قصه و داستان صفحه 1

قصه و داستان

1    2   
صدای‌تان را برای بچه‌های ایران ضبط کنید
در سایت کودکان امید علاوه بر توضیحاتی پیرامون «طرح کودکان امید» و برنامه‌های آینده آن، در بخش کتابخانه گویا، قسمتی با عنوان « دوست داری برای کودکان نابینا داستان بخونی؟ » در نظر گرفته ... متن کامل
چرا کودکم فقط از یک داستان لذت می‌برد؟
تقریبا تمام کودکان دوست دارند که با شنیدن داستانی که پدر و مادر یا سایر بستگان نزدیک برایشان تعریف می کنند به خواب روند. اما اگر کودکی دوست داشته باشد که هر شب داستان ثابتی را بشنود ... متن کامل
بهترین داستان برای خواب آرام کودکان کدام است؟
متخصصان می‌گویند داستانی که برای خوابیدن کودک تعریف می‌کنید باید کمی بیش از ۸ دقیقه طول بکشد و در رابطه با جن و پری یا شاهزاده و جادوگر باشد متن کامل
بابا برفی
نگارنده : جبار باغچه بان متن کامل
قصه مردی که لب نداشت
نگارنده: احمد شاملو احمد شاملو: راوی میکائیل شهرستانی: حسین‌قلی شهین علیزاده: ننه چاه رضا کاووسی: حوض بابا مجید حمزه: پشت‌بام شهیندخت: دریا تهیه شده در موسسۀ فرهنگی ـ هنری ماهور، ... متن کامل
حسن کچل
پیرزنی بود که یک پسر کچل داشت به اسم حسن. این حسن کچل ما که از تنبلی شهره عام و خاص بود از صبح تا شب کنار تنور دراز می کشید و می خورد و می خوابید. متن کامل
اتحاد کبوترها
روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ، تعدادی کبوتر زندگی می‌کردند. در آن نزدیکی یک شکارچی هم بود که هر روز به سراغ این پرندگان می‌رفت و تورش را روی زمین پهن می‌کرد و وقتی پرنده‌ای روی تور می‌نشست ... متن کامل
خر دانا!
یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمین غلطید متن کامل
دو درخت همسایه
در یک باغچه کوچک ، دو درخت زندگی می کردند . یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس . متن کامل
دخترک کبریت فروش
هوا خیلی سرد بود و برف می بارید.آخرین شب سال بود.دختری کوچک و فقیر در سرما راه می رفت. متن کامل
یخی که عاشق خورشید شد
زمستان تمام شده و بهار آمده بود. گل‌ها و گیاهان، یکی یکی سرشان را از خاک بیرون می‌آوردند متن کامل
دندان مروارید و گیس گلابتون
در زمان قدیم یک مردى بود که سه دختر داشت. هر روز این دخترها مى‌رفتند به گردش و پیش خودشان صحبت مى‌کردند. متن کامل
چوپان دروغگو
روزی روزگاری پسرك چوپانی در ده ای زندگی می كرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیك ده می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.او تقریبا تمام روز را ... متن کامل
پیرمرد و چغندر
روزی روزگاری پیرمرد کشاورزی با خانواده اش در یک مزرعه کوچک زندگی می کردند . پیرمرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید بیدار می شد و کار می کرد . متن کامل
خاله سوسکه
یک خاله سوسکه بود، که در این دار دنیا، جز یک پدر کسی را نداشت.یک روز پدره گفت: “من دیگر نمی توانم خرج تو را بدهم، پیر شده ام و زمین گیر، پاشو، فکری به حال خودت بکن!” متن کامل
ماهی سیاه کوچولو
یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی می‌کرد.این جویبار از دیواره‌های سنگی کوه بیرون می‌زد و در ته دره روان می‌شد. خانۀ ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود متن کامل
عمو نوروز و ننه سرما
بیرون از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا می شد, جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط, خودش را حسابی تر و تمیز می کرد متن کامل
مورچه شکمو
روزی روزگاری ، یک مورچه برای جمع کردن دانه های جو از از راهی عبور می کرد که نزدیک کندوی عسل رسید متن کامل
ماه پیشانی
یکی بود،یکی نبود. غیر از خدا هیچکی نبود. مردی بود و زنی داشت که خاطرش را خیلی می خواست و از این زن دختری پیدا کرد خیلی قشنگ و پاکیزه و اسمش را گذاشت شهربانو. متن کامل
1    2