مهد كودك اميد فردا تو شهرك غرب رو كي ميشناسه لطفا سريع جوابمو بديد - صفحه 1

موضوع: مهد كودك اميد فردا تو شهرك غرب رو كي ميشناسه لطفا سريع جوابمو بديد + اظهار نظر

1   2   3  
کاربران حاضر: 0 کاربر و 0 مهمان
تاران پست ها : 633عضویت:1386/9/6
1388/2/28 - 12:55 عصر
سلام دوستان مهد اميد فردا تو شهرك غرب و كي ميشناسه
تا حالا كسي بچشو اونجا گذاشته يانه
من حضوري كه رفتم ظاهرا عالي بود واي باز نگرانم
ميخوام ببينم كسي تجربش كرده يا اطلاعاتي ازش داره
ممنون
تيما پست ها : 106عضویت:1386/3/19
1388/4/22 - 5:19 عصر
دو تا از دوستاي من بچه هاشون اونجا مي رفتن راضي بودن البته مثل اينكه يهو شهريه شو خيلي زياد كرد. مي گفتن اموزش اونجا خيلي خوب بوده
نازنين 1 پست ها : 128عضویت:1388/3/10
1388/5/25 - 11:30 صبح
مهد كودك اميد فردا
سلام بچه ها من در مورد نگهداري بچه هاي شيرخوار اطلاعاتي ندارم ولي زن داداش من اونجا مربي هستش براي گروه سني 2 سال به بالا آموزش هاشون خيلي عالي واقعا با بچه ها كار ميشه و مربي ها در موقع كم كاري بازخواست ميشن من خودم فكر مي كنم براي بچه هاي دو سال به بالا خيلي خوبه
كيفيت غذا هاشون هم خوبه
عسل پست ها : 293عضویت:1387/5/7
1388/5/25 - 1:53 عصر
لطفا اگه كسي از مهد پرناز توي شهرك غرب اطلاعاتي داره بذاره؟
عسل پست ها : 293عضویت:1387/5/7
1388/5/25 - 1:53 عصر
لطفا اگه كسي از مهد پرناز توي شهرك غرب اطلاعاتي داره بذاره؟
الهه پست ها : 3عضویت:1387/2/12
1388/7/29 - 11:41 صبح
من يه پسر 15 ماهه دارم مي خوام بذارمش مهد تو شهرك غرب هم زندگي ميكنم بردمش مهد مهستان گفتن زير 2 سال قبول نمي كنن مهد خيلي خوبيه كسي همرديف اونجا جايي رو مي شناسه ؟
مامان سارينا پست ها : 10عضویت:1387/3/7
1389/1/18 - 2:22 عصر
سلام به ماماناي گل.
اميدوارم كه حالتون خوب باشه يكي به من گفته كه آقاي مجيد قناد مجري برنامه فيتيله در شعرك غرب مهد كودك داره اگر كسي ادرسشو مي دونه مي تونه كمكم كنه ممنونم
ستاره پست ها : 7عضویت:1388/12/10
1390/4/1 - 11:44 صبح
سلام كسي مهد كودك دوزبانه در سعادت آباد كه به مديريت مدير سابق مهد ستارگان هست رو مي شناسه ؟
يسنا پست ها : 9عضویت:1390/6/21
1390/6/21 - 9:31 صبح
دختر من چند ماهه كه ميره مهد اميد فردا. من خيلي از اون مهد راضيم. رزرو كردنشون تبليغ نيست چون جا ندارن كه همه متقاضيها رو فوري ثبت نام كنند. دختر من مهد قبليشو دوست نداشت و از من ميخواست نبرمش مهد ولي الان گاهي اوقات به من روز جمعه ميگه منو ببر پيش هاني جون كه مربيشه. توي اين چند ماه دخترم اصلا مريض نشده و رفتار پرسنلش فوق العاده خوبه. به نظر من توي مهدهايي كه من ديدم تا اينجا رو انتخاب كردم بهترين بود. بچه ها انگليسي هم ياد ميگيرن ولي بيشتر از اين رفتار با كودك براي من مهمه كه اونا خيلي توجه دارن. توي سي ديهايي كه از بازي بچه ها در مهد به ما ميدن بارها ديدم كه دخترم ميره مربيشو بغل ميكنه. احساس بچه ها دروغ نميگه و من خيالم راحته كه اون مربي رو دوست داره. خيلي از بداخلاقيهاش هم درست شده از وقتي ميره اونجا. حتي عادت غذاييش هم بهتر شده.
mamanyas پست ها : 110عضویت:1389/4/1
1390/8/21 - 1:11 صبح
من هم دخترم چند ماهي هست كه اميد فردا ميره و تا به حال بسيار راضي بودم مخصوصا از اموزشهاشون دخترم ۳ سالشه الان شعر حافظ و سهراب سپهري ميخونه و در زبان انگليسي هم خيلي پيشرفت داشته دختر منم كه رفت مهد اولش همش مريض ميشد ولي خوب اين خاصيت اوايل ورود به مهده حالا بچه اگه تو مهد ويروسها رو نگيره زمان مدرسه ميگيره و اونوقته كه به درسش لطمه ميخوره در ضمن به نظر من بهترين سن ورود به مهد ۳ سالگي هستش من كه تا قبل اون به هيچ عنوان زير بار نرفتم
شورا پست ها : 1920عضویت:1391/2/4
1391/2/17 - 12:40 عصر
سلام دوستان
من تازه اين تاپيك رو ديدم، دخترم داره ميره مهد مژده توي شهرك غرب. اون الان يك ساله اونجاست و من هم خيلي راضيم. مهمتر از همه رفتارشون با بچه هاست و محيط شادش. همينطور كلاسها و جلساتي كه يراي مادرا برگزار مي شه خيلي خوبه
مي خوردن و شاد بودن آيين من است،فارغ بودن ز كفر و دين؛ دين من است؛گفتم به عروسِ دَهْر: كابين تو چيست؟گفتا: دلِ خرّمِ تو كابينِ من است
هانا (مامان آرتين) پست ها : 1718عضویت:1388/2/3
1391/2/18 - 11:35 صبح
حالا که این تاپیک بالا اومده منم در مورد این مهد خیلی چیزا شنیدم که بگم!

اصلا مهد خوبی نیست

خواهر شوهر من پسرش رو چند ماهي اونجا گذاشت و هروقت از اونجا رد میشه نفرینشون میکنه چون پسرش به شدت عصبی و ترسو شده بود و همش موقع رفتن به مهد مامانشو میچسبید

دیگه اینکه در مورد مدیرش هم متاسفانه نه تنها درک درستی از وضعیت بچه ها نداره بلکه خیلی پولدوسته
       فقط 24 هفته و 2 روز به تولد باقی مونده !
simin پست ها : 3عضویت:1391/4/20
1391/4/24 - 8:39 صبح
خبر ها در مورد اميدفردا به نقل از مادران
صبح ها به عشق مهد گذاشتن دختري بلند ميشم تخم مرغ شو ابپز ميكنم....وسايل مهد از جمله صبحانه و تنقلات و شير و....لباس و غيره....

خداي من باور نمي كنم دخترم اينقدر خانوم شده كه خودش به راحتي از بغل من ميره بغل مربي اش.....و حتي همكاران ديگر مهد....و براي من بوس ميفرسته و باي باي ميكنه.

هر چند كه خودم هم از اون حالتهاي خسته و عصبي در امدم....همه چي رو نظم پيش ميره اكثر شبها ميريم پارك نزديك خونه و رونيكا خانوم وسايل مورد نظر در اون شهر بازي به اصطلاح كوچيك رو سوار ميشه.....قطار و يك دلقك موزيكال و.......خلاصه كه همه چي زندگي رنگ عوض كرده...انگار مرحله جديدي توي زندگي داره به وجود مياد كه براي هر سه تايمون....يك حال عجيبيه.....واي گفتم سه تاي يك حالي شدم....فكر كن سال ديگه اين موقع اگه خدا بخواهد چهارمين نفر خونه ....تو راه....و من بازم يك دل بزرگ دارم كه توش يك ماهي كوچولو داره ول ول ميخوره...

دلم ميخواهد براي رونيكا بنويسم كه چقدر پيشرفت داشته....تا بخونه و مثل من اشتباه نكنه و بچه اش رو از 6 ماهگي بگذاره مهد.

مهد كودك اميد فردا http://omidfarda.net/ واقع در شهرك غرب....با مديريت خانم دكتر رضا بخش.....كه بسيار خانم موقر مودب و البته زيبا و خوشروو مدير

اين مهد همه چيزش روي نظمه.....شايد باور نكيد...من به اسم اين مهد و مربي هاش و مديرش اعتقاد قلبي دارم...بگذاريد براتون توضيح بدهم شايد مادراني هم كه مثل من وسواس به خرج ميدهند هم نظر من رو داشته باشند

من حدود ماه بهمن سال 87 بود كه سخت دنبال يك مهد خوب ميگشتم به كمك چند تا از همكارانم ....به چند مهد نزديك محل كارم توي پونك سر زدم....هر كدوم يكسري محاسن و يكسري معايب داشت كه البته معايبش در نظر توقعات من بسيار بسيار پررنگ تر مينمود مثلا ...نداشتن پنجره در اتاق سنين رونيكا و افتاب گير نبودنش....يا تميز لباس نپوشيدن مربي هاي مهد.....ووووو

تمام ليست مهد ها رو از سايت بهزيستي برداشته بودم....و مرتب تماس ميگرفتم...پيش خودم گفتم بهتره سمت خونه دنبال مهد باشم چرا كه محل كار تا خونه 15 دقيقه با ماشين شخصي راه....در همين كش و قوس بودم كه يك سرچ كردم توي گوگل و ديدم كه مهد اميد فردا سايت اختصاصي داره با مقالات و برنامه و زمان بندي ووووو............به نظرم خيلي جالب امد ...كل سايتشون رو خوندم...مطالبش اموزنده و البته مورد نياز هر مادر و پدري بود...تصميم گرفتم حتما يك سر بزنم ....

قضيه مهد رفتن همينجوري توي ذهنم بود تا اينكه ماه فرودين ارديبهشت بود كه تونستم شماره مهد اميد فردا زنگ بزنم و براي مشاوره وقت بگيرم ...اخه يكي از اصول اين مهد مشاوره با والدين به همراه كودك قبل از ثبت نام و حتي بازديد از مهده....و جالب تر اينكه بازديد از مهد فقط در روز پنج شنبه ساعت 11 به بعد انجام ميشه....و البته من خواهش كردم كه وقت رو به من براي يك روز 5شنبه عنايت كنند كه البته زحمت كشيدند و من مزاحمشون شدم.....محيط مهد بسيار شاد و البته هارموني رنگها من مادر رو هم حتي جذب ميكرد ...عكسهاي كه روي ديوار بود همه از كارتونها بچگي من ....قريب به اتفاق والديسني....و البته كلمات انگليسي كه بسيار زيبا و خوانا نوشته شده بود....پس زمينه ديوار يك رنگ ياسي زيبا بود كه ادم رو به وجد مياورد ..رونيكا از همون اول محو اينهمه رنگ و اسباب بازي توي سالن بازي سالن هم كف شده بود.

يك خانم بسيار خوش سر و زباني در بدو ورود راهنماي من بود كه بعدها متوجه شدم اسمش ساراجونه....طبق مد روز موهاشو عسلي روشن كرده بود....و خيلي راحت تونست با رونيكا ارتباط برقرار كنه طوري كه رونيكا غريبي نكرد....و البته يك خانم ديگه كه كمي تپل بود و چهره سفيد و بامزه اي داشتند.....امد و رونيكا به راحتي رفت توي بغلش....اين براي مني كه ميدونستم رونيكا بغل مادر بزرگشم به زور ميره يك نور كوچيك بود توي دلم....كه البته بعدها فهميدم اسم اين خانم خوشگل و خوش رو بهناز جونه....

من حدود 30 دقيقه منتظر موندم تا نوبت به مشاوره مارسيد....از در كه رفتم تو يك خانم بسيار خوش پوش و البته خوشرو جلوي ما ايستاد و احترام گذاشت كه خوب البته براي من بسيار نيكو امد و خودم پيش قدم شدم و رفتم و دستشون رو فشردم و ابراز احترام متقابل كردم.....محيط اتاقشون با رنگها گرم تزئين شده بود....رونيكا خودشو مشتاق نشون داد كه بره روي صندلي به تنهايي بشينه و اين كاررو كرد ....خانم دكتر هم بهش يك عدد بيسكويت تعارف كرد و رونيكا با خجالت از من خواست كه براش بردارم...

حالارونيكا مشغول اون بيسكويت و كوسن خورشيد شكلي كه دستش بود شده بود و من روي سخنم با خانم دكتر حدود يك ساعتي با هم در مورد همه مسائل روز رونيكا و بچه هاي اين سن صحبت كرديم....صحبتهاي اين خانم بر حسب سليقه شخصي شون نبود بلكه با درايت و پيش زمينه علمي....بود...برام توضيح داد كه خوشحاله كه هدفم از مهد گذاشتن رونيكا اينه كه پيشرفت در روند رشد اجتماعيش داشته باشه نه بحث نگهداري....چون همه ميدونند كه مادر من تا الانشم رونيكا رو روي چشماش بزرگ كرده و براش از جون مايع گذاشته....و البته مادر همسرم كه هر از گاهي زحمت رونيكا رو كشيده......خانم دكتر اصلا اصراري بر اين نداشت كه رونيكا بياد مهد خودشون بهم پيشنهاد كرد كه رونيكا رو مهد بگذارم ولي اون مهدي كه به خونه خودم نزديك تره .....چون معتقد بود اين سربي رو كه استنشاق ميكنه در طول مسير بيش از هر چيزي روي ذهنش تاثير منفي داره......وقتي بهشون اطمينان خاطر دادم كه محل زندگيم تا اونجا كمتر از 5 دقيقه راه ...تاييد كردنند.و يك جمله رو گفتن كه تا ابد توي ذهنم ميمونه.....خانم دكتر رضا بخش گفت: خانم ........ ببينيد من نمي گم مهد خوب مهد بد من نمي گم مهد بالاي شهر پايين شهر من ميگمممممممم......همون مهد بد پايين شهر هم بهتر ين تربيت رو براي كودك شما داره......تا حساسيتهاي مادرانه و مادربزرگانه كه اكثر بچه ها رو سوق ميده به يك سري عادتهاي زشت و البته روند رشد اجتماعي كه شايد در اينده به ضرر كودك باشه.......من به اين حرفش كه تربيت مهد به از مادر و مادربزگه ايمان داشتم چرا كه خودم يك بچه مهد كودكي هستم .....و اگه توي دوران مهد اون روزهاي شيرين و حتي تلخ رو نميگذراندم......هرگز در موقعيت اجتماعي امروزم نبودم....من همه اينها رو مديون مادر و پدرم هستم كه به اقتضاي شغلشون منو مهد گذاشتن......ولي من به علم اينكه دختري بايد روند رشد اجتماعيش به از من نوعي باشه گذاشتمش مهد.

خانم دكتر منو مجاب كرد بدترين مهد هم ميتونه بهترين تربيت رو انجام بده ...به قول روانشناس رونيكا......رونيكا هرگز در منزل توسط من يا پدر به زمين هل داده نمي شه كه ياد بگيره بعد از هل داده شدن توسط كسي بايد بلند بشه ....و حركت كنه و به زندگي ادامه بده....ما توي خونه بچه رو توي پر قو بزرگ ميكنيم .....ولي مهد به بچه من استقلال رو اموزش ميده رونيكا .......بودن رو ياد ميده...بهش شخصيت ميده بهش ياد ميده كه چطوري وقتي وارد يك جمع شد بلند سلام بكنه بهش ياد ميده وقتي بهش چيزي تعارف شد تشكر كنه و موقع صحبت كردن توي چشم طرف مقابلش نگاه كنه..وووو ......ميدونم شايد از نظر خيلي ها اين اموزشها رو در منزل هم بشه وقت گذاشت و داد ....ولي ايا تا به حال كودكي رو ديديد كه در سن 18 ماهگي خودش در اتاقش بازي كنه و بعد براي خودش بالشت و پتو بياره و بگيره بخوابه....دقدقه خيلي از ما مادرها براي خواباندن بچه هامون حتي تا سن 5-6 سالگي هم وجود داره و اينها همه اثرات مهد رفتنه...

به هر حال كه اون روز خانم دكتر منو مصمم كرد كه حتما رونيكا رو بگذارم مهد....به اتاقهاي طبقه سوم رفتم البته سارا جون همه چيز رو خوب...توضيح داده بود......و جاي سوال نداشت....جالب تر اينكه همه چيز تميز بود ....بچه هاي نوزاد گهواره هاي كه با تور ...مثل همون پشه بند تزئين شده بود و براي بچه هاي زير يكسال و نيم هم تختهاي نرده اي بسيار معقولي تعبيه شده بود....

اتاق تعويض مرتب و تميز بود.....همه چيز قفسه بندي شده پوشكهاي هر نوزادي در طبقه اي خاص ....و اسم و تاريخ تحويل پوشك روش بود....

توي دلم گفتم يادته روزي كه خوندي توي سايت فقط روزهاي پنج شنبه قابل بازديد براي والدين ميباشد....چه فكرهاي بدي كه نكردم....گفتم حتما....ميخواهن يك روزه سامان ببخشند اونجارو ولي الان داشتم ميديم كه همه چيز تميز بود و مني كه كار خونه انجام ميدهم ميفهمم كه اين تميزي امروز و ديروز نيست ...اين تميزي هميشگي است..

امدم پايين و فرمي رو مبني بر پيش ثبت نام انجام دادم...قرار شد بهم زنگ بزنند ....حدود سه ماه از قضيه پيش ثبت نام گذشت.....اهان تا يادم نرفته بگم كه اين خانم دكتر و پرسنل بسيار صادق بودنند ....و تعداد امار نوزاداني و مربي و تعداد كمك مربي كه بيان ميكردنند صحت داشت و مثل يكي از مهد هاي كه رفتم بهم گفت عزيزم ما 6 تا نوزداد داريم سه تا مربي ...دروغ نگفتند....و خيلي حرفهاي ديگه كه همه بر پايه صداقت بيان شد...اونها هيچ اصراري به اين نداشتند كه ما رونيكا رو بگذاريم اون مهد ...ولي من مصمم بودم چرا كه ميديم نيروي هاي اونجا بسيار موقر و در چار چوب ذهني من در حال حركتند.......وقتي ميديدم كه نيروي كاري اونجا با 7 يا 4 سال سابقه كاري دارند كار ميكنند ...گفتم احسنت بر اين مدير كه اينچنين....با رضايت تونسته كارمندشو نگه داره و البته احسنت بر اين كارمند كه تونسته با اين حساسيتهاي خانم دكتر در روند كاري پيش بره و ماندگار باشه.....

همه اينها نكات مثبت بود در ذهنم تا اينكه ....باهام تماس حاصل شد مبني بر ثبت نام كامل دخترم.....من و همسري با هم رفتيم توي مهد و رويا جون كه يكي از موفق ترين كارمندهاي اونجا با روي باز ...و لبخندي كه هميشه بر لبانش جاريه ...شرايط اوليه رو توضيخح دادن و مدارك رو ازمون خواستند و يكسري فرم پر كرديم و البته پرداخت كامل شهريه كه دروغ نگفته باشم به علت حضور دختري تا ساعت 3 شد 178 هزار تومان و البته يك ليست تهيه لوازم...كه در بالاي اون قيد شده بود در صورت تمايل والدين.....ميتوانند لوازم ذيل را تهيه بفرمايند ...اين جمله اينقدر به دلم نشست كه گفتم حتما با كمال ميل ميخرم و در اختيار مهد قرار ميدهم....

پروسه رفتن مهد رونيكا مثل خيلي از مهد ها بود....يعني از ساعت كم شروع شد رسيد به ساعت كامل.....و در اين بين هرروز به من سي دي هاي حضور رونيكا در مهد رو ميدادند....و من ميتونستم توي خونه ببينم كه با كودك چطور برخورد ميشود....و اين نكته مثبت كه همه پرسنل هر لحظه زير ذره بين مديرت هستند و خودش يعني همه رو متعهد كردن به كار صحيح.....

رونيكا روند مهد رفتنش بسيار اسان تر از چيزي بود كه به ذهنم ميرسيد....همكاري خوب مربيان و البته كمك مربيان و رويا و ساراي عزيز....خيلي كمك بود......از اينكه منو مضطرب تر نمي كردنند ..از اينكه هر بار درروز زنگ بزنم و برايم كامل شرح حال دختري رو بدهند حتي تا تغذيه و اجابت مزاجشو....برام يك دنيا ارزش داشت....من خونه مادرم بيش از يك بار زنگ ميزدم خجالت ميكشيدم ...الان هر بار كه زنگ ميزنم....رويا جون با چنان ارمشي شرح حال رونيكا رو بهم ميده كه انگار پيش دخترم هستم....

از كارهاي بسيار جالب اين مهد اينه كه يك فرم خصوص دارند كه براي كودكا ن فكر كنم زير دو يا سه سال هستش.....كه شامل تاريخ روز.....انواع كارهاي كه درمهد رونيكا انجام ميده.....و ساعت خواب و بازي ..دختري....مقدار صبحانه ميل كرده ...ميان و عده و البته عصرانه ...و...نهار كه خود مهد در اختيارشون قرار ميده كه از قبل به ما برنامه روزانه اش رو داده اند ....كه نهارشون از انواع غذاهاي كه من خودم به دختري ميدهم هست......در كنار غذاي اصلي هر روز سوپ و ژله هم توي ليست هست......

در اين ليست كه گفتم ياداشت ميشه مثلا رونيكا در روزفلان صبحانه اينقدر خورده ....حدود بر حسب درصد بيانميشه...اينقدر خوابيده ..اين بازي ها رو كرده....و اجابت مزاج داشته چند بار.....و مقدار سوپ و غذاي اصلي اش رو بر حسب در صد بيان ميكنند.....و يك چيز بسيار جالب تر......روحيه بچه در اين روز مثبت يا منفي يا خنثي بوده هم با علامت _يا+ بيان ميشه....كه براي من بسيار جالبه و هميشه دوست داشتم بدونم.....و با توجه به شناختي كه از اين پرسنل دارم ميدونم كه صد درصد بر حسب صداقت پر ميشه....كما اينكه رونيكا يك هفته اول لب به هيچ چيزي نمي زد ...و اين ميتونست منو در پروسه مهد گذاشتن ..مردد كنه....باز هم اين ليست بر حسب واقعيت پر ميشد هر چند كه من با ديدنش حتي اشك در چشمانم جمع ميشد كه دختري امروز هم گرسنه امده خونه ....ولي همه اين قضايا در 6 روز حل شد و تونستم به كمك روانشناس رونيكا.....و البته كمك مربي هاي مهد مسئله رو حل كنم.و يك قسمت داره كه توسط والدين پر ميشه......كه در اون روز شب چه ساعتي خوابيدند و صبح كي بيدار شدند....و البته هر توضيحي كه لازمه مربي در جريان باشه ميتونه در ستون توضيحات يادداشت بشه....

يك كار جالب ترش اون اينه كه هر مادري ميتونه هر خواسته هر هر چيزي كه فكر ميكنه بهتره مربي ها بدونند رو يادداشت بكنه و در اختيار مربي قرار بده همه اينها در فايل كودك من نگهداري ميشه و حتي اگر روزي مربي تغيير كنه عادات دختر من رو مربي تازه وارد خواهد دونست.....و اين همون قضيه هر يادداشت كم رنگي به زه حافظه قوي.....

******

الان رونيكا صبحها به راحتي ميره مهد هم غذاشو ميخوره هم مشكل يبوستش رفع شده هم خوابشو توي مهد ميكنه....هم بازيشو....و توي خونه مرتب يك چيزهاي رو با اهنگ خاص زمزمه ميكنه.....وجالب تر اينكه به اهنگهاي كودكانه به زبان انگليسي عكس العمل نشون ميده .....اخه نمي دونم گفتم يا نه ...مهد كودك اميد فردا دو زبانه است....و بچه در سن پايين به راحتي انگليسي صحبت ميكنند.

رونيكاي كه شيشه نمي گرفت...و مادرم هميشه توي خواب با شيشه بهش شير گاوميداد...به كمك مربي مهدش شير گاوش رو با ني ميخوره و اين توي زندگي من عين يك معجزه ميمونه اينو مادري ميفهمه كه مثل من هر راهي رو رفته باشه و به در بسته بخوره.....

مهد اميد فردا .....شده اميد امروز من....و من از تمام پرسنل و مدير لايق كمال تشكروسپاس رو دارم....و ميدونم كه خدا بزرگترين موهبت الهي رو در حقم تمام كرد كه ذهنم به ارامش امروز رسيده.

خدايا مرا ان ده كه مرا ان به
ماهك(مامي سارا و ستاره) پست ها : 329عضویت:1390/7/10
1391/4/24 - 9:38 صبح
هزينه اين مهد چقدره؟
simin پست ها : 3عضویت:1391/4/20
1391/4/24 - 7:08 عصر
هزينه ها رو ممولا تو وب سايتشون مينويسند ما تمام وقت بخش انگليسي شو 250000تومان پرداخت مي كنيم
www.omidfarda.net
simin پست ها : 3عضویت:1391/4/20
1391/4/24 - 7:09 عصر
هزينه ها رو معمولا تو وب سايتشون مينويسند ما تمام وقت بخش انگليسي شو 250000تومان پرداخت مي كنيم
www.omidfarda.net
پائيز55 پست ها : 1عضویت:1391/4/28
1391/4/30 - 9:54 عصر
من تعريف اميدفردارو خيلي شنيده بودم .تااينكه خودم رفتم اونجاوقبل از هرچيز با كسانيكه بچه هاشون اونجا بودن صحبت كردم.اكثرا"راضي بودن يكي از مادرا ميگفت من يه دخترم از1سالگي اينجاست والان پيش دبستانيه دختر دومم از6ماهگي گذاشتم اينجاواز همه لحاظ چه آموزشي.امنيتي واخلاقي راضي هستم.خودمم ديدم كه يكي از بچه ها رو آوردن تحويل بدن از بغل مربيش نميرفت بغل مادرش .يكي از مادراهم كه تازه ثبت نام كرده بود مي گفت بعداز چندبار مهد عوض كردن اين اولين جائيكه بچم زود قبولش كرد.بنظر من خيلي خوب بود محيطش هم شاد بود حالا وقت گرفتم كه برم براي مشاوره
سوسك پست ها : 2عضویت:1391/8/9
1391/8/9 - 10:45 عصر
سيمين خانم عزيز چرا نظر ديگران رو غرض ورزي ميناميد؟ خواهر زاده من چند ماهي هست كه ميره مهد اميد فردا. آموزشهاي اونجا چيز خيلي تاپ و خاصي نيست و مثل همه مهدها است ولي يه اشكال خيلي بزرگش اينه كه به مناسبت هاي مختلف از افراد چيز ميگيرند. حتي كيسه زباله و فريزر مهد هم توسط اولياي بچه ها تأمين ميشه. روي برگه نوشتن كيسه زباله براي ارسال رختخواب به خونه است ولي ماهي يه بار هم رختخواب به خونه نمي فرستند و اين همه پاكت رو با پررويي از افراد ميگيرند. صابون دستشويي را خانواده ها بايد بخرند. همينطور دستمال كاغذي و ...
من احساس ميكنم اين خانم سيمين يكي از پرسنل اميد فردا هست كه اينطور جانبداري ميكنه. شهريه مهد هم قبلا 250 بود الان 300 شده. تازه يه نظر سنجي كردن و مد نظرشون بود كه شهريه رو تا 40درصد بالا ببرن. اما انصافشون رو شكر به 20 درصد راضي شدن.

ولي به نظر من اصلا رفتار درستي نيست كه به خانواده ها دروغ گفته بشه و ازشون لوازم مورد نياز مهد درخواست بشه. كاش روراست و صادقانه ميگفتند كه بايد هزينه هاي مهد را خودتون بپردازيد! متأسفانه اين رفتار توي بيشتر مهدها هست و يه جوري براي خودش فرهنگ شده. فرهنگي كه سازنده اش خود مهدها هستند و خانواده ها به خاطر بجه هاشون مجبورن ازش تبعيت كنند
1   2   3  
اظهار نظر

پر کردن فیلدها یی که با علامت * مشخص شده اند الزامی است.
*متن: