صفحه اصلی | درباره نی نی سایت | تماس با ما |   شنبه، 4 خرداد 1392
 
نام کاربری: کلمه عبور:
» ثبت نام پسوردم را فراموش کرده ام بخاطر بسپار
 title=
پیش از بارداری بارداری و زایمان شیرخوار (0 تا 12 ماه) نوپا (12 تا 24 ماه) خردسال (2 تا 4 سال) پیش دبستانی (5 تا 8 سال)  
تبادل نظر | سؤالات رایج |  کلوب ها |  بارداری هفته به هفته | سال اول هفته به هفته |  ابزارها | گالری |  خاطرات |  نشریه | فروشگاه |  نیازمندی ها |  بازارچه | آمار سایت |  تبلیغات

بخش خاطرات نی نی سایت


صفحه 1 از 106612345678910>>|

خاطرات النا
النا کوچولوی pari در این تاریخ 2 ماه و 2 روز دارد
1392/3/4
همه خاطرات النا

سلام عشق بی انتهای زیبای مامان

درست چهلمت که تموم شد اومدیم شیراز خونه خودمون .

خیلیییییییییییی دوستت دارم .خیلیییییییییییییییییییییییییی


خاطرات mahan
mahan کوچولوی asali در این تاریخ 2 سال و 6 ماه دارد
1392/3/3
همه خاطرات mahan
اولین بار
پسرای گلم اولین بار که با هم بیرون رفتیم ده سال از ازدواج منو بابایی که اولین عشق و آخرین عشقم بودگذشته بود یه استرس خاصی داشتم چون تو این سالها بدون بابایی جایی نرفته بودم روز ولنتاین بود سال 1391 با بیچاره گی رسیدیم خیابون کوکب بابایی 150به من پول داده بود صد برای خودم سی تومن مانی عزیزم بیست تومن ماهان عزیزم تو گفتی از رضوان می خوام وسایل بگیرم چون بابایی از رضوان بدش میومد من تو نیومدم خودت رفتی بعد ده دیقه اومدی گفتی 60تومن شد گفتم سی تومن برو کم کن پول ندارم گفتی می خوای آبرومو ببری فردا من چطوری جلوی رضوان سرمو بلند کنم پولو دادمو گفتی تو بهترین مامان دنیایی ،یکم که جلوتر اومدیم ماهان جون شما گفتی باب اسی یعنی باب اسفنجی رفتیم باب اسی رو بگیریم فروشنده گفت سایز بزرگ یا کوچیک تا اومدم حرف بزنم مانی جان گفتی دو تا سایز بزرگ برای من که بزرگم کوچیک برای ماهان بعد یه جوری مظلومانه نگام کردی نتونستم نه بگم 50تومن هم اونجا پیاده شدم یعنی 40تومن برای خودم می موند که 40تومنم از قبل داشتم گذاشتم روش برای بابایی یه ادکلن خریدم خودمم دست از پا کوتاهتر اومدم خونه .بعد این که غذاتو خوردی مانی جان گفتم بریم بخوابیم گفتی نه خوابم نمیاد گفتم تو مدرسه خواب آلود میشی ها گفتی حالا که نمیزاری بیدار بمونم ایشالله که هر چه زودتر بمیری بیام سر قبرت بهت بخندم ازت متنفرم ،گفتم مانی جان مگه نگفتی تو بهترین مامان دنیایی چی شد پس دیدم صدات در نمیاد خوابت برده عمر مامان،الهی مامان بمیده برات من فدای اون ناز خوابیدن تو ام وقتی می خوابی می خوام بیام محکم بغلت کنم بهت بگم عاشقتم


خاطرات mahan
mahan کوچولوی asali در این تاریخ 2 سال و 6 ماه دارد
1392/3/3
همه خاطرات mahan
مانی و ماهان عزیزم
نفسای مامان ،زندگی مامان ،جون مامان ،عمر مامان. از خدا می خوام همیشه اینو یادتون بندازه که هیچ وقت به بابایی بی احترامی نکنین شما دوتا نفس بابا اید هیچ وقت دوست ندارم کوچکترین بی احترامی به بابایی بکنید که بابایی از چشم من ببینه سعی کنید تو زندگیتون به هیچ کس بی احترامی نکنین بابایی خیلی حساسه میگه همون جور که من به بابام هیچ بی احترامی نکردم از بچه هام هم انتظار دارم با من همینطوری باشن


خاطرات sara
sara کوچولوی baran در این تاریخ 4 سال و 4 ماه دارد
1392/3/2
همه خاطرات sara
عزیز مامان
گالری sara را ببینید. گل سفیدم,
الان خانمی شدی واسه خودت و من منتظر خواهر کوچکتان هستم اما زیاد از واکنش تو اگه اونو ببینی می. ترسم خیلی تلاش می کنم خدای نکرده فکر نکنی کسی جاتون میگیره بعکس. ردارم کاری میکنم که توا از تنهایی در بیای جان مادر ,عمر من پری نازم,امیدو


خاطرات Rosa
baran در این تاریخ در هفته 26 حاملگی است
1392/3/2
همه خاطرات Rosa

سلامگل سرخم
امروز رفتم بذات لباس خریدم عشقم, دلم یک جوری پشتت پر زد. دلم می خواست می بودی وو بغلت میگرفتم, هفته هام برام کند میگذرهاینبار اصلا نمیگزه هنوز دوازده هفته. دیگه مونده, تا بتونم روی ماهتو ببینم,وجسمتو حس کنم
خیلی دوست دارم
بوووووووووووووووووووووس


خاطرات Rosa
baran در این تاریخ در هفته 26 حاملگی است
1392/3/2
همه خاطرات Rosa

سلامگل سرخم
امروز رفتم بذات لباس خریدم عشقم, دلم یک جوری پشتت پر زد. دلم می خواست می بودی وو بغلت میگرفتم, هفته هام برام کند میگذرهاینبار اصلا نمیگزه هنوز دوازده هفته. دیگه مونده, تا بتونم روی ماهتو ببینم,وجسمتو حس کنم
خیلی دوست دارم
بوووووووووووووووووووووس


خاطرات محمدصادق
mania nice در این تاریخ در هفته -6 حاملگی است
1392/3/1
همه خاطرات محمدصادق

گالری محمدصادق را ببینید. سلام خدا جونی
میدونم از دستم ناراحتی الهی فدای اون اخمای خوشگلت بشم خدا جون

میدونستی شوکه میشم

اگه بدونم از وقت پری میگذره؟؟

اخه من هنوز بچه نمیخواستم

باشه فدای مهربونیات دیگه هیچ کاری نمیکنم شاید تو سلاح کاره منو توی اینکار دونستی باشه

فدات تسلیمم


خاطرات امير حسين
راضیه63 در این تاریخ در هفته 26 حاملگی است
1392/3/1
همه خاطرات امير حسين
دنیای من
گالری امير حسين را ببینید. امیر حسینم ببخشید اگه تو این روزا اذیت میشی
یکمی درد دارم ولی خداکنه مشکلی نباشه
خیلی دوستت دارم از وقتی اومدی تو وجودم تو هم مثل بابایی تمام دنیام شدی
سالم و و سلامت به دنیا پابذار البته برای اومدن عجله نکن جایی خبری نیست با تمام وجودم منتظر حضورت هستم
مامان راضی


خاطرات مهدي
مهدي کوچولوی مهدي، جان منه در این تاریخ 1 سال دارد
1392/3/1
همه خاطرات مهدي
اولين تولد
گالری مهدي را ببینید. امسال با اينکه قبلا توي يک کتاب خونده بودم که اصلا نبايد براي تولد يک سالگي بچه هاتون فکر جشن تولد به سرتون بزنه و اسلا هم همچين خيالي نداشتم ولي با رويش اولين دندونات که با ورودت به 12 ماهگيت جوونه زدند تصميمم عوض شد و خواستم که براي يه جشن تولد دندوني بگيرم. کلي هم واسش برنامه ريزي کردم و ميخواستم يه کيک شکل دندون واست درست کنم با تزيين خمير فوندانت (يه نوع خمير براي تزيين کيکه) ولي اول اينکه در درست کردن خمير فوندانت نيمه موفق بودم هم به دليل اينکه تمام وسايلش گيرم نيومد هم اينکه استرسم زياد بود. با اينکه مهمان خاصي دعوت نکرده بودم. فقط خانواده من و بابايي بودن. خلاصه يک روز مونده به تولدت تو مريض شدي. اسهال و بيتابي هاي زياد به دليل سوختگي باسن و پاهات در اثر اسهال و تعويض زياد پوشک. خلاصه طوري شد که مراسمتو به هم زدم و فقط کيکي رو که يک روز قبلش واست پخته بودم (اونم با اعمال شاقه که خودش يه خاطره است) البته اينم بگم که خاله جان از 1 روز مونده به تولدت اومد پيشمون که کمک کنه ولي مگه تو بهش اجازه ميدادي. همش ازش ميخواستي که بغلت کنه. بيچاره کمردرد گرفت. خلاصه اينکه همون کيک رو به عنوان کيک تولدت در نظر گرفتيم و با يه تزيين ديگه که البته اون هم اولين بارم بود که انجامش ميدادم و البته بسيار هم قشنگ از آب دراومد. و تنها مهومنامون هم ماجون، با جون، خاله جان و مامانت بزرگي بودن. فقط تونستم واست آش دندون درست کنم. که اونم يه اشکالي داشت و اينکه به دليل اينکه حبوباتشو از 2 روز قبل خيسونده بودم نخوداش بوي بد گرفته بودن. با اينکه روزي چند بار آبشون رو عوض ميکردم ولي توي آش کمي بوي نخود پيدا بود. ولي خيلي خوشمزه شده بود. خلاصه يه تولد کوچولو واست گرفتيم. همون روز عصر هم با بابيي برديمت دکتر و آقاي دکتر گفت که چيزيش نيست ولي براي اطمينان يه آزمايش لدرار و مدفوع واست نوشت که البته از صبح گرفتار نونه گيري ادرارت هستيم و هنوز هم موفق نشديم.
راستي امروز بردمت مرکز بهداشت واسه واکسن يک سالگيت ولي گفتن که واکسنش رو فقط از شنبه تا سه شنبه داريم. پس افتاد واسه سه شنبه.
يه اتفاق خيلي خوشايند که ديروز افتاد و تمام خستگي و ناراحتيام رو از بين برد اين بود که بين همه پيامهاي تبريکي که واسم اومده بود يه پيام تبريک از خانم اشتري بود. همون خانم مامايي که تو مراحل زايمانم مثل يه خواهر کنارم بود. اتفاقا ديروز از صبح تو فکرش بودم و به اين فکر ميکردم که ايا اونم به ياد من هست يا نهو با ديدن پيامش ديدم که راست گفتن که "دل به دل راه داره".


خاطرات نازنين زهرا
نازنين زهرا کوچولوی مامان ناهيد90 در این تاریخ 1 سال و 11 ماه دارد
1392/3/1
همه خاطرات نازنين زهرا
یکساله که نازنین زهرا مهد می ره
سلام ... امروز اول خرداده.... دقیقا یکسال که نازنین من مهد می ره ... پارسال همین موقعها چه غمی داشتم که چطور نازنین و مهد بزارم ... چه جوری عادت بکنه ... چقدر غصه خوردم ... نازنین هم خیلی اذیت شد آخه خیلی به من وابسته بود خیلی و من هم همین طور ... ظهر ها می رفتم و بهش شیر می دادم باهم رو چمنهای بیرون مهد می اومدیم و من از دیدن دوباره نازنین به وجد می اومدم...چند ماهی مریض شد ..همش از خدا کمک خواستم.... الان بعد از یکسال از اون روزای خیلی سخت می گذره... باز هم از خدا کمک می خوام و دعا می کنم همه بچه ها و دختر من همیشه سالم و عاقبت بخیر باشند ..
این یادداشت رو به همین مناسبت گذاشتم

*- نازنین جمله های دو کلمه ای و سه کلمه ای رو می گه و راحت صحبت می کنه( در باز شد/ کاپیوتر روشن شد/ برق آموشه / )

*- نازنین چند ماه پیش که می خواست از پله ها پایین بیاد با حالا که دست به نرده بالا و پایین می یاد خیلی متفاوت شده . قدرت خدا رو ببین همه چی قانون داره ... اول چهاردست و پا ، بعد ایستادن .. بعد چند قدم ، بعد راه رفتن، بعد دویدن... خدارو شکر می کنم که بچه سالمی دارم...
*- مربیش ازش تعریف می کرد که دختر حرف گوش کنیه ... خدا برات نگه داره ... خیلی ل
ذت بردم یاد مامانم افتادم که می اومد مدرسه حتما اون هم وقتی معلم ها از من تعریف می کردند انقدر خوشحال می شده ...

*-می خوام نازنین و از شیر بگیرم ولی انگار من به نازناز وابسته ترم ... دلم می گیره .. چقدر زود می گذره... لحظه ای که نازنین اول بار خیلی خوب شیر خورد و من با چشمان اشک آلود اونو نگاه می کردم... نازنین مامان خیلی خیلی دوست دارم.

*-نازنین وقتی شعر می خونیم راحت ادامه شعر رو می گه مثلا شعر حسنی ... یه مصرع ما می گیم نازنین مصرع بعد و دست و پا شکسته می گه( البته بعضی از مصرعها)

*- چند روز گیر داده بود الاغ نازنین ... هر چی فک کردیم چیزی نفهمیدیم ... بعد چند روز روی سی دی عکس یه الاغ دیدیم... فک می کردیم منظورش عکسه الاغه ... دو باره بعد از چند روز که می گفت الاغ نازنین ... همون سی دی رو براش گذاشتم... شعر حسنی او نجایی که می گه : الاغ خوب و نازنین .. سر بر هوا سم بر زمین ... دیدیم می گه الاغ نازنین ... تازه فهمیدیم منظور ناناز چیه .
ولادت حضرت علی (ع) مبارک.. همسرم روزت مبارک


خاطرات MohamadTaha
MohamadTaha کوچولوی maman ye nini mamani در این تاریخ 8 ماه دارد
1392/3/1
همه خاطرات MohamadTaha
ایستادن محمدطاهای عزیزم
گالری MohamadTaha را ببینید. دیروز 30 اردیبهشت بود که کوچولومو گذاشتم زمین کنار صندلی بشینه تا برم غذاشو براش بیارم اومدم دیدم طاهای عزیزم صندلی رو گرفته و وایستاده اونقدر ذوق کردم که اونم از ذوق من و اینکه تونسته وایسه خندید و ذوق کرد ای جانم یاد خنده هاش که می افتم دلم براش قش می ره الهه که زنده باشی پسر گل مامان


خاطرات رهام
رهام کوچولوی نغمه در این تاریخ 3 سال و 2 ماه دارد
1392/2/31
همه خاطرات رهام

گالری رهام را ببینید. سلام خوشگلم
الان ساعت 11 شبه و شما دو ساعتی می شه که خوابیدی. صبح وقتی از خواب بیدار شدی بابایی خونه بود بهت گفتم می خوای بری خونه مامان رویا گفتی اره دویدی رفتی اسباب بازی ها و فیلماتو اوردی و رفتی جلوی در ازت خداحافظی کردم تا در اسانسور بسته شد طبق معمول صدات اومد که به بابایی گفتی نمی خوام برم بابایی کلی باهات حرف زد تا راضی شدی با مامان رویا رفتی پارک و ساعت 6 اومدی خونه بعد هم دوستات اومدن جلوی در که بری بازی ولی من یواشکی لای درو باز کردم و گفتم رهام دیگه بیرون نمیاد شما پرسیدی کیه الکی گفتم همسایه که دوستت سرشو اورد تو گفت رهام منم شما هم که دیگه راضی نمی شدی خلاصه اومدن خونه و باهات بازی کردن ولی همش دعوا می کردین بالاخره رفتن و شما غذا خوردی و خوابیدی الان هم بیدار شدی باید بیام پیشت تا سرحال نشدی
بای بای


خاطرات اميرحسين
اميرحسين کوچولوی مامان فاطي در این تاریخ 4 سال و 8 ماه دارد
1392/2/31
همه خاطرات اميرحسين
آبرنگ
پسرم سلام.خوشگلم الان دو باره که از صبح حموم رفتی!!آبرنگاتو پیدا کردی و دوباره بدبختی من شروع شد.همین الان یه لیوان آبرنگ تو فرش پذیرایی خالی شد!!!
همراه بابا رفتی تو انبار و یک ساعت تمام وسایلش رو خالی کردین.فدات بشم گل پسرم.دوست داری کارای بزرگانه بکنی.خیلی بالاتر از سنت هستی.دیشب می خواستیم بریم مهمونی تیشرت و شورتی که مامانی از مشهد واست آورده رو بهت دادم میگی:مامان کدوم آقا رو دیدی با شورت!!!بره بیرون.من اینا رو نمی پوشم.بزرگ شدم.
عاااااشقتم.بوس


خاطرات اميرمحمد
اميرمحمد کوچولوی مامان فاطي در این تاریخ 6 ماه دارد
1392/2/31
همه خاطرات اميرمحمد
اولین زرده تخم مرغ
خوشگل مامان سلام.امروزبرای اولین بار یه کوچولو زرده تخم مرغ خوردی.دیگه اینکه کچل!!!!!!!!!!شدی.کچل کچل کلاچه روغن کله پاچه.کچلی دوست داریم.دیگه لباسایی که مامانی از مکه واسه داداش آورده بود و تنگش بود من اونهمه غصه خوردم حالا واست اندازه شده!!یه تیکه ماه شدی.دوست دارم.بوس


خاطرات ستايش
ستايش کوچولوی سوری2013 در این تاریخ 6 روز دارد
1392/2/31
همه خاطرات ستايش
سزارین
مامانای عزیزمن درتاریخ1392/2/25دربیمارستان پارسیان درتهران عمل سزلرین شدم که مبلغ آزادآن 5میلیون تومان بود که باعضویت درشرکت ایده کاووش تریتا 2/5میلیون تومان پرداخت کردم 2/5میلیون آن ازطریق این شرکت مثل بیمه تکمیلی بود راضی بودم کسانیکه مایلندبه عضویت اندشماره آن رایادداشت کنید02144045463یا44045607تماس بگیرید


خاطرات روزبه
روزبه کوچولوی پرواز در این تاریخ 2 سال و 2 ماه دارد
1392/2/31
همه خاطرات روزبه
سلام
یه خاطره ازت یادم اومد مربوط به دو سه روز پیش حیفم اومد ننویسم.داشتیم توی جاده میومدیم تو هم خوابیده بودی و از شیشه ماه رو نگاه میکردی گفتی مامان ماه کجا میاد گفتم داره با ما میاد بعد از چند دقیقه دقت دوباره پرسیدی مامان ماه چطوری با ما میاد اونجا؟ دیگه خداییش موندم جواب بدم چطوری ؟؟؟!!!
دستاتو میندازی دور گردن من و با تمام احساست میگی دوستتتتت دارررررم ای خدااااا
دیگه الان یادم نیست چیزی


خاطرات Asal ya Arash
marzieh_joon در این تاریخ در هفته 10 حاملگی است
1392/2/30
همه خاطرات Asal ya Arash
my love
سلام عشقم. کوچولوی من حسابی ذهن همه رو به خودت مشغول کردی. جمعه شب همه خونه مامان ذهره بودن، خاله فاطی اینا و خاله سوری اینا. همه حرفا در مورد تو بود. همه منتظرتن تا زودتر بیای و زندگی رو واسمون شیرین شیرین کنی.
امروز رفتم دکتر، یه سری آزمایش داده بودم می خواستم اونا رو نشونش بدم. الحمدلله گفت مشکل خاصی نداری.هفته دیگه پنجشنبه هم باید برم برای سونوگرافی غربال گریت. حسابی منتظر و نگران اون روزم. امیدوارم اونجا هم خبرای خوب بشنوم. امروز بعد دکتر با مامان ذهره رفتیم یه کم گشتیم. رفتیم تو یه سیسمونی فروشی. یه مدل پتو داشت خیلی ناز بود. طرح و رنگای عروسکی تیکه دوزی شده که روش عروسک هم داشت. حتما یدونه واست می گیرم. خیلی دوستشون داشتم.
زودتر بیا. سالم و سلامت و شاد و خندون بیا. بوس


خاطرات ابالفضل
ابالفضل کوچولوی ميلي ميلي در این تاریخ 2 ماه و 22 روز دارد
1392/2/30
همه خاطرات ابالفضل
دل درد
سومين شبي بود كه ابالفضل به دنيا اومده بود،ساعت يك نصف شب بصورت مدام گريه گريه گريه!اول
فكر كرديم بچه دل درد داره،براي همين همه كاري كرديم از جمله زياد گرم نگه داشتنش،همش بغل كردنش(كه همين كار شايد باعث شد بعدا زردي بگيره!!!!)و ...تا كه يه احتمال كوچيكم داديم كه شايد گشنشه،براي همين دست بدامن شير خشك شديم واتفاقا علتشم همين بود.بعد اينكه شير خورد گرفت راحت خوابيد.از اون روز بود كه فهميدم شيرم براش كمه.


خاطرات دلارام
دلارام کوچولوی مامان مريم مهربون در این تاریخ 4 ماه و 3 روز دارد
1392/2/30
همه خاطرات دلارام
واکسن 4 ماهگی
گالری دلارام را ببینید. 2 روز پیش روز شنبه با بابایی رفتیم بهداری و خانم بهیار مهربون واکسن 4 ماهگی شما را زدند. یه کمی گریه کردی ولی با خوردن شیر آروم شدی . بابا و مامان هم به مناسبت 4 ماهه شدن شما برات یه توپ صورتی خوشگل و سری مکعب های پارچه ای خریدن .


خاطرات اميرعلي يا محمدمهدي
مامان امیرعلی یا محمد مهدی در این تاریخ در هفته 14 حاملگی است
1392/2/29
همه خاطرات اميرعلي يا محمدمهدي
هفته چهاردهم
گالری اميرعلي يا محمدمهدي را ببینید. سلام به عزیز دلم قند عسلم که دارم لحظه شماری میکنم تکون های خوشکلت رو حس کنم.مروارید مامانی یکشنبه قبل یعنی 23 اریبهشت مامان خیلی حالش بد بود طوری که بیمارستان بستری شدم مامانی 4 کیلو کم کرده بود فشارش هم پایین بود...
اما بیشتر نگران سلامتی عشقم بود که عصر همون روز پیش دکتر الهام فلاح پور رفتم اره عزیزم دکترم را تغییر دادم شناخت خاله زینب بود که به من معرفی کرد. خلاصه خانم دکتر گفت طبیعی و واسه 3 هفته برای سلامتی شما سونو نوشت انشا.. هیچ مشکلی نداری الهی امین....
خداروشکر تهوع واستفراغ ندارم....
بوس


صفحه 1 از 106612345678910>>|
گزارش آگهی
تبلیغات متنی

خريد و فروش لوازم و اثاثيه اداري و منزل اجناس نو و دست دوم بخريد و بفروشيد

خدمات پوست،مو ،زيبايي، لوازم آرايشي و... قابل توجه خانم هايي که به دنبال زيبايي هستند


مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست. لطفاً پیش از استفاده از سایت صفحه "شرایط استفاده از سایت" را مطالعه فرمایید. استفاده از این سایت بدان معناست که شما قبلاً صفحه "شرایط استفاده از سایت" را مطالعه کرده و به مفاد آن واقفید.
درباره نی نی سایت | تماس با ما | شرایط استفاده از سایت | رعایت حریم شخصی کاربران | تبلیغات در نی نی سایت
info[at]ninisite[dot]com
نقل مطالب این سایت با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت بلامانع است.

page created in 0.15625 seconds