سلام عزيز دلم...دخترخوبم...ماماني امروز سي و شش هفته ات پر شد...گلكم از امروز ديگه ريه هات هم كامله...فاطمه نازم همين الان داري تو دلم تكون ميخوري...دخملكم چند روزه هر دومون جسابي تنبل شديم و هي ميخوابيم...بابا فرهان قراره امروز زودتر بياد بره دنبال تعميركار آبگرمكن...واي فاطمه قشنگم خيلي دوست دارم زودتر بغلت كنم...چشمات باز كني و نگاهم كني..ماماني ..عزيز دلم دوستت دارم
خاطرات آنيسا
آنيسا کوچولوی زيبا(مامان آنيسا) در این تاریخ 2 ماه و 27 روز دارد
دختر ملوس مامانييييييييي آنيسا جوجه من ميدونم كه دير به دير برات ينويسم ولي باور كن با حضورت اونقدر سرمو گرم كردي كه وقت هيچ كاري رو ندارم عزيزم.... الان ديگه كلي كراي ناز انجام ميدي واسه چيزهايي كه دوست ذوق ميكني ودست وپا ميزني وصدا در مياري ... يه عروسك بادي صورتي داري كه خيلي دوستش داري با اونم كلي حرف ميزني ... دستتو با ولع تمام ميخوري وملچ ملوچ ميكني عسل مامان... از چراغ هم خيلي خوشت هر چيزي كه نوراني باشه تو ساعتها بهش نگاه ميكني ... در ضمن خيلي هم بغلي شدي و ماماني ... اون روز كه من حموم بوم تو كلي گريه زاري راه انداختي تو ...قربونت برم كهدوست داري همش مامان پيشت باشه عزيزم...
دوست دارم عزيزم...تنها آرزوي من وبابايي سلامتي توست
بووووووووووووووووووووووووووس
خاطرات مهربد
مهربد کوچولوی مامان مهربد در این تاریخ 1 سال و 8 ماه دارد
آرمان طلا 1 سال و 8 ماه و 26روز دارد
سلام به همه ماماناي گل ني ني سايتي و ني ني هاي ناز نازي
تولد آرش كوچولوي هستي مبارك..ني ني گل خوش اومدي
* ني ني طلا دايره لغاتت گسترده شده..دو روز قبل داشتم تو مهد كفش پات مي كردم.گفتي مادر..يه لحظه فكر كردم با من هستي اما ديدم خانوم پير كه براتون آشپزي مي كنه داره قربون صدقه ات مي ره...صداش مي كنند مادر
اسم دايي ها و خاله ها -بچه هاشون-اغلب مواد غذايي رو ادا ميكني.باباجون-مامان جون-آرمان جون رو اداميكني وسايل خونه رو كه ازت سوال مي كنيم نشونمون مي دي ...و من به اين نتيجه رسيدم كه همه وسايل خونه رو مي شناسي...
همچنان عاشق قابلمه و ظرف هستي و با التماس به من و بابايي ظرفها رو اشاره ميكني و ميگي اون... اگه 10 دقيقه وقت كنم و كتابم رو بخوام مطالعه كنم.مداد رو مياري و با ناز ميگي: مامان ..جوجو و بعد بوسم ميكني
ني ني طلاي با محبت من دوست دارم
خاطرات هستي
هستي کوچولوی نازنين در این تاریخ 1 سال و 7 ماه دارد
دنبال ماماني گشتن
ناز مامان وقتي صبح از خواب بيدار ميشه وقتي ميبيني ماماني كنارش نيست تمام خونه رو شروع به گشتن ميكنه تمام خونه رو دنبال مامان ميگرده(ساعت 7صبح) بعد وقتي ميبينه مامان نيست دوباره پيش بابا لالا ميكنه تا بعد با بابا بره مهد الهي مامان فداي خنده هات بشه
خاطرات آرمان طلا
آرمان طلا کوچولوی مژگان در این تاریخ 1 سال و 9 ماه دارد
يك عدد ورووجك به نام نيكو !!!
نيكو جونم 1 سال و 5 ماه و 10 روزشه :))
اين پست فقط به شيرين كاريهاي دخملي اختصاص پيدا ميكنه !!
من امروز سه خرابكاري بزرگ اين دخمل و جمع كردم:
1- تلفن 45 دقيقه رفته بود روي talk و من تازه متوجه شدم !!
2-دونه هاي فلفل دلمه اي همه روي زمين پخش شده بودن و يكي به آشپزخونه بودن !!!!
3-باطري و توي دهنش كرده بود و با صداي سرفه و هق زدنش, با سرعت ما فوق نور پريدم توي هال و فضول خانوم و نجات دادم.....در آسمان بودم كه دستم هم به ديوار برخورد كرد و الان از درد دارد ميتركد!!
تازه از اون لحظه به بعد هم همش داره الكي سرفه ميكنه كه مثلا منو بترسونه !!!!
ايييييييييييييييييييييييييييييييي خدا جونم به اين همه عقل اين ورووجك !!!!
اين روزا تا شلوار از پاش در مياد, 2 تا كار انجام ميده:
1-وانزيشو محكم ميكشه بالا تا دگمه هاي زيرش باز بشن و خيالش راحت بشه!! 2-بعدشم چسب هاي دايپرشو باز ميكنه و ميندازش رو زمين و ميخنده!!!
يه عادت خوبي داره اينكه هر گونه كار جديده خرابكارونه اي رو انجام بده با ذوق و شوق مياد و با ايماء و اشاره و صحبت بهم ميگه!!!
مثلا ديروز بعد از عمليات موفقيت آميز دايپر باز كنونش, براي خودشون بدون دايپر گشته بوده و منم حواسم نبود....بعد ميبينم كه اومده و با آب و تاب همش اون اتاق و نشون ميده و حرف ميزنه!! شصتم خبر دار شد كه خرابكاري به وقوع پيوسته :)) دستم و گرفت و برد منو درست بالاي سره اونجايي كه جيش كرده بود!!!
بدون دايپر گشته بود و براي خودش آباد كرده بود!!!!
ديروز رفته بوديم فروشگاه توي چرخ نشسته بود, رسيديم به قسمتي كه ماهي و ميگو و خرچنگ زنده توي آب هستن و ميفروشن....تا بهش گفتم بگو fishy , خيلي سريع گفت : فيسي فيشي ....با يه عالمه تف بيرون از دهنش !!! دورت بگردم :))
نيكو يه عمو اينجا داره ولي بهش ميگيم بگو عمو, ميگه عمه !!!! يه چي تو مايه هاي عم (فتحه روي ع و م )!!! بازم خوبه....فرقي نميكنه, خواهر برادرن با هم !!!
دوستت داريم عشقه مامان و بابا :)))
خاطرات آرمان طلا
آرمان طلا کوچولوی مژگان در این تاریخ 1 سال و 9 ماه دارد
لغت نامه نگار
ماما:مامان بابا:بابا دد:بيرون رفتن(با فتحه) ددو:معلوم نيست يعني چي؟؟؟!!! بابا بزگ:بابا بزرگ عزيز:عزيز(البته با لحن خاصي عدا مي شود) عزيزه: خاله عزيزه بم:بريم(با كسره-پر كاربردترين كلمه!!!) آپو:آب و يه سري اصوات كه پشت سر هم ادا مي شه تا تعريف كنه كه چه اتفاقاتي افتاده!!!
خاطرات آرمان طلا
آرمان طلا کوچولوی مژگان در این تاریخ 1 سال و 9 ماه دارد
پسر مهربون من
اين پسر خوشگل و شيطون و مهربون مامان خيلي بلا شده ....از اونجايي كه دوست ندارم از چيزي بترسه و احساس خطر كنه هر وقت ميره روي ماشينش مي ايسته تشويقش ميكنم اولا يكم ترس داشت ولي الان كه تند تند مياد از ماشينش بالا و بيخيـــــــــــال اونروز يك لحظه ديدم اومده رو اوپن ايستاده با هيجان ميگه مامان از ترس نميدونستم چيكار كنم كه حالا ديگه گير نده به اين كار برداشتمش و بعد تقريبا مبل رو گذاشتم وسط هال كه ديگه تنونه اول از اون بزنه بالا و بعد بره روي اوپن........
ديروز چون بابا امتحان داشت و ما تنها بوديم مامانم خاله سميرا رو دعوت كرد و اومد خونمون ، من خيلي دوستش دارم همش وسايلام رو مياوردم و نشون ميدادم و به خاله سميرا هم ميگفتم ماما و خودم رو خيلي براش لوس ميكردم اما نميزاشتم خيلي با مامان تعريف كنن و سرو صدا ميكردم اما خوش گذشت اما آخر سر كه خاله با مامان روبوسي كرد همينجور نگاشون كردم و يكدفعه رفتم تو لب ماماني و 4بار ماماني رو بوسيدم وگفتم بــــــه بـــــه
واقعا من و سميرا جون مونديم از اين عكس العملش
ديشب وقتي بابا افشين برده بودش به حمام انقدر حال ميكردو غش غش ميخنديد كه صداي خندش كه از ته دل بود داشت منو هلاك ميكرد بعد با چه مكافاتي لباس براش پوشيدم و شير خورد و خوابيد
مامان تو ديگه اسير من نيستي
اين جمله اي بود كه امروز صبح به ماماني گفتم . مي دونيد حرف كيه؟ حرف رو كوچولويه كه به لومپي زد. من هم به ماماني گفتم ************** سرم درد مي كنه ************** چند روزه تو ماشين كه مي شينيم مي گم سرم درد مي كنه . مامانبابا مي گن كه دارم فيلم بازي مي كنم . ولي آيا فيلم بازي مي كنم يا نه خدا مي دونه. اميدواريم فيلم بازي كرده باشم . ديروز هم طبق معمول گفتم سرم درد مي كنه . مامان گفت چرا درد مي كنه ؟ گفتم خوردم زمين .مثل دولفين .از ماشين افتادم. بابايي اومدمنو بگيره خورد زمين .من گريه كردم . پاي بابايي اوف شد . ماماني منو بغل كرد . ماماني گفت كجاي سرت اوف شد؟ دستمو گذاشتم وسط پيشونيم و گفتم اينجام وبعد خنديدم . مامان بابا هم كلي خنديدن و بابا گفت تو واقعاً خداي حافظه اي اين اتفاق حدود 40 روز پيش افتاده و تو جزئ جزئ اونو به ياد داري . بعد اينهمه سرم درد مي كنه سرم دردمي كنه فقط به خاطر اين بود كه اون داستانو يادآوري كني مارمولك.
خاطرات آنالي(تمشك)
آنالي(تمشك) کوچولوی شيما در این تاریخ 1 سال و 4 ماه دارد
سلام به دردونه نازم پرنس كوچولوي من ديروز زخمي شدي مامي بي معرفت، بعد از سر كار با ماندا جون رفتن جايي كار داشتن(دانشگاه و...) و شب دير اومدم. شما خونه ماماني بودي و من خيلي نگران و ناراحت مخصوصا وقتي كه ديدم روي بيني فندقي خوشگلكم دو تا خراش افتاده و شنيدم خيلي گريه كردي . درسته كه اين اتقاقات طبيعيه ولي عشقم بايد بيشتر مراقبت باشم و خودت هم بايد بيشتر توجه كني ديگه داري بزرگ تر ميشي و بايد با دقت تر باشي، چون خودت با صندلي غذاي مسافرتيت زدي توي بينيت و اين جوري شدي. اين اولين زخمي شدن شما بود اميدوارم هميشه سالم باشي. از كاراي شيرينت توي اين مدت درس خوندنت است كه دو تا دستاي نانازت رو زير چونت ميگذاري و دراز ميكشي بعد هم پاهاتو بالا ميبري و تكون ميدي . با اين كارت خيلي دلبري ميكني و ميدوني كه چه جوري توجه همه رو به خودت جلب كني ..... نازگلممم اين شعر رو امروز شنديم، دوست داشتم كه براي تو هم بنويسم تو مرا مي فهمي من تورا مي خواهم و همين ساده ترين قصه يك انسان است تو مرا ميخواني من تو را ناب ترين شعر زمان ميدانم.
خاطرات ارش
ارش کوچولوی نسترن در این تاریخ 3 سال و 4 ماه دارد
آرش جون ......
الان كه دارم برات مينويسم ....ساعت 6و نيم صبح ....شما منو بيدار كردي . و آب خواستي....منم ديگه خوابم نبرد....ديروز بعد از ظهر خونه سپيده جون رفتيم.....براي برديا تفنگ خريده بوديم ...اونم براي تو خريده بود....هر دو خوب هواي همو دارين....با ياسي جون و سپيده جون.و سحر جون براي برنامه هاي عيد يه كم صحبت كرديم..بعد هم يع سر خونه بابايي و ماماني...بعد هم اومديم خونه....اين تعطيلات 22 بهمن هم به احتمال زياد ميريم همدان.....راستي صبح با ياسي جون رفتم برات كلي خريد كردم....ويتامين جديد هم خريدم...احتمالا امروز احمد جونت مياد.... عاشقتم .....پسر گل مامان...
خاطرات ساينا جون
ساينا جون کوچولوی Azadeh در این تاریخ 1 سال و 8 ماه دارد
ساينا جونم خوابيده، مهتاب به روش تابيده...
عزيز دلم الان ساعت 1 صبح يا همون نصف شبه... من و بابائي داريم برنامه نود ميبينيم... چون امشب بيخود بود اومدم پاي كامي... امروز صبح بعد از 3 روز يه سر به عمه جون و آقا بزرگ و مامان بزرگ اينا زديم و جوياي حال آقا بزرگت شديم... ظهر ناهار نمونديم برگشتيم خونه نهار خورديم و خوابيديم... عصر دوتايي رفتيم حمام... بعدش خونواده عموي بابائي اومدن پيشمون... هانيه جون نفيسه جون و بقيه... شام نگهشون داشتيم... تا 11 با هم بوديم... خاله مليح اينا هم اومدن خونمون خداحافظي آخه قراره صبح زود راهي چابهار شن... شما حسابي با نفيسه جون بازي كردي و توي سرو كله اون بنده خدا زدي..... خوش گذشت... ميبوسمت... بببببببوس جيگر ناز من...
خاطرات بهراد قند عسل
بهراد قند عسل کوچولوی ليلا در این تاریخ 2 سال و 5 ماه دارد
بزرگترين مركز استعداديابي كودكان در ايران موسسه راه آيندگان نخبگان با بيش از 20 دفتر كشوري دفتر مركزي:4-88918772-021 وب سايت: www.testIQ.ir http://www.testIQ.irنيازمنديها تبليغات رايگان درنيازكالامرجع نيازمنديهاي آنلاين ثبت آگهي رايگان در بازارچه دست دوم 20هزار تومان هديه عضويت جهت درج آگهي ويژه! http://www.niazkala.comرفتار و روانشناسي كودك مهد كودك ومدرسه زبان كودك اميدفردا رفتار و روانشناسي كودك مديريت :دكتر رضابخش88363434 http://WWW.OMIDFARDA.COMتبلیغات در نی نی سایت