگشتم هستش اونجا خونه من و ابراهیمه نه کسه دیگه عامل فهمیدن خدیجه هم خرم بودش یعنی یه جوری به گوش خدیجه میرسونه که خواهرت تو خونت لنگر انداخته )

تو این میان هم خرم باقی مونده وسایل ابراهیم رو به خونه خدیجه جایی که شاه خوبان بوده میاره و بهش تحویل میده (شاه خوبان تو جوونیش عاشق ابراهیم بوده) بعد نشون میده که خدیجه برگشت به خونش و یه راست رفت تو اتاقش دنباله شاه خوبان که اون صندوق وسایل هارو میبینه و از سر فضولی بازش میکنه و تو صندوق یه نامه میبینه (یه نامه ساختگی که خرم گذاشته بود تو صندوق تا رابطه ی خدیجه و شاه خوبان رو بهم بزنه یه نامه عاشقانه بوده چون قبلا سنبل به خرم گفته بود که شاه خوبان عاشق ابراهیم بوده)

یهو شاه خوبان وارد اتاق میشه و خدیجه رو میبینه خدیجه هم با عصبانیت نامه رو به شاه خوبان نشون میده و شاه خوبان که شوکه شده بود اظهار بی اطلاعی میکنه و یه ان یاده خرمم میفته که صندوق رو اورده بود و به مرجان اقا (خدمتکار وفادار و دیوانه شاه خوبانه ) دستور میده که کنیز خرم نازلی خاتون رو بیارن و نازلی رو مورده بازجویی قرار میدن و نازلی بیچاره مجبور به اعتراف میشه که اون این نامه رو از طرف خرم تو صندوق گذاشته

خلاصه بعدش قصر رو نشون میده که سنبل اقا با عجله به اتاق خرم میاد و با خرم میرن به یه اتاقی و اونجا خرم با جسد نازلی مواجه میشه (نازلی از سر شرمندگی خودش رو کشته بود)خرم خیلی ناراحت میشه و بعدم نشون میده که خدیجه فهمیده نامه ساختگی بوده و از دست خرم عصبانی میشه و بعدش به شاه خوبان میگه بهتره بری یه جای دیگه زندگی کنی و اینجا خونه منه شاه خوبان هم میگه اگه من الان برم جای دیگه خرم خوشحال میشه یه خرده صبر کن خدیجه هم قبول میکنه مدتی تو قصر توپکاپی زندگی کنه (میشه بلای جون خرم سوگلی)

بعد نشون میده که خدیجه اومده قصر و اون ساحره که اورده بود همون صالحه خاتون براش یه معجون میسازه تا خرم رو جادو کنه برای این کار هم باید یه جوری به خرم تنهایی دسترسی پیدا میکردن تا بتونن بدونه این که کسی بفهمه جادوش کنند خدیجه برای این کار از مهری ماه استفاده میکنه (مهری ماه تو جریان نبوده ها .اینجا دیگه بالی خان اومده و مهری ماه هم باز یاده عشق دوران طفولیتش افتاده بود و قضیه تاشلیجالی هم تموم شده بود چون تاشلیجالی به مهری ماه گفته بود من و تو اینده ای نداریم )

خلاصه که خدیجه به نگار کالفا میگه که بره به خرم بگه مهری ماه تو کاخ مرمر با بالی بیگ قرار داره (یعنی الکی این حرف رو بزنه )تا نگار این حرف رو میره به خرم میگه خرم با عصبانیت به طرف کاخ مرمر میره ولی با خدیجه مواجه میشه و خدیجه میگه خرم نترس فقط میخوام باهات صحبت کنم که ناگهان یکی از پشت سره خرم یه دستمال رو میگیره جلو صورتش و خرم بیهوش میشه و ...........ادامه دارد

آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/21 - 4:36 صبح
آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/21 - 4:36 صبح
ماهی دوران و تاشلیجالی :)

آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/21 - 4:42 صبح
خرم و شاه خوبان

آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20840عضویت:1389/2/18
1392/4/21 - 4:42 صبح
اسما دختر شاه خوبان

آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
صفحه 115 از 241 اول قبلی  110   111   112   113   114   115   116   117   118   119   120  بعدی آخر صفحه
اظهار نظر

پر کردن فیلدها یی که با علامت * مشخص شده اند الزامی است.
*متن: