صفحه اصلی | درباره نی نی سایت | تماس با ما |   شنبه، 28 اردیبهشت 1392
 
نام کاربری: کلمه عبور:
» ثبت نام پسوردم را فراموش کرده ام بخاطر بسپار
 title=
پیش از بارداری بارداری و زایمان شیرخوار (0 تا 12 ماه) نوپا (12 تا 24 ماه) خردسال (2 تا 4 سال) پیش دبستانی (5 تا 8 سال)  
تبادل نظر | سؤالات رایج |  کلوب ها |  بارداری هفته به هفته | سال اول هفته به هفته |  ابزارها | گالری |  خاطرات |  نشریه | فروشگاه |  نیازمندی ها |  بازارچه | آمار سایت |  تبلیغات

بخش خاطرات نی نی سایت

گالری ساراجون را ببینید. خاطرات ساراجون


صفحه 1 از 1712345678910>>|

ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 8 ماه دارد 1392/1/9
شروع بهونه گیری های سارا...
نفس مامان ! دختر مهربونم هنوز یک روز نشده که بابا رفته سفر اما تو مدام به من میگی بابا کی میاد؟ خودم خسته شدم از بس به تو گفتم انگار زمان متوقف شده و نمیگذره. عسل مامان صبور باش و حوصله کن بابا زود میاد و کلی باهات بازی میکنه. من عاشقتم عزیزم، امروز جمعه بود و نمیشد بیرون رفت فردا با هم میریم بیرون و کلی میگردیمو بازی میکنیم. من دوست ندارم به تو سخت بگذره عسلم. الان ساعت ده شبه و تو داری سریال آب پریا رو میبینی. میخوایم بریم مسواک کنیمو کتاب قصه بخونیمو بخوابیم.


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 8 ماه دارد 1392/1/9
آغاز سال نو در بابلسر...
سلام بهونه ی زندگی من!
خداروشکر که خوبی و سرحال نفسم!
بعدازظهر سه شنبه بیست و نهم اسفند ماه بود که تصمیم گرفتم بریم بابلسر و تحویل سال رو کنار عزیز باشیم، تا هم تو خوشحال بشی و هم عزیز رو خوشحال کنیم. تو و بابایی هم خیلی استقبال کردین، خیلی وقت بود که دوست داشتی بریم بابلسر تا هم عکس برگردونایی که هانی برات خریده رو ببینی هم دلت واسه عمو محسن و هانی تنگ شده بود...
ساعت دو نیمه شب بیدار شدم و شروع کردم به جمع کردن وسایل سفر. ساعت شش صبح بابا رو صدا کردم و گفتم همه چی آماده است فقط بلند شو بذارشون تو ماشین! سریع از جاش بلند شد و تو رو صدا کردیم. تمام طول مسیر رو صندلی عقب ماشین خواب بودی، نزدیک بابلسر که شدیم بیدار شدی و مدام میگفتی که بریم خونه ی هانی، ساعت یازده و نیم ظهر بود که رسیدیم... رفتیم خونه ی عزیز و به هانی گفتیم که بعد از سال تحویل بیاد خونه عزیز تا ببینیش! وقتی عزیز در و باز کرد از دیدن تو خیلی خوشحال شد و کلی قربون صدقه ات رفت، تو هم از دیدن حیاط و حوض آب کلی ذوق کردی و مشغول بازی شدی. زودتر ناهار خوردیم تا کمی استراحت کنیم و برای لحظه ی تحویل سال آماده بشیم، عزیز قبل از اینکه ما برسیم سفره هفت سینش رو چیده بود و منتظر ما بود، نزدیک تحویل سال بود که دور سفره هفت سین نشستیم و دعای تحویل سال رو خوندیم و آرزوهای خوب داشتیم برای همدیگه... تو هم آرزو کردی که امسال همه شاد و خوشحال باشن و بزنن و برقصن! خیلی دعای قشنگی کردی عزیزم، مهربونم!
حدود شش روز بابلسر بودیم، دید و بازید عید رو داشتیم اما نه مثل هر سال، مهمونی های بزرگ و رفت و آمدهای طولانی نبود خداروشکر و تو خیلی راحت تر تو جمع ها ارتباط برقرار میکردی.
یک ناهار خونه عمو علی بودیم که اونجا مشغول بازی با مسیح بودی، و بقیه روزا خونه ی عزیز بودیم و برای سر زدن به اقوام میرفتیم بیرون و میومدیم خونه.
یه روز هم رفتیم لب دریا، به قدری ساحل کثیف بود و پر از آشغال که نمیشد یه لحظه اونجا ایستاد، تو هم که سطل شن بازیت رو آورده بودی تا بازی کنی متاسفانه نشد، چون خیلی کثیف بود و اصلا جای ایستادن نبود :(
دوشنبه شب شام خونه ی مامان هانی بودی و از من و بابا اجازه گرفتی که اونجا بمونی پیش هانی و عمو محسن، ما هم اجازه دادیم و انگار خیلی شیرین زبونی کرده بودی و بهت خوش گذشته بود.
ساعت یازده شب بود که بابا زنگ زد به عمو و گفت که سارا خوبه، نمیخواد بیاد خونه، که عمو محسن گفت چرا سارا میگه دیگه مامانم منتظره باید برم پیش مامانم!

سه شنبه ششم فروردین صبح از خواب بیدار شدیم و تو رو صدا کردیم که بیدار شی میخوایم برگردیم تهران، اما تو میگفتی که دلت میخواد بازم اینجا بمونی، باهات صحبت کردم و راضی شدی که بیایم خونه، ساعت چهار و نیم بعدازظهر راه افتادیم از بابلسر و ساعت دوازده شب رسیدیم خونه... خیلی جاده هراز شلوغ و پر ترافیک بود. تو هم هی میگفتی پس کی میرسیم، کی میرسیم؟ که بابا بهت گفت تو بخواب ما شب میرسیم... خسته شدی و به من گفتی برام قصه بگو تا بخوابم، من هم برات قصه گفتم و تو خوابت برد.
خلاصه ساعت دوازده شب به سلامت رسیدیم خونه.
چهارشنبه هفتم فروردین بابا صبح ساعت نه رفت سرکار و دنبال کارای گرفتن بلیط و ... بود. وقتی اومد خونه ساعت پنج بعدازظهر بود و تونسته بود بلیطش رو بگیره، تو بهش گفتی پس چرا اینقدر دیر اومدی؟ کم کم بابا بهت گفت که جمعه میخواد بره سفر و سه چهار روزی پیشمون نیست... تو هم گفتی باشه برو اما قول بده که زود زود بیای!
چهارشنبه شب با بابایی و من سه تایی رفتیم بیرون پیاده روی و بعدش رفتیم پارک و تو کلی بازی کردی و خسته شدی.
پنجشنبه هشتم فروردین بابا صبح رفت بیرون تا کارای سفرش رو انجام بده، وقتی برگشت حدود دو بعدازظهر بود بهش گفتی پس چرا اینقدر دیر اومدی، ما حوصله امون سر رفته بود، با هم ناهار خوردیم و استراحت کردیم، بعدازظهر با هم رفتیم بیرون و کمی برای خونه خرید کردیم، اومدم خونه، شام درست کردم و باباحسن و مامان پروین هم که از کاشان برمیگشتن سر راه اومدن خونه ی ما، تو هم رفتی استقبالشون جلوی در و سلام کردی و خندیدی و گفتی عیدتون مبارک...! باباحسن و مامان پروین که خیلی خوشحال شدن از دیدن تو و از شیرین زبونی هات لذت بردن شروع کردن به حرف زدن با تو و تو هم براشون تعریف کردی که تو این چند روز که سفر بودی چه بهت گذشته بود.
بابا دیشب وسایل سفرش رو جمع کرد و موقع خواب تو رو بغل کرد و برات قصه گفت و باهات صحبت کرد و گفت که سه چهار روزی مسافرته و پیش ما نیست و از تو خواست که با من همکاری کنی و حرفمو گوش بدی، تو بغل بابا خوابت برد و صبح امروز جمعه نهم فروردین ساعت نه صبح بابا پرواز داشت به شهر اربیل (کشور عراق)، صبج زود بیدار شد و اومد بالای سرت و تو رو کلی بوسید و باهات خداحافظی کرد، انشاءاله به خواست خدا دوشنبه ظهر پیشمونه!

انشاءالله که همه ی مسافرها به سلامت برگردن و باباحسین جون هم صحیح و سلامت برگرده. الهی آمین


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 8 ماه دارد 1392/1/9
عيدت مبارک دخترم!
همه ي زندگي من!
سارا جونم!
دختر مهربونم!

امسال چهارمين ساليه که سه تايي سر سفره هفت سين ميشينيم و من و بابايي تو رو در آغوش ميگيرم و بهت سال نو رو تبريک ميگيم عزيزم.
اميدوارم که امسال سال سلامتي و شادي و موفقيت باشه برات و لحظه لحظه ي زندگيت سرشار باشه از لبخند و شادي و نشاط مهربونم...

عيدت مبارک دردونه ي من! بوس
نفس مامان چهل و سه ماهه شدنت هم مبارک! عاشقتممممممممممممممممممم



ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 7 ماه دارد 1391/12/29
چند قدم تا آغاز سال نو باقيست...
سلام نفس مامان!
در آستانه ي سال نو و طراوت و زنده شدن دوباره طبيعت و تحول و دگرگوني روح آدميان هستيم
به اميد سالي مملو از سلامتي و شادي و پيروزي براي همه ي کوچولوها و دختر کوچولوي نازم

اين چند روز گذشته همه اش در رفت و آمديم بعد از برگزاري جشن نوروزيت که باباحسين هم اومد و با دو تا شاخه ي گل ما رو سورپرايز کرد مشغول خريد و خونه تکاني خونه ي مامان پروين هستيم.
من کم تحملم يا تو شيطنت هات زياد شده نميدونم اما اين روزا کم ميارم ... منو ببخش دختر مهربونم
هفته ي گذشته بيست و سوم اسفند ماه بعد از اينکه تو رو گذاشتم کلاس با بابا رفتم تا سر نيايش و بعدش رفتم مرکز بهداشت وقت دکتر داشتم، از اونجا با خاله شيوا اينا قرار گذاشته بودم و رفتيم با هم نمايشگاه مد و لباس براي تو چندين دست لباس خريدم که جنسشون خيلي خوب و عالي بود، از خريد اونجا واقعا راضي بودم، اومدم دنبالت کلاس بالت هم شروع شده بود، بعد از اينکه کلاست تموم شد با هم اومديم خونه، لباسهاييکه برات خريده بودم و تنت کردم خيلي قشنگ بود، اما دوتاشون که اندازه همين الانت بود، و من خريده بودم که پاييز آينده تنت کنم، جنسشون خيلي خوب بود و به درد پاييز ميخورد که هوا کمي خنک تر ميشه، تصميم گرفتم که برات عوضشون کنم،
صبح پنجشنبه دوباره سه تايي با هم رفتيم نمايشگاه تا سايز بزرگترشو برات بگيرم که فقط موفق شدم يکي از لباسهاتو عوض کنم.
بعد از نمايشگاه با هم رفتيم خونه خاله شيوا اينا و ناهار اونجا بوديم، شام هم بابا اومد اونجا و دور هم بوديم و حسابي خوش گذرونديم.
خونه ي خاله شيوا که بوديم، به نظرم سرماخوردگيت شروع شد، برگشتيم خونه تو دو روز تب داشتي شنبه صبح بردمت دکتر و دکتر ذوعلم گفت که ويروس جديديه که زمان ميبره تا تبش قطع بشه و بعد از خوردن آنتي بيوتيک حالت رو به بهبوديه انشاءالله. دوباره دارو خوردن و شروع کرديم...
خلاصه الان خيلي بهتري و يک شنبه شب تبت قطع شد خداروشکر خيلي نگرانت بودم و همه اش ذهنم مشغول سلامتي تو بود... انشاءالله که هميشه و هميشه سالم و سلامت و خنده به لبت باشه عزيزم
اين هفته جز شنبه هر روز خونه مامان پروين بوديم، براي کاراي خونه کمکش کرديم و به تو تقريبا سخت گذشت چون همبازي نداشتي و حوصله ات سر ميرفت
اما از امروز ديگه سه تايي کنار هميم و سال نو رو با توکل به خدا، سلامتي و شادي شروع ميکنيم به اميد اينکه امسال براي همه ي مردم سالي باشه همراه با سلامتي و برکت... الهي آمين


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 7 ماه دارد 1391/12/19
جشن نوروزي سارا جونم...
سلام دختر مهربونم!
خداروشكر كه خوب و سرحالي و اين روزهاي پاياني سال مشغول آموزش و حفظ شعرهايي هستي كه ميخواين تو جشن نوروزي بخوني. سه تا شعر ميخونيد كه عمو ايمان مياد براتون موسيقي ميزنه و دور هم حسابي شادي ميكنين و پايان سال رو جشن ميگيريم و با زمستون خداحافظي و به بهار سلام ميکنيم. جشن تون فردا بيستم اسفند ماه از ساعت چهار تا شش بعدازظهر تو سالن آمفي تئاتر مجموعه برگزار ميشه و پدر و مادرها هم دعوتن.
فردا براي دخترها و پسرها اونيفرم خاصي در نظر گرفتن دخترها بلوز و جوراب شلواري سفيد و دامن سرمه اي و پسرها بلوز سفيد و شلوار سرمه اي مي پوشن. يكي از شعرهايي كه ميخونين اسمش هست عيد نوروز كه تو خيلي قشنگ حفظش كردي:
عيدِ دوباره فصلِ بهارِ...بهارِ قشنگِ شادي مياره
عيدِ نوروزِ سالي يک روزه...مبارك، بهارِ زندگيتون
حاجي فيروزهِ عيدِ نوروزِ...مبارك، بهارِ زندگيتون
باز شدن گلهاي زيبا...سبز شدن همه ي درختا
پرنده ها، ميخونن، فصلِ بهارِ...بهار اومد، واسمون، شادي مياره
پرنده ها ميخونن فصلِ بهارِ...بهار اومد، واسمون، شادي مياره
شعر دومي كه ميخونين و خيلي دوستش داري و همش زمزمه اش مي كني اي ايران هست:
اي ايران اي مرز پر گهر... اي خاكت سرچشمه ي هنر
دور از تو انديشه ي بدان... پاينده ماني و جاودان
اي! دشمن ار تو سنگ خاره اي من آهنم... جان من فداي خاک پاک ميهنم
مهر تو چون، شد پيشه ام... دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کي ارزشي دارد اين جان ما... پاينده باد خاک ايران ما

سومين شعر هم خونه ي ما اسمشه که من عاشق خوندنتم! مخصوصا بيت آخرشو خيلي خوشگل ميخوني
خونه ي ما يه تيکه آسمونه ... مامان جونم خورشيد گرم اونه
با خنده هاش نور ميپاشه هميشه ... خونه ي ما آفتابي و گرم ميشه
بابا جونم وقتي شب از راه مياد ... تو آسمون خونمون ماه مياد
من و داداش ستاره ايم براشون ... الهي ابري نشه اين آسمون

سارا جان! من و بابا بدجور عاشقتيم و ميخوايمت دخترم... اميدوارم تو اين جشن موفق باشي و بهت خوش بگذره... خيلي تلاش کردي واسه حفظ کردن اين شعرها و اينکه با ريتم بخوني گل قشنگم
بوس


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 7 ماه دارد 1391/12/5
اول اسفند و چهل و دو ماهه شدن دخترکم!
سلام عشق مامان!
باورم نمیشه یه ماه از سال مونده! اول اسفند اومد و تو چهل و دوماهه شدی! مبارک باشه دخترم... انشاءالله که صد و بیست سال سلامت و شاد و موفق زندگی کنی عشقم...
این روزا هنوز یه کمی مریضی و سرفه میکنی، کلاس هم میری همچنان و استقبال میکنی... خیلی از رفتنت به کلاس راضیم... چیزای زیادی یاد گرفتی. علامت خطر و بازیافت و احتیاط و ... رو میشناسی... میدونی که روی هر چیزی استاندارد باشه اون خوبه و قابل استفاده است... مخصوصا خوراکی ها... روی بسته های مواد غذایی و خوراکی ها رو دقت میکنی وقتی علامت بازیافت رو میبینی سریع به من نشون میدی و میگی که باید تو زباله های خشک بندازیمش... تا بازیافت بشه ... از کلمات دیگه ی انگلیسی که یاد گرفتی توت فرنگی و تربچه و شتر و پروانه و چشم و مو و دست و ... خیلی خوشحالم که به زبان علاقه داری امیدوارم که موفق باشی تو یادگیریِ زبان انگلیسی عسل مامان! من و بابایی به تو افتخار میکنیم خانوم خانومای مایی... :)
این روزا وقتی مشغول بازی میشی چند تا از دوستای کلاست رو هم همبازیت میکنی البته تو ذهنت!
صداشون میکنی و باهاشون همبازی میشی...
این روزا یه کمی مشغولم و باید برنامه ریزی کنم تا وقت کم نیارم...امیدوارم که همه چی خوب و کامل پیش بره، دعا کن کارای بابایی هم به نتیجه برسه و این همه زحمت میکشه و تلاش میکنه چیزی براش داشته باشه انشاءالله.
دوست دارم دختر قشنگم... بوس


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 6 ماه دارد 1391/11/28
عقد خاله ريحانه و کلاس رقص باله...
سلام نفس مامان!

از شانزدهم بهمن ماه داري ميري کلاس رقص باله... تو همون کلاس خودتون برگزار ميشه... تو هم خوشت اومده و استقبال کردي خداروشکر... منو بابا هم از اينکه ميري کلاس باله راضي هستيم... روزهاي دوشنبه و چهارشنبه ساعت چهارونيم تا پنج و نيم بعدازظهر ميري... يه کم زمانش بده اما خوب من سعي ميکنم بعد از ناهار بخوابي که سرکلاس سرحال و پرانرژي باشي

چهارشنبه گذشته بيست و پنج نتونستي شرکت کني تو کلاس، آخه هم روز عقد خاله ريحانه بود البته تا شروع کلاست مراسم عقد تموم شده بود علت اصليش اين بود که تو تب داشتي... به همين خاطر نبردمت کلاس... انشاءالله از دوشنبه دوباره ميري عزيزم...

خاله ريحانه و عمو فريد روز چهارشنبه بيست و پنجم بهمن ماه ساعت چهار بعدازظهر به عقد هم در اومدن و پيوند عشقشون رو ثبت کردن... انشاءالله که خوشبخت بشن... تو هم مدام ميگي پس من کي عروس ميشم... واسه عروسي خاله ريحانه بايد حتما يه لباس عروس برات بگيرم... خيلي دلت ميخواد لباس عروس بپوشي...

تو محضر هم خيلي دختر خوب و آرومي بودي... دوست دارم عشقم... وقتي با من و بابايي همکاري ميکني و حرف گوش ميدي که خيلي خيلي بيشتر هم دوست داريم...

ميبوسمت...


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 6 ماه دارد 1391/11/9
عکسهایی از دختر قشنگم در سفر مشهد...
مهمونی خونه ی دوست بابایی و بازی با دختر کوچولوشون:

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

هتل جام جم

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

پارک هتل جام جم

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

هتل جام جم

آپلود عکس کوچولوهای فارسی


برگشت از مشهد

آپلود عکس کوچولوهای فارسی


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 6 ماه دارد 1391/11/1
چهل و يک ماهه شدنت مبارک دخترم...
عشق مامان سلاممممم
امروز اول بهمن ماهه، روز تولد باباحسن به قول تو grand father و چهل و يک ماهگي تو...
امروز هر دو کلاس داشتيم، تو نقاشي رفتيم و منم باشگاه بودم، بعد از اينکه از کلاس برگشتيم زنگ زديم به باباحسن و بهش تولدش رو تبريک گفتيم، بعدش اومديم خونه و تصميم گرفتيم زنگ بزنيم به مامان پروين تا برنامه شب رو مشخص کنيم، که مامان پروين رفته بود بيرون، خلاصه قرار شد شام درست کنيم و ببريم خونه مامان پروين تا براي تولد باباحسن همگي دور هم جمع بشيم...
تو همراهي کردي و قرمه سبزي درست کرديم و ساعت هفت و نيم بود که رفتيم خونه باباحسن اينا، خاله مريم و دايي حسين هم اونجا بودن و چند دقيقه بعد هم خاله ريحانه و نامزدش عمو فريد هم اومدن... باباحسن هم از راه رسيد و شروع کرديم به برگزار کردن جشن تولد... کيک خورديم و شعر تولدت مبارک خونديم و عکس و فيلم گرفتيم و هديه ها رو باز کرديم و خلاصه کلي خوش گذشت، بابا حسن هم سورپرايز شده بود، خاله افسانه نيومد، چون علي جون سرماخورده بود و حال ندار بود، خاله فرزانه هم که شاهرود بود... جاشون خيلي خالي بود... تو و بهار جون هم کلي کيک خوردين و بازيگوشي کردين... انشاءالله که هميشه به شادي و خوشي دور هم جمع بشيم دختر قشنگم... به تو افتخار ميکنم... راستي همه ميگفتن که چقدر قرمه سبزي خوشمزه شده و کلي تعريف و تشکر کردن... خلاصه بسيار خوش گذشت در کنار يه دونه دخترم! :)


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 5 ماه دارد 1391/10/25
آلودگي هواي تهران...
سلام نفس خانومي...
خداروشکر ميکنم که سرحال و خوبي و تنها چيزي که نگرانم ميکنه، آلودگي هواست که خيلي زياده و نميشه کاريش کرد، روزها هم بهت ميگم کلاس نرو، ميگي نه دوست دارم برم پيش دوستام، شعر بخونم، بازي کنم. بهم ميگي مامان برام ماسک بزن تا برم کلاس. عشق من خدا حافظ و نگهدارت باشه، هميشه سلامت و تندرست باشي عزيزم... من که تمام تلاشم رو براي رفاه و راحتي تو ميکنم اما اين آلودگي هوا گريز ناپذيره و بايد خدا خودش بارون رحمتش رو نازل کنه تا از شر اين آلودگي خلاص بشيم... از کلاس نقاشي خيلي راضي هستي و دوست داري که تو کلاسها شرکت کني. خداروشکر ميکنم که علاقه داري و استقبال ميکني عزيزم...
اميدوارم هر چه زودتر اين آلودگي تموم بشه و هواي پاک و سالمي رو تنفس کنيم...
خدا پشت و پناه همه ي بچه ها باشه چقدر سخته با دلهره و نگراني براي سلامتي بچه ات روزت رو شب كني و شبت رو روز
خدايا چرا بايد براي تنفس هواي پاك اينقدر بهاء بديم...


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 5 ماه دارد 1391/10/17
سفر سه روزه به بابلسر...
سلام عشق مامان
فداي اون مهربونيت بشم من! عسل من اشتياق و ذوق تو براي رفتن به سفر از همه بيشتر بود، هفته ي گذشته چهارشنبه سيزدهم ديماه بعد از اينکه بابا از سرکار اومد، من و تو آماده بوديم و همه ي وسايل رو جمع کرده بوديم تا به اميد خدا راهي بابلسر بشيم، تو خيلي مشتاق بودي و ميخواستي هر چه زودتر برسي، بابا وقتي رسيد گفت استراحت کنيم ده شب راه بيافتيم که من گفتم نه، اون موقع ديگه جاده يخبندون ميشه و من نميخوام اون موقع شب بريم، يا الان که ساعت شش بعدازظهره بريم يا فردا صبح راه بيافتيم، خلاصه با توکل به خدا راهي شديم و ساعت يازده و نيم شب بود که رسيديم، تا رودهن بيدار بودي و تا اونجا ده بار گفتي داريم ميرسيم!! بابا بهت گفت تو بخواب هر وقت برسيم من صدات ميکنم، خيلي راه مونده، که خداروشکر خوابيدي تا رسيديم. عمو و زن عمو و عزيز همگي رفته بودن خونه ي عمه اينا که براي فردا يعني اربعين امام حسين نذري حليم داشتن، ما چون خسته از راه بوديم ديگه اونجا نرفتيم، و يه سره رفتيم خونه ي عمو محسن اينا اونجا که رسيديم، بيدار شدي و کلي با عمو و زن عمو بازي کردي، شام خورديم و بعدش خوابيديم، صبح بيدار شدي و دوباره مشغول بازي و دلبري شدي، شنبه رو هم به خاطر آلودگي هواي تهران تعطيل کرده بودن، هر چند ما ميخواستيم شنبه رو هم اونجا بمونيم چون بابا با عمو علي کار داشت، خلاصه خيلي بهت خوش گذشت اون چند روز، حسابي دل عمو و زن عمو رو بردي، ديروز يعني شنبه شانزدهم دي ماه ساعت چهار بعدازظهر بعد از خوردن ناهار و يه استراحت کوچولو برگشتيم به سمت تهران، همين که نشستي تو ماشين خوابت برد تا رسيديم تهران، خداروشکر راحت برگشتيم و تو هم اذيت نشدي، توي راه نزديک تهران باباحسن زنگ زد و گفت که شام بياين خونه ي ما، ما هم يه راست رفتيم اونجا و دور هم بوديم و اومديم خونه از خستگي خوابمون برد...
صبح هم من باشگاه داشتم و هم تو کلاس، اما چون تو خسته بودي و بيدار نشدي من هم باشگاه نرفتم، در عوض تو خوب استراحت کردي و خوابيدي عشق من... خسته نباشي دختر باهوش و مهربونم...


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 5 ماه دارد 1391/10/12
خداروشكر رو به بهبودي...
سلام نفس خانوم...
اين چند روز هنوز يه كم بيقراري البته مشكل كلي حل شده اما هنوز تاثيرش از بين نرفته، استرس و نگراني داري و هر چي بهت ميگم مامان چيزي نيست و بهش فكر نكن سخت قبول ميكني... نميدونم براي اين مسئله ببرمت دكتر يا با يه كم زمان خوب ميشي... كمي سوزش داري كه فكر ميكنم بيشترش تلقين باشه...خيلي تلاش كردم كه نذارم بهت سخت بگذره و اذيت نشي اما بخشيش هم دست من نيست چون تو ميترسي و نگراني باعث ميشه بهت اينقدر سخت بگذره...
اين روزا وقتي ميري كلاس برات بهتره چون حواست پرت ميشه و خيلي بهش فكر نميكني ولي وقتي مياي خونه همش درگيري... امروز با اينكه به خاطر آلودگي هوا مدارس ابتدايي و پيش دبيستاني و مهدها تعطيل بود ولي تو رفتي كلاس و من هم رفتم باشگاه فردا با هم خونه ميمونيم و از كنار هم بودن لذت ميبريم... خداروشكر امروز بهتري، ناهارتو خوب خوردي و الان هم مشغول ديدن سريال باب اسفنجي هستي...
ديروز صبح وقتي بيدار شدي و با بابا راهي كلاس شدي بهش گفتم برات يه جايزه بخره و بده خاله بهت بده به خاطر اينكه شبا زود ميخوابي و صبح زود هم بيدار ميشي و با شوق و ذوق ميري كلاس... بابا هم برات دي وي دي ششم عمو پورنگ رو خريد و وقتي اومدم دنبالت خاله بهت داد و كلي ذوق كردي شب هم كه بابا اومد براش تعريف كردي... امروز هم وقتي اومدم دنبالت به خاله ميگفتي بهم جايزه بده! گفتم عزيزم ديروز جايزه گرفتي بيا هفته ديگه كه دوباره كاراي خوب انجام دادي خاله بهت جايزه ميده... تو هم فوري قبول كردي و گفتي چشم مامان! فدات بشم شيرين تر از عسلم...
راستي ديروز بعد از اينكه از كلاس اومدي و ناهار خوردي حاضر شديم با هم رفتيم ديدن دختر عمو علي كه زايمان كرده بود با هم رفتيم بيمارستان لاله و اونو ديديم... يه دختر كوچولوي ناز به دنبا آورده كه اسمش "حلما" ست... تو كه نتونستي ببينيش... چون من گفته بودم بيمارستان آلوده است و بچه ها رو نميذارن بيان بالا... تو هم ميگفتي پس ني ني رو هم بيارين مريض ميشه تو بيمارستان! :)
گفتم اون تازه به دنيا اومده بايد پيش مامانش باشه ميخواد مي مي بخوره، تو هم ميگفتي آره من هم كوچولو بودم تو بغلت بودم و بهم شير ميدادي!
خلاصه اين روزا با هم كلي كيف ميكنيم وقتي تو سرحال و شادي بيشتر بهمون خوش ميگذره...
اميدوارم كه هميشه و هميشه سلامت و شاد و خوشحال و موفق ببينمت دختر قشنگم... الهي آمين


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 5 ماه دارد 1391/10/9
شروع يه ماه پر كار براي تو و البته براي من...
سلام دخترم... شكر خدا سرحال و خوبي و الحمدالله از كلاسهات راضي هستي...
شنبه دوم دي ماه صبح كه از خواب بيدار شدي بعد از خوردن صبحانه آماده شدي و وسايلت رو جمع كردي بعد به من گفتي مامان برام لقمه نون و پنير بگير بذار تو ظرفم ميخوام برم سر كلاس بخورم... كيك و شير و ميوه هم براي ميان وعده ات گذاشتم و با هم راهي شديم... بردمت كلاس سلام كردي و گفتي من اومدم، خاله ها با ديدنت خنديدن و جواب سلامتو دادن و گفتن اِ مگه سارا جون روزاي فرد نميومد؟ گفتم خاله اش از اين ماه ميخواد هر روز بياد، چون خيلي اينجارو دوست داره و ميخواد چيزاي جديد ياد بگيره... خاله هم اومد وسايلت رو گرفت و تو هم با من خداحافظي كردي و رفتي تو كلاس! من هم رفتم دنبال كارام تا بعد بيام مراحل ثبت نامت رو كامل كنم...
رفتم بانك تا كاراي بانكي رو انجام بدم و پول بگيرم براي ثبت نام كلاست! از طرفي بايد باشگاه خودم رو هم براي ماه جديد ثبت نام ميكردم... خلاصه تو فاصله اي كه تو كلاس بودي من هم به بخشي از كارام رسيدم و بعد از اينكه اومدم دنبالت خاله ها گفتن كه امروز سارا خيلي خيلي خانوم بوده... يكي از بچه ها تولدش بود و شما هم كيك خوردين و رقصيدين! خيلي بهت خوش گذشته بود و حسابي كيف كرده بودي... وقتي اومدم دنبالت با شوق و ذوق برام تعريف كردي... خاله مربيت هم خداروشكر از تو خيلي راضي هست و هر بار كه ميام دنبالت كلي ازت تعريف ميكنه... هم از همكاري خيلي خوبت تو كلاسهاي آموزشي ميگه هم اينكه خيلي حرف گوش كن هستي و آرومي... الحمدالله
دوشنبه وقتي اومدم دنبالت ديدم تو كلاس براتون آهنگ تولدت مبارك از سي دي هاي خاله ستاره رو گذاشتن و تو هم كه متوجه حضور من تو اونجا نشدي همين كه صداي موزيكش بلند شد تو حال خودت مشغول رقصيدن شدي، خيلي با حس و حال قشنگي ميرقصيدي به هيچي توجه نداشتي و تو حال خودت مشغول رقص بودي، منم داشتم نگات ميكردم و قربون صدقه ات ميرفتم...
خيلي خوشم اومده بود از اين كارت برام جالب بود چون خودت بهم گفته بودي كه شنبه روز تولد دوستت رقصيدي ديگه باورم شد كه تو هم رقصيدي از خاله فاطمه پرسيدم سارا پريروز رقصيد ميگفت آره خيلي رقصيد، قشنگ هم ميرقصه ! نفس مني تو سارا جونم...
خلاصه چند روز اول ماه به خير و خوشي گذشت تا اينكه روز سه شنبه يا چهارشنبه بود كه متوجه شدم تو كلاس موقع خوردن ميان وعده هات لپت رو گاز گرفتي و انگار كه خيلي محكم هم گاز گرفتي طوري كه تا چند روز هيچي نخوردي... از خوردن مايعات كه خودداري ميكردي چون باعث سوزش زخم لپت ميشد از خوردن ميوه و ... هم كه ... خلاصه خيلي اذيت شدي تا اينكه روز پنجشنبه بعد از اينكه من از باشگاه برگشتم متوجه شدم كه مشكل يبوست پيدا كردي و خيلي اذيتي... شب با خاله شيوا اينا رفتيم جشنواره فيلم عمار و از اونجا هم رفتيم همبرگر تاپس كه خيلي دوست داري اما چون ناخوش بودي ما هم اصلا بهمون خوش نگذشت... روز جمعه يعني ديروز يكي از بدترين روزاي زندگيم بود... به حدي تو تحت فشار بودي و بيقرار و ناخوش كه من هم نميتونستم مسلط بشم رو خودم و راهي براي كمك بهت پيدا كنم... بابا صبح با عمو محمود رفتن تا چند تا خونه ببينن، من و تو هم تنها بوديم... با مشورت با خاله مريم و مامان پروين تصميم گرفتم شياف بيزاكوديل برات بذارم تو كه خيلي ترسيده بودي و تقريبا وحشت زده، مجبورم كردي به هر طريقي شده برات بذارم، خدا خدا ميكردم كه هر چه زودتر آروم بشي و سبك بشي... خلاصه مدت زيادي از گذاشتن شياف نگذشته بود كه تونستي دفع كني و آروم شدي. اما سوزش داشتي چون انگار باعث زخم شده بود... من هم برات چرب كردم تا يه كمي آروم بشي... روز سختي رو پشت سر گذاشتي امروز هم با اينكه حالت از ديروز بهتره اما خوب خوب هم نيستي بردمت كلاس تا فراموش كني و اينقدر احساس درد و ناراحتي نداشته باشي اما چند بار زنگ زدم و بهت سر زدم خداروشكر خوب بودي... پماد آنتي هموروئيد هم برات گرفتم كه خيلي كمك كرد خداروشكر و آروم شدي...
آخر هفته ي خوبي رو سپري نكرديم چون تو حالت خوب نبود و به من و بابا خيلي سخت و بد گذشت...
آرزوم ميكنم كه هميشه سلامت و سلامت و سلامت باشي عزيزم و البته شاد و خندون عشقم...


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 5 ماه دارد 1391/10/1
چهل ماهگيت مبارك دخترم... يلدات مبارك عشقم...
سلام عشقم، عمرم...
اول دي ماه اومد و نفس من چهل ماهه شد... چه زود گذشتا... بايد بيشتر قدر اين روزا رو بدونم... دلم واسه اين روزا تنگ ميشه، مثل برق و باد ميگذره و جز خاطره چيزي ازش نميمونه...
نفس مني تو سارا جان... اول هر ماه كه ميشه من ياد اين ميافتم كه تو يه ماه بزرگتر شدي. اين منو خوشحال ميكنه كه ميوه ي دلم داره روز به روز بزرگتر و خانومتر ميشه اما يه وقتايي هم دلم واسه روزاي گذشته و ماه هاي گذشته تنگ ميشه و تنها چيزي كه دلتنگيمو رفع ميكنه تو بغل گرفتن تو و لمس وجودِ پر از مهربونيته عزيزم... عاشقتم...
ديشب شب يلدا بود و تو هم كه خوب ميدوني اولين شب زمستون يلداست و شعر يلدا رو هم خوب ياد گرفتي ميگي مامان پاييز تموم شد ديگه هوا سرد شده و برف ميباره ... تا وقتي پاييز بود هر بار با هم ميرفتيم بيرون ميگفتي مامان ببين پاييزه و پاييزه برگ درخت ميريزه! دوست داري با هم شعر يلدا رو بخونيم و هي تكرار كنيم...
ديشب رو خونه ي مامان پروين بوديم و تو هم با بهار و علي جون مشغول بازي و خوردن آجيل و شيريني و انار و هندونه بودي... به قول خودت كه تو شعر شب يلدا ياد گرفتي ميگي ميخوريم آجيل و انار و هندونه / يلدا هميشه به يادم ميمونه :)
عشق مامان اميدوارم كه روزاي زندگيت پر از سلامتي و اميد و موفقيت سپري بشه و هر ثانيه از زندگيت خنده بارون بشه دخترم...
من بهت افتخار ميكنم و به داشتنت ميبالم و مثل هميشه ميگم خدارو به خاطر داشتن تو هزاران بار شاكرم.
ميخوام از اين ماه هر روز بري كلاس، چون خيلي علاقه داري و استقبال كردي ديگه يك روز در ميون برات كمه، هر روز كه بري هم نظم و ترتيب رو بهتر ياد ميگيري هم بيشتر از ماهي كه گذشت چيزاي جديد ياد ميگيري
هفته ي آخر آذر ماه هم يه سري كلمه جديد انگليسي ياد گرفتي
mouse موش
cocoanut نارگيل
golden طلايي
عاشقتم با cocoanut گفتنت!


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 4 ماه دارد 1391/9/29
دخترم ممنون كه با من همكاري ميكني...
سلام عشق مامان...
خداروشكر ميكنم كه خوب و سرحالي و الحمدالله خيلي از كلاس نقاشي و وقتي كه اونجا ميگذروني راضي هستي... من هم خيلي خوشحالم و خداروشكر ميكنم كه تو اين محيط رو خيلي راحت قبول كردي و اصلا بهونه نگرفتي و احساس نارضايتي از اينكه من كنارت نيستم نداري... به نظرم خيلي بزرگتر و عاقلتر و فهميده تر شدي از وقتي كه تو جمع بچه ها حاضر ميشي روابط عموميت هم كه خوب بود بهتر و بهتر شده، خيلي راحت حرفت رو ميزني و وقتي ازت ميپرسم تو كلاس چيكارا كردين بهم ميگي... دوست دارم
دختر قشنگم ممنون كه اين هفته با من همكاري كردي... خيلي دوست دارم نفس خانوم
شنبه بيست و پنجم براي مشورت با دكترت با هم رفتيم مركز بهداشت، اونجا يه كمي منتظر شديم تا نوبتمون بشه و بعدش رفتيم پيش دكتر باهاش حرف زدي و اون هم معاينه ات كرد و گفت كه علائمي از ويروس نداره اما ممكنه تا فردا نشون بده، برات دارو نوشت و بعد از گرفتن داروهات با هم برگشتيم به سمت خونه، تو هم كه خسته بودي و همش ميگفتي منو بغل كن، با اين همه لباس و شال و كلاه وزنت زياد ميشه و من هم كمرم درد ميگيره اما خوب براي اينكه تو اذيت نشي اين كارو ميكنم... تو اتوبوس تو راه برگشت خوابت برد و من مجبور شدم بغلت كنم تا خونه، خيلي خسته شدم و هر چي باهات صحبت كردم كه بياي پايين قبول نكردي :(
يكشنبه صبح هم كه من رفتم باشگاه و تو هم رفتي كلاس تا ظهر اونجا بودي و بعدش من اومدم دنبالت... اومديم خونه و بعد از ناهار خوابيدي و استراحت كردي... تو كلاس خيلي خسته ميشي و وقتي مياي خونه با پيشنهاد خوابيدن موافقت ميكني... با هم شعر و زبان كار كرديم و يه كمي نقاشي كشيديم از اينكه كلمات انگليسي رو درست ميگي خيلي خوشحال ميشي من هم خوشحالم كه تو داري چيزاي جديد ياد ميگيري دخترم
اولين كلمات انگليسي كه تو كلاس بهت ياد دادن donkey بود به معني الاغ، بعد violet به معني بنفش و carrot به معني هويج چون تو كلاس اين كلمات رو با عكس ياد ميگيرين مربيت ميگفت كه شما هم اول عكس رو بهش نشون بدين و بعد بگين كه اين چيه و سارا بايد انگليسيشو بگه، من هم اين كارو كردم و خيلي خوب نتيجه گرفتم دختر باهوشم... آفرين به تو...
اين شعر شب يلدا رو هم باهات تمرين ميكنم خودت هم تو كلاس با دوستات و خاله ها ميخوني...
وقتي پاييز تموم ميشه ... زمستونم شروع ميشه
برف مياد فراون... تو كوچه و خيابون
يلدا شب اولشه... شادي و شور همراهشه
تو اين شب خيلي قشنگ... همه ميان به دور هم
ميخوريم آجيل و انار و هندونه... يلدا هميشه به يادم ميمونه
دوشنبه صبح زود بيدار شديم و تو رو بردم خونه ي مامان پروين، اونجا بودي تا براي ظهر با مامان پروين و خاله مريم و بهار جون بياين خونه بابابزرگ و من هم بيرون كار داشتم، هم ميخواستم برم دنبال كاراي خودمون و هم ميخواستم براي مامان پروين براي شب يلدا آجيل و شيريني بخرم... اول ميخواستي با من بياي اما بعدش وقتي فهميدي بهار هم داره مياد اونجا قبول كردي كه اونجا بموني... خداروشكر اون روز كارام به خوبي انجام شد و ساعت نزديك يك بعدازظهر بود كه رسيدم دم خونه بابابزرگ اينا... وقتي شما رسيدين بغلت كردم و ازم خواستي كه برات دلستر بخرم، من هم براي تو و بهار خريدم و يك بطري هم براي نهار خودمون خريدم...
بعد از ناهار چون صبح زود بيدار شدي و خسته بودي از بازي بهونه ميگرفتي و منو هم كه خسته بودم اذيت كردي، اما خوب من بايد تحمل ميكردم و حاضر شديم كه با هم برگرديم به سمت خونه، اما خاله مريم و مامان پروين نذاشتن، حاضر شديم و با خاله مريم و بهار رفتيم به سمت خونه زن دايي من براي عرض تسليت... از اونجا كه ميخواستيم بريم به سمت خونه، به اصرار خاله مريم رفتيم خونه عموعلي اينا، عموي من چون با همسرش از كربلا برگشته بودن همه اون شب به ديدنشون ميرفتن، اما چون تو سرحال نبودي و بدخواب و بيحوصله بودي من ميخواستم بريم خونه، اما خاله مريم نذاشت و هي گفت بيا با هم بريمو... خلاصه رفتيم و شام هم اونجا بوديم چند بار تصميم گرفتم كه ماشين بگيرم و برگردم بيام خونه، اما نشد، همش داشت مهمون ميومد و ميرفت و نميشد كه ما بيايم تازه سراغ بابا رو هم ميگرفتن كه بگو بياد اينجا دور هم باشيم... اما تو خيلي بدقلق شده بودي و حق داشتي، من هم كه روز خسته كننده اي داشتم فقط تحمل ميكردم تا زمان بگذره و پاشيم بيايم خونه. بابا هم تا هشت شب سر كار بود و بعدش اومده بود خونه، بعد از خوردن شام و جمع و جور كردن راه افتاديم به سمت خونه به قدري خسته بودي، همين كه تو ماشين نشستيم تو خوابت برد... رسيديم خونه ساعت يازده شب بود و خاله مريم ما رو رسوند... بابا هنوز بيدار بود و ميگفت چقدر دير كردين دلم براتون تنگ شده بود... :)
سه شنبه با اينكه هم تو كلاس داشتي و هم من بايد ميرفتم باشگاه، اما وقتي تو رو ديدم كه اينقدر خوابت سنگينه و خسته اي دلم نيومد بيدارت كنم، به بابا گفتم من امروز نميرم باشگاه تا سارا يه كمي بيشتر بخوابه، بابا رفت سركار و تو خواب بودي من هم تا ساعت ده مشغول كار و جمع و جور كردن خونه بودم تو نزديك ده بود بيدار شدي و بعدش سرحال و قبراق بهت گفتم مياي با هم بريم بيرون... گفتي آره به همين خاطر زنگ زدم به خاله شيوا و بهش گفتم كه بيا با هم بريم تجريش هم امامزاده صالح زيارت ميكنيم و هم يه گشتي اون دور و ورا ميزنيم... تا آماده بشيم و از خونه بزنيم بيرون دقيقا اذان ظهر و امامزاده صالح بوديم با خاله وارد صحن شديم و كمتر از يكساعت اونجا بوديم و بعدش تو هي ميگفتي بريم بيرون به كبوترا گندم بديم، خاله گندم خريده بود و تو هم رفتي بيرون بهشون گندم دادي بعد با هم رفتيم تا يه جاي خوب پيدا كرديم و مشغول خوردن ناهار شديم، بعد از خوردن ناهار سوار اتوبوس شديم و از پارك وي تا پارك ملت و پياده اومديم تو هم دو قدم راه ميومدي و بعدش ميگفتي من و بغل كن! خلاصه با خاله شيوا كلي حرف زديم و تو هم تو پارك مشغول بازي شدي... بعدش با هم به سمت ونك رفتيم تا از مركز تجاري هاي اونجا ديدن كنيم اما بازم تو رفتي تو فاز بغلم كن خسته ام و از اين جور بهونه گيري ها كه به شيوا گفتم بيا بريم خونه، الان ترافيك ميشه و سارا كلافه امون ميكنه، وقتي رسيديم خونه ساعت حدود پنج بعدازظهر بود...
تو خونه مشغول بازي و ...بودي و من و خاله هم مشغول درست كردن شام شديم، بابا و عمو غدير هم اومدن و دور هم خوش گذرونديم... در مجموع روز خوبي بود اما من كمر دردي داشتم كه نگووو، دختر قشنگم تو ديگه بزرگ شدي هم ماشاءالله وزنت زياد شده و هم تو اين فصل با اين همه لباس و كاپشن و ... سنگين تر ميشي و من سختمه بغلت كنم... يه كمي رعايت منم....
صبح چهارشنبه بعد از اينكه از خواب بيدار شدي آماده شديم و رفتيم به سمت خونه مامان پروين، بايد خونه رو واسه مراسم شب چله آماده ميكرديم هم مامان اينا بايد براي زن دايي الهام شب چله اي ميبردن و هم براي خاله ريحانه شب چله اي مياوردن .... خلاصه بساطي داشتيم از يه طرف برنامه ريزي واسه شام اون شب و تزئين ميوه و شيريني و آجيل و ... از طرفي فرصت كم ... دوباره تحت فشار زياد بخشي از كارا به نتيجه رسيد... من و تو هم ساعت شش بود كه راه افتاديم به سمت خونه و خسته و هلاك بوديم... ممنون كه همكاري كردي عزيزم...دوست دارم
يلدات مبارك عشق مامان :)


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 4 ماه دارد 1391/9/18
تولد بابا حسين...
بازگشت از يك سفر به ياد ماندني ( مربوط به تاريخ 14/09/91)

سلام نفسم، عشقم، عمرم...

خداروشكر كه خوبي و سرحال... خلاصه اي از خاطره ي سفر به مشهد رو برات مينويسم تا يادت بمونه كه چي شد و چيكارا كردي...

روز دوشنبه وقتي بابا جون از سركار اومد ساعت حدود پنج بعدازظهر بود، من و تو هم آماده بوديم و همه ي كارامونو كرده بوديم تو هم تو جمع آوري وسايل سفر خيلي به من كمك كردي ديگه كاري نداشتيم و فقط بايد ميرفتيم به سمت راه آهن، وقتي آژانس اومد تو هي ميگفتي پس كي ميرسيم... وقتي هم كه رسيديم ايستگاه راه آهن همش پشت سر هم ميگفتي بابا پس كي سوار قطار ميشيم، ما هم كه حدود يك ساعتي زودتر از زمان حركت رسيده بوديم بايد سرت رو به يه چيزي گرم ميكرديم تا زمان سوار شدن به قطار حوصله ات سر نره، با بابا رفتي يه كمي خوراكي براي تو راه خريدي و اومدي. يه چند دقيقه اي سرت گرم اونا بود و بعد دوباره شروع كردي... بابا بردت به سمت درهاي خروجي به سمت قطارها و من هم كنار وسايل نشسته بودم، نيم ساعت مونده بود به زمان حركت كه اعلام كردن مسافران قطار مشهد برن سوار بشن، تو هم كه خيلي مشتاق بودي دست منو گرفتي و بابا هم وسايلو برداشت و رفتيم به سمت قطار، خيلي برات جالب بود و واقعاً كنجكاو بودي ميدونستي كه اين قطار با قطار شهري (مترو) تفاوت هايي داره، وقتي واگن مورد نظر رو پيدا كرديم بابا تو رو بغل كرد و گذاشت تو قطار بعدش به سمت گوپه اي كه گرفته بوديم راه افتاديم وقتي وارد گوپه شديم گفتي واي چقدر اينجا قشنگه! ما هم كه يه كوپه دربست گرفته بوديم وسايل رو گذاشتيم بالا و لباسهامونو عوض كرديم تو هم جلوتر از من و بابايي كفشهاتو در آوردي و لباس راحتي پوشيدي و شروع كردي به سوال و جواب با من و بابايي يه كمي عكس انداختيم و بابا از قطار برات گفت... بعد از اينكه شام خورديم حدود ساعت ده شب بود كه خوابيديم... چون در طول روز همش مشغول كار بوديم و هر سه حسابي خسته بوديم خوابيديم و تا صبح چند بار بيدار شدم و روي تو رو انداختم ساعت هفت صبح بود كه بيدار شديم و صبحانه خورديم و بعدش هم لباسهامونو عوض كرديم چون ساعت هشت صبح ميرسيديم به مشهد، تو قطار كه بوديم گنبد امام رضا رو ديديم... و از اونجا سلام داديم تو هم گنبد رو ديدي و گفتي مامان مشهد...

با شوق و شور زيادي كفش هاتو پوشيدي و چترت رو برداشتي وقتي قطار ايستاد سريع از كوپه بيرون اومدي و ميگفتي كه بابا بيا بريم ديگه... وارد ايستگاه راه آهن مشهد كه شديم به بابا گفتم زنگ بزن به هتل ببين اگه الان امكانش هست بريم و وسايل رو بذاريم و بعد بريم حرم... چون زمان تحويل اتاق ساعت دو بعدازظهر بود و ما ساعت هشت صبح رسيده بوديم مشهد خداروشكر هتل موافقت كرد و ما هم با خوشحالي به سمت تاكسي ها رفتيم... راننده تاكسي ميگفت كه از قدم خوب شماست كه مشهد بارون داره مياد بعد از مدتها اينجا بارون ميباره... خيلي حال و هواي خوبي داشت ساعت نزديك نه بود كه رسيديم به هتل، وقتي بابا مدارك رو تحويل داد و كارت اتاق رو تحويل گرفتيم رفتيم بالا تو همش ميگفتي بابا پس كي ميريم مشهد...! كشته بودي ما رو هي بهت ميگفتيم اينجا مشهده! منظورت اين بود كه كي ميريم حرم امام رضا ... وقتي وسايل رو گذاشتيم توي اتاق و لباسهامونو عوض كرديم راهي حرم شديم... رفتيم زيارت و تو هم براي خيلي ها دعا كردي ياد عمو محسن و زن عمو و خاله شيوا و عمو غدير و عزيز و خيلي ها كردي...

بعد از خوندن نماز ظهر براي ناهار برگشتيم هتل و كمي استراحت كرديم بعد دوباره براي شب آماده شديم و با سرويس هتل رفتيم حرم ... تو كه چادرت رو آورده بودي و مثل من و بابايي نماز ميخوندي...

بابايي هم كه كلي منو شرمنده كرد و همش مراقب تو بود و من هم مشغول زيارت بودم... خيلي كيف داد خيلي زياد .... خيلي زود زمان ميگذشت روز پنجشنبه بعد از نماز ظهر سه تايي رفتيم باغ موزه نادري و گشتي تو اونجا زديم. صبح روز جمعه يه كمي حال ندار بودي و بعد از كمي علائم حالت تهوع و تب و اسهال داشتي... خيلي نگرانت شده بوديم و نميدونستيم چرا اينطوري شدي... شب قبلش تو حرم وقتي من مشغول خوندن نماز حاجت بودم كه كمي طولاني بود و بابا هم مشغول خوندن زيارت نامه بود تو بازيگوشي ميكردي و ميرفتي پيش بچه هاي ديگه و فكر ميكردم به اين خاطر بود كه مريض شدي چون كاملاً سرحال و قبراق بودي و از نظر خورد و خوراك هم كاملاً غذاهاي سالم و بهداشتي خورده بوديم... نه فست فود و نه غذاي آماده هيچي همش از غذاهاي هتل خورده بوديم كه سالم و تازه بود... اون بچه ها كمي حالت سرماخوردگي و مريضي داشتن و احتمال دادم كه از اونها گرفته باشي... روزاي آخر سفرمون خراب شد چون تو مثل قبل سرحال نبودي و من و بابا نميتونستيم واسه روزاي آخر برنامه ريزي كنيم... ناهار روز جمعه به دعوت يكي از دوستاي بابايي به خونه ي اونها رفتيم كه حدود ده سال بود همديگرو نديده بودن... من مخالف رفتن به اونجا بودم چون تو حالت خوب نبود و من نميدونستم با اين حاليكه تو داري چي پيش مياد... و اونها بچه ي كوچيك داشتن و ميترسيدم كه اون هم از تو بگيره اما اصرار داشتن كه حتما بريم خونشون... رفتيم و تو هم با دخترشون بازي كردي اما چون كلا سرحال نبودي بهونه گيري ميكردي و با دختر يك ساله اونا نميساختي... من هم فقط چشمم به تو بود كه اگه تغييري تو حال و صورتت ديدم بهت برسم كه يه وقت شرمنده ي اونها نشيم... بعدازظهر از خونه ي دوست بابا راه افتاديم و زحمت كشيدن ما رو بردن بيمارستان شيخ كه بيمارستان كودكان بود اونجا خيلي شلوغ بود و دكتر تشخيصش اين بود كه تو مسموم شدي و برات آمپول تجويز كرد و گفت يك ساعتي تو بيمارستان بمونيد اگه بهتر نشد سرم بزنيد... من به بابا گفتم نميخواد سارا مسموم نشده و به احتمال زياد مريضيش ويروسيه با زدن آمپول جز ترس و يه تجربه بد از سفر براش چيزي نميمونه... بغلت كردم و با هم به سمت هتل رفتيم يه كمي اونجا استراحت كرديم و بابا ميخواست بره حرم چون روز آخر سفر بود و بابا هم تا اون روز درست و حسابي زيارت نكرده بود... ميخواست تنها بره كه من بهش گفتم ما هم باهات ميايم ميخوام سارا رو ببرم دارالشفاء امام رضا ... وقتي بردمت دارالشفاء امام رضا دكتر معاينه ات كرد و گفت كه ويروسه و بهت تب بر داد و قطره تا حالت تهوعت كنترل بشه... بعد وارد حرم شديم رفتيم تو صحن انقلاب و تو حياط روبروي پنجره فولاد نشستيم اون شب هوا خيلي سرد بود و تو هم تب داشت، من هم بهت پروفن داده بودم تا تبت بياد پايين... به بابا گفتم بيا همينجا تو حيات بشينيم اگه بريم پايين هوا خيلي گرمه و ممكنه تبت بيشتر بشه ... به بابا گفتم همينجا تو فضاي باز بشينيم و تو رو بغل كردمو توي بغلم خوابت برد و شروع كردم به راز و نياز... اونجا به ياد خيلي ها بودم، به ياد خيلي از دوستاي نديده ام، بچه هاي ني ني سايت و مادراشون يادم بودن، خانواده ام و دوستام و همكارام همگي رو ياد كردم و از خدا براشون طلب خير و سلامتي داشتم...

از امام رضا خواستم كه حال دخترمو خوب كنه و اونو سالم با خودم به تهران ببرم... كه ايشون اينقدر بزرگوارن كه همينطور هم شد و تو موقع برگشت مثل قبل سرحال و شاد بودي... امام رضا ازت ممنونم...

تو هم مثل ما هنگام ورود به حرم سلام ميكردي و ميگفتي سلام امام رضا و موقع بيرون رفتن هم ميگفتي خداحافظ امام رضا ... به بابايي گفته بودي كه بغلت كنه تا دستت به ضريح برسه و از اين بابت خيلي خوشحال بودي و ميگفتي واسه عمو و زن عمو دعا كردي. عشق من تو هم با همون بچگيت ياد خيلي ها كرده بودي... دخترم انشاءالله كه هميشه ايمانت قوي باشه و پاك و معصوم بموني...

خيلي دوست دارم و با تو سفر رفتن حس و حال خوبي داره...

*****************************************************************

سلام ميوه عشق من و بابا جون...
خداروشكر ميكنم كه سرحال و سلامت و شاد هستي و اين روزا بدجور سرت گرمه خريد وسايل كلاس نقاشيته...
عسل مامان جمعه هفدهم آذر ماه روز تولد بابا حسين بود و من تصميم داشتم كه براي شب تولدش كارهايي انجام بدم و سورپرايزش كنم... اما چون پنجشنبه شام عمو علي و زن عمو و دخترش و دامادش و پسرش به همراه عزيز اومدن خونمون يه جورايي اونجور كه دلم ميخواست نشد، صبح پنجشنبه شانزدهم وقتي من رفتم باشگاه تو و بابايي هم يك ساعت بعد با هم رفته بودين اداره بابا و اونجا بودين وقتي من از باشگاه اومدم ديدم كه خونه حسابي به هم ريخته است و هنوز خريد نكردم، به همين خاطر آماده شدم و رفتم هايپراستار و اونجا مشغول خريد بودم وقتي رسيديم بابايي زنگ زد و گفت كه شما هم دارين مياين به سمت هايپر وقتي رسيدين من تقريبا خريدمو انجام داده بودم اما يكي از دوستاي بابايي هم همراه شما اومده بود و ميخواست خريد كنه، به همين خاطر من منتظر شما نشدم و باهاتون خداحافظي كردم و برگشتم خونه تا به كارام برسم، اما تو و بابايي كيكي كه من واسه شب تولد باباجون خريده بودم رو ديدين! وقتي رسيدم خونه مشغول جمع و جور كردن بودم و شما يك ساعت و نيم بعد از من رسيدين... خيلي كار داشتم و بعد از اينكه شماها رسيدين از فرط خستگي بابا رفت كه بخوابه... اما من همچنان مشغول بودم... وقتي عمو اينا رسيدن خونمون تو رفتي همه ي وسايلي كه با هم براي كلاس نقاشيت خريده بوديمو آوردي و به دختر عمو نشون دادي و گفتي اينارو مامان خريده و اسممو چسبونده روشون تا ببرم كلاس نقاشي...
خيلي ذوق داري و اميدوارم اين وسايلي كه با اين همه شوق و ذوق خريدي باعث پيشرفت و آموزشت بشه... شب هم بعد از خوردن شام كيك تولد بابا رو آوردي و بهش گفتي باباجون تولدت مبارك... بابا هم ذوق كرد و تو رو بوسيد و ازت تشكر كرد عسلم...
امروز من رفتم يه شركتي براي مصاحبه و تو هم پيش عزيز بودي دختر خوبي بودي و چند بار به عزيز گفتي كه به مامانم زنگ بزن بگو زودتر بياد... خيلي عجول و كم صبر هستي عشق مامان...
عزيزم فردا با اين وسايل جديدت ميري كلاس نقاشي، عاشقتم با همه ي بازيگوشيها و شيطنت هات... حرفاي گنده گنده ميزني انگار نه انگار كه سه سالته فسقليه من...


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 4 ماه دارد 1391/9/5
سفر به مشهد...
سلام دختر قشنگم...
امروز عاشوراي امام حسينِ (ع)، اميدوارم به حق اين روز همه ي مريضا شفا بگيرن مخصوصا كودكان مريض...

ديشب كه شب عاشورا بود به پيشنهاد خاله شيوا و عمو غدير رفتيم هيئت، اونا قبلاً رفته بودن و گفتن كه خوبه بياين بريم، رفتيم و حس و حال خوبي پيدا كرديم... تو هم اول چون محيط برات جديد بود خوشت اومد اما وقتي برق ها رو خاموش كردن و شروع به مداحي كردن ديگه حوصله ات سر رفته بود و هي ميگفتي پس كي سينه ميزنن؟ اولين بار بود كه من تو رو ميبردم هيئت چون قبل از اينكه خدا تو رو به من بده خودم ميرفتم هيئت و خانومايي كه با بچه هاي كوچيك ميومدن رو ميديدم ميگفتم كه خودم همچين كاري نميكنم هم بچه اذيت ميشه و هم مادر كلافه ميشه و مهمتر از همه مزاحمت واسه بقيه هم ايجاد ميكنه، بچه كه حوصله ي همچين محيطهايي رو نداره و باعث ميشه كه ديگران هم نتونن استفاده كنن به همين خاطر اين چند سال اصلا جايي نرفته بوديم و مراسم عزاداري رو از طريق تلويزيون دنبال ميكرديم اما امسال با خاله اينا رفتيم و خداروشكر مراسمشون مختصر و مفيد بود و تو كلافه و بي حوصله نشدي كلا دو ساعت بود و براي تو يه تجربه جديد داشت...
امروز هم مامان پروين اينا به رسم هر سال ميخوان نذري مامان بزرگ خدا بيامرز رو ادا كنن، انشاءالله خدا قبول كنه... نميدونستم بريم اونجا يا نه، اما تصميم گرفتيم كه با هم بريم ... بابا ما رو رسوند و تا ساعت پنج اونجا بوديم و بعد از اينكه جمع و جور كرديم با دايي حسين برگشتيم خونه...
امشب بايد بعد از مراسم شام غريبان، به فكر جمع كردن وسايل سفر باشم... فردا دوشنبه ساعت هفت و چهل دقيقه شب با قطار عازم مشهد ميشيم و انشاءالله هشت صبح سه شنبه ميرسيم، تو هم كه چند روزه همش به من ميگي مامان پس كي ميريم مشهد چون چند ماهه پيش تو ماه رمضون با هم رفتيم هنوز يادته و مدام پيگيري كه كي ميريم مشهد... هر مسجد و گنبد و گلدسته اي كه ميبيني فكر ميكني اونجا مشهده! داد ميزني و ميگي مامان! بابا! مشهد! مسجد رو ميبيني و ميگي مامان مشهد!
اميدوارم سفر خوبي داشته باشيم و تو هم تو اين سفر تجربيات خوبي به دست بياري عزيزم...
هميشه برات آرزوي بهترين ها رو دارم اول سلامتي و بعد هم شادي و خوشبختيت... عاشقتم سارا جان...


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 4 ماه دارد 1391/9/5
ايام سوگواري سالار شهيدان تسليت باد...
باز اين چه شورش هست كه در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 4 ماه دارد 1391/9/1
سي و نه ماهگيت مبارك دختر قشنگم...
سلام ميوه ي عشق مامان و بابا!
امروز اولين روز آخرين ماه پاييزه، همون پاييزي كه ميگي برگ درختاش ميريزه
سي و نه ماهه شدي دخترم، هزار هزار ماشاءالله خانومي شدي واسه خودت...
از امروز ديگه هفته اي سه روز ميري مهد و كلاس نقاشي، خودت خيلي دوست داري و خواستي كه ثبت نامت كنم... منم به خاطر اينكه اولين باره كه براي چهار پنج ساعت ميخواي از من دور بشي و يه دفعه دل زده نشي و تو ذوقت نخوره گفتم اين ماهو يه روز در ميون بري تا اشتياقت كم نشه واسه رفتن...
خداروشكر خودت خيلي دوست داري و هر ساعت از من ميپرسي كه زودتر برم كلاس نقاشي...
پنج روز ديگه هم به خواست خدا راهي سفر به مشهد ميشيم، با قطار ميريم و يه تجربه جديد به دست مياري... يه كوپه دربست گرفتم تا راحت باشيم و يه سفر بي دغدغه داشته باشيم انشاءالله
راستي عشق مامان خودم هم از اين ماه دوباره ميرم باشگاه، اون زماني كه تو كلاس هستي من هم ميرم باشگاه تو هم راضي هستي ميگي باشگاهت تموم شد زود بيا دنبالم ...
دختر خوبم شنبه و يكشنبه تاسوعا و عاشوراي امام حسين (ع)، انشاءالله كه تو از پيروان راه امام حسين باشي و ايشون هم حافظ و نگهدارت باشه عزيزم... شب تاسوعاي سال هشتاد و هفت من از بودن تو باخبر شدم... اميدوارم ايمانت روز به روز بيشتر بشه و پاكي و معصوميتت همينطور بكر بمونه عزيزم... دوست دارم و به داشتنت افتخار ميكنم.


ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 3 سال و 3 ماه دارد 1391/8/16
سارا و دوستاش تو برنامه عمو پورنگ...
سلام دختر مهربونم!

روز چهارشنبه بالاخره با دوستات پرنيا جون دختر خاله اكرم و بهار جون دختر خاله مريم تو برنامه عمو پورنگ شركت كردين... صبح كه بيدار شدي بهار خونمون بود، ساعت حدوداي يازده بود كه پرنيا و مامانش هم اومدن سه تا شده بودين و دوست داشتين با هم بازي كنيد ولي تو چون از اون دو تا كوچيكتر بودي خيلي بازي نميكردي بيشتر ميخواستي چيزايي كه دستشونه رو بگيري...

خلاصه با هم سر كردين تا اينكه ساعت دو بعدازظهر از خونه اومديم بيرون، ساعت سه بود كه رسيديم استوديو اونجا با بهار و پرنيا وارد استوديو شدين، من و خاله اكرم هم بيرون نشستيم تا برنامه شروع بشه و شما رو ببينيم، بعد از چند دقيقه ديدم كه اومدي بيرون، ازت پرسيدم چي شده سارا جون چرا اومدي بيرون؟ گفتي كه مامان تو هم با من بيا تو پيشم باش، بهت گفتم ماماني من كه نميتونم بيام تو، بچه ها بايد پيش عموپورنگ باشن مامانا همه بيرون منتظرن تا برنامه تموم بشه چون سري قبل با بابا رفتي داخل اين بار كه تنها بودي برات يه كم محيط غريب بود... خلاصه با بابا تلفني صحبت كردي و بابا به يكي از همكاراش زنگ زد و اومدن تو رو بردن داخل، تو و پرنيا تقريبا جاي خوبي نشسته بودين اما بهار رو خيلي تو تصاوير نشون ندادن، چون لباسش مناسب نبود، من به خاله گفته بودم كه يه لباس مناسب تنش كن اما خب سخت گيري بيخود ميكنن واسه بچه ها ديگه چاره اي نبود... مهم اين بود كه به هر سه تون خيلي خوش گذشته بود، آخر برنامه كه تموم شد به هر كدومتون سه تا دي وي دي اول برنامه عمو پورنگ رو دادن هموني كه با گربه ها اجرا ميكنه! كه خودت هم قبلا خريدي... اومدين بيرون خيلي خسته بود ما هم چون با آژانس اومده بوديم به سختي ماشين گيرمون اومد... وقتي رسيديم خونه ساعت هفت شب بود... بهار كه با عمو محمود رفت، من و تو هم پرنيا و مامانش رو برديم رسونديم خونه ي زن داييش... يه كمي هم اونجا نشستيم و بعدش اومديم خونمون... پنجشنبه و جمعه كمي به كاراي خونه رسيديم روز شنبه هم كه عيد شما بود، عيد شما و باباجون... عيدتون مبارك باشه عشق مامان... شما دو تا از سادات هستين و من به داشتنتون افتخار ميكنم... عاشقتونم و خيلي دوستون دارم...

يك شنبه با هم رفتيم بانك و بعدش هم خونه مامان پروين، تو اونجا موندي و بعدازظهر من رفتم دكتر... وقتي اومدم دنبالت تو خواب بودي و منتظر شدم تا بيدار بشي با هم برگشتيم خونه، ديروز كه دوشنبه بود با هم خونه بوديم، خيلي بهمون خوش نگذشت، يه كاري كردي كه من ناراحت شدم از دستت، اما گذشت تا بابايي اومد و همه چي روبه راه شد... امروز هم صبح بيدار شدي صبحانه خوردي با هم رفتيم بيرون، تو رفتي كلاس نقاشي و من هم رفتم دنبال چند تا كار كه بعد از انجامشون اومدم دنبالت و با هم اومديم خونه، همون يك ساعت و نيمي كه كلاس بودي باعث شد كه ظهر خسته بودي و خوابيدي... امروز خيلي خانوم بودي و با من همكاري كردي... ازت ممنون دختر باهوش و خانومم...


صفحه 1 از 1712345678910>>|
گزارش آگهی
تبلیغات متنی

خدمات پوست،مو ،زيبايي، لوازم آرايشي و... قابل توجه خانم هايي که به دنبال زيبايي هستند

خريد و فروش لوازم و اثاثيه اداري و منزل اجناس نو و دست دوم بخريد و بفروشيد


مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست. لطفاً پیش از استفاده از سایت صفحه "شرایط استفاده از سایت" را مطالعه فرمایید. استفاده از این سایت بدان معناست که شما قبلاً صفحه "شرایط استفاده از سایت" را مطالعه کرده و به مفاد آن واقفید.
درباره نی نی سایت | تماس با ما | شرایط استفاده از سایت | رعایت حریم شخصی کاربران | تبلیغات در نی نی سایت
info[at]ninisite[dot]com
نقل مطالب این سایت با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت بلامانع است.

page created in 0.046875 seconds