من خيلي وابسته هستم.. - صفحه 1

موضوع: من خيلي وابسته هستم.. + اظهار نظر

1   2  
کاربران حاضر: 0 کاربر و 0 مهمان
khorshid پست ها : 2550عضویت:1388/7/11
1388/9/28 - 11:54 صبح
سلام..بچه هامن خيلي به شوهرم وابسته هستم..نميدونم كسي مثل من هست؟مثلاشبهافقطوقتي خوابم ميبره كه شوهرم به پشت خوابيده باشه ومن روشونه هاش سرموبذارم.اگه نرم توآغوشش خيلي طول ميكشه تاخوابم ببره..البته شوهرم خيلي باهام خوبه ولي خيلي وقته ميخوام ازشمابپرسم ببينم كسي اينطورهست؟ممكنه مال شهركوچيك واين باشه كه فقط صبح تاشب اونوميبينم؟خيلي هم دوستش دارم..طاقت دوريش ندارم..نگرانم اين همه وابستگي..لطفاراهنمايي كنيد
khorshid پست ها : 2550عضویت:1388/7/11
1389/4/14 - 1:18 صبح
كسي هست؟؟؟؟؟؟
ماهيـــــار پست ها : 12167عضویت:1388/5/6
1389/4/14 - 1:24 صبح
من هستم خورشيد جونم..
khorshid پست ها : 2550عضویت:1388/7/11
1389/4/14 - 1:34 صبح
سلام.خوبي؟چيكاركنم وقتي بحث ميكنيم وازدستش ناراحتم تحمل كنم ونرم باهاش حرف بزنمممممممممم؟
بهنوش پست ها : 589عضویت:1389/8/5
1389/8/10 - 12:32 صبح
سلام
ببخشيد من بلد نبودم يه موضوع جديد ثبت كنم براي همين سوالمو اينجا ميپرسم اميدوارم جواب بگيرم
من دقيقا همين مشكلو دارم و حدود 5 ماهه عقد كردم ولي فوق العاده وابسته به همسرم هستم ولي از طرف همسرم زياد خوشش نمياد و من هميشه قلبم ميشكنه از برخوردش ...
قبلا داداشش يه نامزد داشته كه وقتي داداشش ازش دور ميشده دختره زنگ ميزده و كلي گريه و جيغ و داد راه مي انداخته و همسرم اوايل خيلي سعي ميكرد حد داشته باشه و ميگفت ميترسم مث اون بشي .
مثلا من بايد هر روز ببينمش (با توجه به اينكه عقد هستيم!) و يا مثلا تلفني حداقل يه ساعتي باهاش حرف بزنم اما همسرم اينطوري نيست و اين بيشتر منو اذيت ميكنه و يا هر موقع ميخواد بره اگه مثلا بدونم ميتونه پيشم باشه خيلي حالم ميگيره ... و اگه يه روز بهم دير زنگ بزنه خيلي باهاش بداخلاق ميشم ... بخصوص كه ميبينم اونم مث من نيست ... مثلا من دوست دارم تو آغوش هم بخوابيم ولي همسرم ميگه اينطوري خوابش نميبره و تازه اون اوايل دربرابر احساسات من خيلي سرد بود ومن هميشه از برخوردش دلگير ميشدم ... خيلي هميشه بهش ميچسبيدم و بهش محبت ميكردم ولي چند باري كه ازش رفتار سرد ديدم از خودم حالم بد ميشه كه چرا نميتونم جلوي خودمو بگيرم و الان كه كمي باهاش سرد شدم ميگه الان كه سر و سنگين تري خوشم مياد (البته ميگه اون رفتارم براي بعضي وقتا خوبه) اين حرفش خيلي دلمو شكسته .. بعضي وقتا ميره تو خودش و من هم بهش وابستم از يه طرف بهش بچسبم ميدونم بد برخورد ميكنه از طرفي تحمل اين رفتار بي تفاوتو ازش ندارم .. خيلي ناراحتم نميدونم چه كار كنم.. از يه طرف مشكل وابستگي خودم و از طرفي رفتار اون ... البته بعضي وقتا هم گرم ميشه ولي انگار من دلم ميخواد تلافي كنم و اصن دلم نميخواد تحويلش بگيرم ... خيلي شبا ميخوابه و من فقط گريه ميكنم ... حتي اگه نصفه شب دستمو بگيره چون اولش بهم بي توجهي كرده هم تحويلش نميگيرم وهم كلي گريم ميگيره ... بخصوص كه يه جوري با من رفتار ميكنه انگار من مشكل دارم !!!!
از امروز تصميم گرفتم وابستگيمو كم كنم و كمتر به پر و پاش بپيچم ولي ميدونم زندگي سردي خواهم داشت كه هميشه ازش متنفر بودم...
بهنوش پست ها : 589عضویت:1389/8/5
1389/8/10 - 12:39 صبح
دقيقا اين موضوع باعث شده من ازش دلگيري توي دلم باشه و سر هر موضوع كوچيكي باهاش بحث ميكنم ... با اينكه خيلي قسم ميخوره دوستم داره ولي حتي اگه يه بارم توي شوخي بگه ندارم حال من خيلي گرفته ميشه و احساس ميكنم الانه كه داره راست ميگه ...
و فكر ميكنم اينكه ازش ميخواستم به من توجه كنه هم خودمو خيلي كوچيك كردم و هم اونو مجبور به محبت كردم !(هر چند ميگه اولين كسيم كه دوستش داره!!) ولي خيلي بهش بدبين شدم ! حتي خواستگاريه يه دختراي دانشگاهشون رفته و اسمه دختره مريم بوده اصلا اسم مريمو مياره من خيلي بدم مياد ... فكر ميكنم اونو دوست داشته و منو دوست نداره ... با اينكه ميگه فقط در حد خواستگاري بوده اما نميدونم چيو باور كنم .. امشب داشتم ميگفتم چه اسميو دوست داري چن تا اسم گفت و بعد گفت مريم و جالبيش اينه كه وقتي اشك توي چشماي من جمع شده بود(البته نذاشتم بفهمه) تازه اسم منو گفت...
در ضمن من تك دختر خانواده و خيلي مورد توجه بودم ولي از طرفي خيلي مستقل بودم اما الان نميدونم چرا انقدر وابسته همسرمم و مدام توي حس نياز و سرخوردگي ام ... حرفاشم خيلي آزارم ميده ..
خواهش ميكنم راهنماييم كنيد
khorshid پست ها : 2550عضویت:1388/7/11
1389/8/10 - 1:45 صبح
اي جان بهنوش جونم..دركت ميكنمممممم
khorshid پست ها : 2550عضویت:1388/7/11
1389/8/10 - 1:47 صبح
من هنوزم اين مشكل رودارمممم هميشه خودم براي آشتي پيشقدم ميشم ومنم فكرميكنم خوردميشم..مرسي كه اين تاپيكوآوردي بالادوستش دارم ازش خاطره دارم..اميدوارم بچه هاهم بيان ونظرشون روبدن..راستي تومتولدچه ماهي هستي؟
khorshid پست ها : 2550عضویت:1388/7/11
1389/8/10 - 1:49 صبح
ببين عزيزم من متوجه شده ام اينجورادمهادست خودشون نيست..اخلاقشون اينطوره ونميتونن احساساتي باشن..بايدفكري كرد..بايدازوابستگي دراومد..بايديه كاري مشغوليتي چيزي پيداكنيم كه بتونيم كمترفكركنيم..
كوثر پست ها : 940عضویت:1388/11/3
1389/8/10 - 9:54 صبح
خورشيد جون منم به شوشو خيلي وابسته ام
من پدرم را در بچگي از دست دادم و خيلي مستقل بزرگ شدم . درس ميخوندم و كار ميكردم و مثل مردها شده بودم ولي از بعد ازدواج همه استقلالم را از دست دادم چون هم يهش خيلي وابسته ام هم اون مرديه كه همه كارهاي مربوط به خونه را خودش انجام ميده اين خوبه ولي نه هميشه

تجربه به من نشون داده كه به اندازه اي كه دوستش دارم از رفتارهاش و علاقه شديدش به خونوادش ضربه خوردم و ميخورم

هرچي زندگي پردوام و موفق ديدم ، اينجوري بوده كه خانم ها علاوه بر علاقه به شوهراشون استقلالشون را از دست ندادن يعني همه خوشي زندگي را در شوشو و با او بودن نديدن
براي خودشون علايق ديگه اي مثل با دوستان بودن، ورزش كردن، با خانواده بودن و از همه مهمتر هدف غايي و نهايي تقرب به درگاه خدا را داشتن

براي خودم ، شما و همه دوستان چنين آرزويي دارم
كوثر پست ها : 940عضویت:1388/11/3
1389/8/10 - 10:08 صبح
بهنوش جان سلام
اين راهي كه تو ميري من جلوتر رفتم شما غير از شرايطتت خصوصياتت مثل تك دختري و مستقل بودنت شبيه منه
هر مدلي ميتوني وابستگيت را كم كن چون مرد خيلي زود با اخلاق تو شكل ميگيره و اونوقت عوض كردن اوضاع خيلي سخت ميشه
فكر نكن كه بايد سرد باشي نه ... بايد دست از بچه بازي برداري و پخته رفتار كني
يه وقتي ميشه شوشو را اينقدر لوسش كردي كه اخلاق هاي خوب خودش را هم از بين بردي ... اينجوري اول به خودت و بعد به اون ظلم كردي

به عنوان يك خواهر ازت درخواست ميكنم توي زندگي اهداف ديگه اي مشخص كني و در كنار زندگيت در راه اونا حركت كني ... روشت را هرچه زودتر عوض كن
پيشنهاد ميكنم كتابها و سخنراني هاي ازدواج و روابط موفق با شوهر را نبيني چون براي امثال من و شما كه خودمون در محبت زياده روي ميكنيم نتيجه عكس داره به جاش از كتابهاي بالا بردن اعتماد به نفس استفاده كن
در نهايت پيشنهاد ميكنم با هر روشي كه خودت دوست داري به خدا نزديك تر شو
khorshid پست ها : 2550عضویت:1388/7/11
1389/8/10 - 12:54 عصر
آفرين كوثرجون!خيلي خوب گفتي ..خصوصااينكه مابارفتارمون اخلاق شوهرمون روهم شكل ميديم..واوناهم به هرچي عادت كنن همونطوري ميمونن..وتازه ازاين وابستگي خوششون مياد(ناخودآگاه)واون رمزموفقيت درعشق كه همانا"دست نيافتني بودن"و"پررازورمزبودن" روازدست خواهيم داد...اولش سخته ولي بايدتلاشمون روبكنيم..آره بهنوش جون بايديه كاري ورزشي بادوست بودني...چيزي كه همه چي روتوشوهرمون نبينيم..
khorshid پست ها : 2550عضویت:1388/7/11
1389/8/11 - 3:11 صبح
سلامممممم منتظرنظراتتون هستممم
بهنوش پست ها : 589عضویت:1389/8/5
1389/8/24 - 9:39 صبح
سلام خورشيد جون
از همه كه جوابمو دادند تشكر ميكنم ! من اين تاپيك رو گم كرده بودم و الان تونستم بيام !!!
راستش مشكلم الحمدلله حل شد !
اون شبي كه اون پست رو گذاشتم تصميم گرفته بودم سرد بشم و با هر بدبختي اي بود جلوي احساسات خودمو گرفتم و به حدي باهاش سرد برخورد كردم كه خدا ميدونه ! از طرفي بهش گفته بودم من نميخوام سرد باشم ميخوام رفتارمو اصلاح كنم براي همينم فكر نكن دوستت ندارم ! واقعا هم قصد داشتم رفتارمو اصلاح كنم ولي خب هميشه آدم تا مياد راه درستو پيدا كنه هي كم و زياد ميشه !
خلاصه بعد از دو روز (البته خودمم داشتم دق ميكردم چون ميديدم عين خيالش نيست!!) ديدم اومده كلي نازمو ميكشه و بعد هم بهم گفت من تو اين دو روز فهميدم چقدر خوبه كه تو سرد نيستي و هميشه گرمي ! و اين گرمي تو بوده كه منو گرم كرده و كلي توضيح داد كه توي زندگيش هميشه رفتارش مردونه و خشك بوده و در برابر تنها كسي كه خيلي نرم و آرومه منم ... و بهم گفت اگر اخلاقت از اول مث اين دو روز بود هيچ وقت زندگيمون گرم نميشد !!
خلاصه خدا رو شكر اوضاع روبراهه ! و منم طبق صحبت دوستان قصدم همين بوده كه خودمو اصلاح كنم ! چون ميدونم اونطوري هم خوب نبود و براي شروع هم قرارمون اينه كه يه روز در ميون همديگه رو ببينيم ...
بهنوش پست ها : 589عضویت:1389/8/5
1389/8/24 - 9:44 صبح
و شوهر بيچارمم ميگفت هر چي ميديدم با من بد برخورد ميكني پيش خودم ميگفتم بهم گفته منو دوست داره ... براي همين سراغي ازت نميگرفتم...
البته شوهرم هم تازگي ها خيلي به من وابسته شده ... هر چند گاهي كوتاهي هايي ميكنه ولي به قول خورشيد جون بعضي مردا اينطوريند و دست خودشون نيست وگرنه چند شب پيش از دستش عصباني بودم بهش گفتم كاش باهات ازدواج نكرده بودم كلي گريش گرفت ... منم ميخواستم خودمو بكشم كه همچين حرفي از دهنم پريد !!!
نميدونم چرا وقتي از دستش ناراحت ميشم كلا قاط ميزنم !!! با بقيه اينطور نبودم ...
پارميدا پست ها : 305عضویت:1389/7/19
1389/11/19 - 1:52 عصر
سلام لطفا " مرا هم دعوت كنيد
آروشا (مامان پانيذ) پست ها : 2824عضویت:1389/7/29
1389/11/19 - 5:09 عصر
.....................
همسرم بهترينم و دختر نازنيم با تمام وجود ميپرستمتان
آروشا (مامان پانيذ) پست ها : 2824عضویت:1389/7/29
1389/11/19 - 5:14 عصر
سلام منم خيلي به شوشو ميچسبم البته اونم حسابي منو ميچلونه من خيلي از اين بابت راضيم

نگران نباشيد تازه بايد خدارو هم شكر كنيم كه شوشو اينطوريه
همسرم بهترينم و دختر نازنيم با تمام وجود ميپرستمتان
آرتميس (مامان پسرها) پست ها : 9559عضویت:1389/5/18
1389/11/19 - 5:18 عصر
فكر كنم منم يه جورايي مشكل تو رو داشته باشم..... گاهي كه سفر مي ره من مثل مرغ سر كنده مي مونم....

وقتي هم هست بايد دستم تو دستش باشه تا بخوابم..... هههههههه....لوسم ...نه؟؟؟!!!!!
پسرهای دوست داشتنی ما /http://doperancema.niniweblog.com/
شهرزاد پست ها : 915عضویت:1389/4/17
1389/11/19 - 5:32 عصر
سلام منو يه جورايي مثل شمام وخيلي بهش وابستم .دوست داشتم كارش يه جوري بود كه منو هم ميتونست با خودش ببره مخصوصا الان كه ني ني ندارم وخيلي غصه ميخورم وهمين مارو بهم نزديكتر كرده .ان شاالله همه خوشبخت بشن
1   2  
اظهار نظر

پر کردن فیلدها یی که با علامت * مشخص شده اند الزامی است.
*متن: