موضوع: راستی من کجای دنیا بودم؟ + اظهار نظر

کاربران حاضر: 0 کاربر و 0 مهمان
ادواردو پست ها : 1325عضویت:1391/9/11
1392/2/24 - 10:40 صبح

*راستی من کجای دنیا بودم؟ *
*قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76
سالگی ... *
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران
امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای
مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به
وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته
تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم
موثری در موفقیتهای من داشت . یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر
روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و
عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز
از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست . من در سن 22 سالگی برای اولین بار
عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه
حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه
ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من
می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته
ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد!! کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم
هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و
او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به
دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم :
هیس ، از امروز دگر ساکت باش و *عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است
...*
*و زندگی جدید من آغاز شد **…** *
من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها
ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی
دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ... دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته
بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من
نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت
به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که
تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال
می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز
دیگری بود . آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از
زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می
خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را میخواستم
و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی
در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم
حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم ! اوایل
خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر
باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس
و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از
انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم
و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش
بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و
خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید
خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و
کاش اینطور بود ...
و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش
این وسط کجا مانده بود ؟ ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر
بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی
دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند *صبح بهاری پابرهنه روی شنهای
ساحل راه می رفتم* تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم *گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را
نشانه می گرفتم* و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم
.
کاش بعضی وقتها *بی چتر زیر باران راه می رفتم* ، سوت می زدم ، شعر می خواندم
،
کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک *دل سیر
گریه می کردم* و وقت شادیم *قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت* ...
کاش من هم می توانستم *عشقم را در نگاهم بگنجانم* و به زبان چشمهایم عشق را می
گفتم ...
کاش چند روزی از عمرم را هم *برای دل آدمها زندگی می کردم* ، بیشتر گوش می
کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی
نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون
قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم . من تنها
می دانم عشق حس عجیبی­ست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با
عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما
همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می
فهمیدم ... کاش همین حالا یکی بیاید
تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند
دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی
را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید
بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این
زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .
*راستی من کجای دنیا بودم ؟ *
*آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟ ** ** *
*اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که
مرا دوست داشته است! *
زیباترین برچسبهای دیواری کودکانه در http://wallstickers.blogsky.com
صبااااااااا پست ها : 12184عضویت:1391/12/21
1392/2/24 - 10:43 صبح
http://niniax.blogfa.com/

عکس جدید گذاشتم
*يه تولد تم دار شيك .بامزه و ارزون * 09358446712* عكس نمونه كار در سايتمhttp://niniax.blogfa.com/
دارلینا پست ها : 17213عضویت:1391/11/6
1392/2/24 - 10:49 صبح
اینقدر خوب باش که بزرگترین تنبیهت گرفتن خودت از اطرافیان باشه
زنبورىآنلاین پست ها : 17684عضویت:1388/2/12
1392/2/24 - 10:50 صبح
دلخوشی ها کم نیست دیده ها نا بیناست
مامي دينا پست ها : 7819عضویت:1391/3/20
1392/2/24 - 11:42 صبح
مي تواندمچم رابگيرد ،اماهميشه دستم راميگيرد،خدارامي گويم....
اظهار نظر

پر کردن فیلدها یی که با علامت * مشخص شده اند الزامی است.
*متن: