نی نی سایت > تبادل نظر > متفرقه > عمومي > بازم داستان تكراري مادر شوهر پدر شوهر

موضوع: بازم داستان تكراري مادر شوهر پدر شوهر + اظهار نظر

1   2  
کاربران حاضر: 0 کاربر و 0 مهمان
ياسمن پست ها : 1657عضویت:1390/3/11
1390/9/12 - 10:29 صبح
سلام. خيلي دلم از دست مادر شوهرم گرفته. ديروز رفتيم هيات اونم با خودمون برديم. اونجا يكي دو تا از دوستاي قديمي مادر شوهرم كه الان مادر شوهر دوستاي خودم هستن براي من ويارونه دادن. (اخه من هم پدرم هم مادرم فوت كردن) مادر شوهرم بهشون گفت مگه من نميتونم بهش بدم كه شما مي دي. اونا هم گفتن خب تو هم بده ما هم مي ديم چه عيبي داره. بعد يكي از مادرا گفت تو اصلا براي عروست ويارونه دادي هيچي نگفت اونا از من پرسيدن منم راستش و گفتم گفتم نه. (من تو هر تو با بارداريم خونمون نزديك خونشون بود اما دريغ از يه دونه نخود چي كه براي من بياره.) بعدش رفت نشست پيش يكي از دوستاش كه اونم تركه با هم كلي حرف زدن موقع رفتن گفتم مامان زود باشه اقا جون (پدر شوهرم)گوشه خيابون واساده منتظر ما يكي از دوستام به شوخي گفت وااااااااا چه پدر شوهري هستي. همون دوست مادر شوهرم كه بغلش نشسته بود يهو با يه لحن خيلي بدي گفت اصل همون پدر شوووووهر مادر شوووو هرن و چند بار تكرار كرد. من خيلي ناراحت شدم چيزي نگفتم و اومدم تو ماشين . وقتي همه نشستيم و حركت كرديم به شوهرم گفتم فلاني اين حرف و به من زد من خيلي ناراحت شدم البته منم با لحن تندي گفتم چون خيلي ناراحت بودم هم از مادر شوهرم هم از اون خانمه. اما به مادر شوهرم حرفي نزدم فقط حرف اون خانمه رو گفتم. بعدش مادر شوهرم روش و كرد اون ور. 10 دقيقه بعد كه من از مادر شوهرم يه سوال و پرسيدم اصلا جوابم و نداد. موقع پياده شدن از ماشينمون هم رفت سمت شوهرم به شيشه زد ازش تشكر و خداحافظي كرد و براش دعا كرد و رفت. خيلي بهم برخورده. من اصلا به اون توهيني نكردم با همه ناراحتيم.
مريمي پست ها : 1659عضویت:1388/4/24
1390/9/12 - 10:33 صبح
ياسمن جون مادرشوهره ديگه بدون كرم نميشه عزيزم.


دعوتنامه كلوپ رو واست دادم بيا اونجا پيش ما و ببين چي ميشنوي از اين مادرشوهرا.

بيخيال همه چي فقط بخند.هههههههههههه
ماهيـــــارآنلاین پست ها : 12097عضویت:1388/5/6
1390/9/12 - 10:34 صبح

من كه متوجه نشدم موضوع چيه؟!
مري(مامان طاها) پست ها : 927عضویت:1390/3/23
1390/9/12 - 10:34 صبح
ول كن عزيزم به نظر من اصلا موضوع مهمي نبوده كه ناراحت شدي
ياسمن پست ها : 1657عضویت:1390/3/11
1390/9/12 - 10:35 صبح
من ادميم كه نمي خوام كسي ازم دخور بشه الان هم ازش دلخورم هم نگرانم كه ون چرا ازم دلش گرفت
بيدمجنون پست ها : 5606عضویت:1388/8/25
1390/9/12 - 10:40 صبح
بي خيال...جدي نگير
بي سر و سامان توام يا حسين
ترانه پست ها : 3770عضویت:1389/5/14
1390/9/12 - 10:41 صبح
ولش كن بابا مادر شوهر هر كاريش كني آخر از دست عروس دلخور ميشه زيادي لوسش نكن

منم دلم خونه از دست مادرشوهرم
بارسل پست ها : 3299عضویت:1390/4/11
1390/9/12 - 10:44 صبح
ميدوني...در اينكه اون هزاربار اشتباه كرده تو اين مدت كوتاه شكي ني......ولي فكر كن اگه شما اين چنتا اشتباه كوچولو رو هم نميكردي الان چققدر خيالت راحت تر بود؟.......اينكه اونا جاي عزاداري حساااااااااااابي غيبتتو كردنو گناهتو شستن كه خيليييييي خوبه براي تو......خوشحال باش......ولي اونجايي كه زناي ديگه پرسيدن ويارونه داده يا نه....تو اصلا هيچي نميگفتي....نگاشون ميكردي نه ميگفتي آره نه ميگفتي نه......اونوقت خود مادر شوهرت شرمنده ميشد....و اعصاب توام خورد نميشد......اصلا چرا اونارو ميبيني.......يه خداي بزرگي پشت همه ي اوناست تو اونو ببين...بيخيال اونو هر كي به اون وابستست
بارسل
ياسمن پست ها : 1657عضویت:1390/3/11
1390/9/12 - 10:46 صبح
الان تو دوگانگي گير كردم هم نم يخوام ناراحت بشه هم خودم ازش ناراحتم. با اين دوگانگي خودم چه كنم؟
ياسمن پست ها : 1657عضویت:1390/3/11
1390/9/12 - 10:49 صبح
بارسل جون منم چيزي نگفتم فقط خنديدم خودشون گفتن ديدي ديدي حاج خانم تا حالا چيزي نپختي.!
اما اون تو ماشين يهم قاطي كرد وقتي من داشتم اون حرف دوستش و مي گفتم. من مثل خود دوستش تند گفتم اما اصلا به مادر شوهرم توهيني نكردم فقط گفتم به اون خانمه چه ربطي داره كه براي من اصل كي و چي هستن.
گلابتون پست ها : 3770عضویت:1390/2/25
1390/9/12 - 10:50 صبح
عزيزم بي خيال من خانواده ام تهران نيستن مادرشوهرم اب هم دستم نداد شوهرم گفت خاننم هوس فسنجون كرد مادر ش هيچي نگفت درصورتيكه دخترش حامله بود شامشو هم اون درست ميكرد بعد هم بچه شو نگه داشت چي بگ ياد مشكلات خودم افتادم مريم جان براي منم دعوتنامه بده عزيزم مرسي
ماهك(مامي سارا و ستاره) پست ها : 329عضویت:1390/7/10
1390/9/12 - 10:56 صبح
واي تورو خدا زياد حساس نباش اگه بدوني به من چه چيزايي ميگن... اصلا اختيار بچمو ندارم شوشو هم ميگه مادرمه گناه داره تازه من يه خواهر شوهر دارم كه بيماري شديد رواني داره يه بار ميخواست دخترمو خفه كنه مادر شوشو ميگه تقصير بچه تو بوده... بچه 1 سالش بود چي مي فهميد آخه؟ حالا الان هم دخترمو مجبور ميكنه 5 شنبه ها شب اونجا بمونه خدا مي دونه به من چي ميگذره!!! تا اعتراض كنم شروع ميكنه گريه ذاري جيغ و فرياد
ياسمن پست ها : 1657عضویت:1390/3/11
1390/9/12 - 10:56 صبح
مامان گل سرخ من و خواه شوهرمم با هم بارداريم از همين دلم مي سوزه 3 روز فرقمونه براي اون همه كار مي كنه براي من دريغ از يه ... اخه اون مي دونه من مامانم فوت كرده بايد يه ذره بهتر رفتار كنه نه اين طوري.
ولي فعلا مثل خلا تو دوگانگي خودم گيرم. مي ترسم با هام قهر كنه و قيافه بگيره من از قيافه گرفتن بدم مياد.
بارسل پست ها : 3299عضویت:1390/4/11
1390/9/12 - 11:00 صبح
بيچاره ياسمن..:((....دلم خيلي گرفت.....خدا رو داري عزيزم.....اونا چي كاره ان؟...منم پدرم فوت كرده....خيلي احساس بديه ميدونم....
بارسل
ياسمن پست ها : 1657عضویت:1390/3/11
1390/9/12 - 11:04 صبح
بارسل عزيز به نظرت بهش زنگ بزنم. همين طوري حالش و بپرسم ببينم چجوري رفتار مي كنه يا نه؟؟؟؟
ياسمن پست ها : 1657عضویت:1390/3/11
1390/9/12 - 11:05 صبح
تو اين جور مواقع خيلي از بابام كمك مي گرفتم اما پارسال هم بابام فوت كرد. خيلي تنهام.
elisa پست ها : 689عضویت:1389/7/5
1390/9/12 - 11:37 صبح
منم دعوت نامه مي خوام اگه ممكنه ............من دلم خونهههههههههههه بخدااااااااااا
بارسل پست ها : 3299عضویت:1390/4/11
1390/9/12 - 12:03 عصر
ياسمن نه نزن...بزار يه مدت تو حال خودش باشه...خودش بعد يه هفته ميفهمه نبايد اون كارو با تويي كه انقدر مهربوني ميكرد......الان بزني به نظرم هم اونو هوا بر ميداره هم تورو بيشتر ناراحت ميكنه....فعلا تا يه هفته بيخيالش شو
بارسل
بارسل پست ها : 3299عضویت:1390/4/11
1390/9/12 - 12:04 عصر
البته اين نظرمنه.... اگه واقعا ماجرا در همين حد باشه....
بارسل
مامان مهربون پست ها : 2029عضویت:1390/8/22
1390/9/12 - 5:13 عصر
مادر شوهر آدم نميشه
اين واقعيت دنياس
1   2  
اظهار نظر

پر کردن فیلدها یی که با علامت * مشخص شده اند الزامی است.
*متن: